غزل گور بهرامی نداشت،غزلی فلسفی و اجتماعی برای دوستداران شعر و ادبیات فارسی.محمدرضا گلی احمدگورابی

شعلهای در سینهام افتاد و مادامی نداشت
برق رعدی در دل شب بود و پیغامی نداشت
خون من بر برگهای دفترم جاری شد و
هیچ دستی جز غریبی مرهم و کامی نداشت
چشم تو دریای طوفان بود و من غرقابه ای
کشتی عقل از تلاطم هیچ آرامی نداشت
ترس من از پردههای بستهی آیینههاست
راز پنهان در نگاهت شربت و جامی نداشت
گفتم از تقدیر سنگین، از غم بیانتها
خندهای کردی و لیکن گور بهرامی نداشت
باغ من پژمرد از سرمای بیرحم زمان
گل بهاری جز خیالت رنگی و دامی نداشت
تا نفس در سینه می چرخد تویی جان جهان
بی وجودت خاک من هرگز بر و بامی نداشت