شعری عاشقانه و پرشور درباره بیوفایی، عهد شکسته و زخمهای جان؛ غزلی که با زبان استعاره و موسیقی درونی، روایتگر عشق، درد و پایبندی به عهد است. این شعر با تصویرسازیهای عاطفی و فلسفی، مخاطب را به عمق تجربههای انسانی و عاشقانه میبرد.محمدرضا گلی احمدگورابی

با من ای دل، بد نمودی، زخمها کردی به جانم
بیوفا بودی و آخر، درد آوردی به جانم
عهد را نشکن که بی تو در جهان جایی ندارم
عشق باشد ارمغان عاشقی های زبانم
گفتمت عاشق تر هستم، آمدی سویم زمانی
بیخبر کردی دلم را، عاشق خود یار جانم
با وفا من عهد بستم جز به کوی تو نیایم
افکنم این جان بی جان در پی یار جوانم
در دلم چون بت نشستی از جفای دهر رستی
با وفا، ای با صلابت شاد می گردد روانم