ویرگول
ورودثبت نام
Goolaqa_34
Goolaqa_34جهان بی عشق چه ترسناک است چون شبی که گم کرده ستاره و ماهش را" یه دهه شصتی که برای دلش مینویسه
Goolaqa_34
Goolaqa_34
خواندن ۳ دقیقه·۳ ماه پیش

از یاد رفته

از یاد رفته قصه عشق است .قصه عشق گلرخ دختر روستایی به مرتضی پسر روستایی . گلرخ هم مادر دارد هم پدر هم برادر. مرتضی مادرش را از دست داده و پدری دارد و خواهری . پدر مرتضی شمس الله به دریا می رود و دیگر بر نمی گردد . مرتضی میماند و خواهری که شوهر دارد و باید برود پی بخت خودش . گلرخ چند خواستگار دارد ولی دلش با مرتضی است . مرتضی تنها چیزی که در سر ندارد هوای ازدواج است . چیزی هم ندارد . در خورد و خوراک خودش و خواهرش مانده است . بچه محصل است . هجده . نوزده ساله. گلرخ به خواستگارانش جواب رد میدهد . فقط مرتضی را میخواهد. پدر گلرخ با این ازدواج مخالف است . گلرخ و مرتضی ازدواج میکنند با کمترین امکانات . زندگی را شروع میکنند با عشق ، نه از نوع عشق زبانی . با عشق رفتاری ‌ . به خاطر هم سختی میکشند . به خاطر هم کار میکنند . مرتضی شب و روز کار میکند . چنان خسته میشود که اغلب شب ها شام خورده و نخورده خوابش میگیرد . زندگی با هر سختی میگذرد . مرتضی به پیشنهاد گلرخ درسش را ادامه میدهد . در کنکور قبول مبشود و راهی دانشگاه میشود. زندگی مرتضی وارد مرحله دیگری میشود . بین تهران و شمال در رفت و آمد است هم درس میخواند هم مجبور است کار کند . مرتضی در دانشگاه چند دوست پیدا می کند ‌.

همیشه پای یک زن در میان است : ورود مینا نادری دختری دانشجو مسیر قصه را عوض میکند . مینا نادری دختری است که در پی مهاجرت است ‌ . یکی از دوستان مرتضی عاشق مینا مبشود مینا هم شرط ازدواج را مهاجرت قرار میدهد . مازیار دوست مرتضی تک پسر خوانده است و پدر و مادرش توان دوری او را ندارند‌ . مرتضی واسه این ازدواج میشود . مازیار و مینا ازدواج میکنند ولی عشقشان دوام نمی اورد چون مازیار قصد مهاجرت ندارد . مازیار و مینا طلاق میگیرند و مازیار بعد طلاق در حالی که با سرعت از خیابان عبور میکند تصادف میکند و میمیرد ‌ . مرتضی در دوراهی سختی قرار میگیرد . دوراهی ماندن با گلرخ یا ازدواج با مینا و مهاجرت . مرتضی ازدواج میکند و همراه مینا برای تحصیل به کشور دیگری میرود بدون آنکه از نیت مینا آگاه باشد . بعد چند سال مرتضی حقیقت را میفهمد . مرتضی که در یک تصادف فلج شده است راهی یک روستای دورافتاده در ایران میشود میشود ولی از طریق یکی از بچه های روستا که عکاسی میکند .گ همچنان کم و بیش از احوال گلرخ و بچه هایش با خبر هست . بچه های مرتضی و گلرخ حالا بزرگ شده اند . عروسی یکی از بچه هایش است . مرتضی ناشناس به روستای پدری اش میرود . از دور شاهد جشن عروسی است . مرتضی دوباره به همان ده دورافتاده برمیگرد. گلرخ و بچه هایش ماجرا را میفهمند ‌ ایندفعه آنها به دیدن مرتضی میروند . مرتضی و گلرخ دوباره ازدواج می کنند . عشق جلد میکند. عاشق و معشوق جلد هم که شوند از هم دور هم شوند باز بهم میرسند . خاصیت عشق جلد کردن است ‌. اسم سریال از یاد رفته است ولی در واقع از یاد نرفته است . نه گلرخ مرتضی را یاد برده نه مرتضی گلرخ را .

از

تهران شمال
۶
۴
Goolaqa_34
Goolaqa_34
جهان بی عشق چه ترسناک است چون شبی که گم کرده ستاره و ماهش را" یه دهه شصتی که برای دلش مینویسه
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید