
قسمت اول اینجا تموم شد که وقتی پدر کرم از پدر اصلی خواست طبق قول و قرارشان اصلی را به عقد کرم دربیاورد پدر اصلی مردم ده را ترساند و مخفیانه از ده فرار کردند تا اصلی را به عقد کرم درنیاورد
قسمت دوم :
کرم برای تسکین دردش و حرف زدن با معشوقه اش به روستای زنگی رفت، اما در کمال تعجب روستا را خالی از سکنه دید . پیر سالخوردهای به او گفت که ساکنان این روستا هفته قبل از اینجا کوچ کردند. کرم بعد از شنیدن این خبر کنار درختی که با اصلی دیدار میکرد، نشست و شعری را زمزمه کرد
وقتی پیگیریهای زیاد خان برای پیدا کردن پدر اصلی و خانوادهاش جواب نداد، کرم به همراه ندیمه اش به دنبال معشوقهاش راهی شد. پدر اصلی کنار رودی به اسم ارزنچای چادر زده بود و قصد ترک آنجا را هم داشت. اصلی که راهی استانبول بود، نامهای برای کرم نوشت و به دست زن سالخوردهای داد که کنار رود نشسته بود و با دادن نشانههای کرم به او از پیرزن خواست اگر کرم را با ندیمهاش دید، نامه را به او بدهد.
کرم که تبریز و ایروان را گشته بود به دامنههای ارزروم رسید و با کاروانی روبهرو شد که به او هشدار دادند برف و کولاک در راه است و بهتر است از راهی که آمده بازگردد، اما کرم توجهی به آنان نکرد و به راهش ادامه داد. همانجا بود که ندیمه اش وفات کرد و کرم از کرده خود پشیمان شد و افسوس به دل از هوش رفت.
در همین حال بود که حضرت خضر(ع) بالای سر کرم حاضر شد و راه سه ماههای را که او برای رسیدن به استانبول قرار بود بپیماید در چشم به هم زدنی طی کرد، باد صبح گاهی به صورت کرم وزید و بیدار شد و نگاهی به مسافت طی شده انداخت و فهمید که باید سرّی در کار است .
حضرت خضر، آن هنگام که بر کرم ظاهرا شد هشدار داد که تو را طلسم خواهند کرد، اما یادت باشد اگر سه نفر، کلمه شهادت را بیان کند، سحر باطل میشود. کرم بر سر دوراهی به یک تاجر رسید و تاجر که از قراملک خبر داشت به او گفت که آن که دنبالش میگردی در استانبول است این راه راست را بگیری به استانبول میرسی.
از طرف دیگر، اصلی در حال خندیدن با دختران بود که صدای ساز عاشقی او را به سمت صدا کشاند، اما کرم چنان وضع آشفته ای داشت که اصلی او را نشناخت و پولی به او داد تا برای خودش لباسی بخرد و اینجا بود که کرم باز یه شعری خواند
اصلی با این شعر متوجه حضور کرم شد، کرم که تازه به معشوقهاش رسیده بود، در باغی مشغول به کار شد، اما خوشحالی او با خبرچینی یکی از همراهان اصلی دیری نپایید و قراملک با اطلاع از حضور کرم در کنار اصلی، شبانه به روستای کرملی و سپس به کلیساکندی کوچ کرد. جوان عاشق داستان ما هم پس از پرس و جو دوباره اصلی را در کلیسا کندی پیدا کرد.
قرا ملک پدر اصلی این بار شرط سختی را پیش پای کرم گذاشته و از او خواست تا دینش را تغییر داده و مسیحی شود. کرم برای نوشیدن آب زمزم و تغییر دین به سمت کلیسا راه افتاد و ارمنی و مسلمان همگی شگفت زده به او نگاه میکردند که به یکباره به خود آمد و آب زمزم را روی زمین ریخت و از تصمیمش منصرف شد.
این بارقرا ملکپدر اصلی با دخترش به حلب فرار کرد و باز هم خود را به خلیفه حلب نزدیک کرد، او در کل شهر اعلام کرد که اگر جوانی با مشخصات کرم و سازبهدست دیدند، او را به خلیفه معرفی کنند. کرم به حلب رسید و وارد چای خانهای شد، صاحب چایخانه که ماجرای عشق او را شنید، به او مژده داد که مادر اصلی به کار کشیدن دندان مشغول است و میتوانی به بهانه کشیدن دندان با معشوقهات دیدار کنی.
کرم سازش را به امانت در چایخانه گذاشت و به توصیه چایخانهچی عمل کرد. اصلی این بار هم عاشق خود را نشناخت، اما کرم برای دیدن او دو دندان سالمش را به دست مادر اصلی سپرد و اصلی دستمالی را که کرم دهانش را با آن پاک میکرد، شناخت و به مادرش گفت که این جوان کرم است و مادر بلافاصله به شوهرش خبر داد.
کار به امیر حلب رسید و امیر که گمان میکرد، کرم دزدی میکند، دستور داد او را زندانی کنند. از قضاء، همان شب چند مهمان ترک، مهمان امیر بودند و درخواست اجرای موسیقی زنده به هنگام صرف غذا را دادند که در نهایت کرم را از زندان آورده و خواستند برایشان بنوازد و کرم در میان اشعارش اشاره کرد که از ایران، توران و وان برای وصال با معشوقهام گذر کردهام، و تنها رسیدن به اصلی برای من کفایت میکند.
کرم از تلاش 12 سالهاش برای یافتن اصلی خبر داد و خودش را پسر زیاد را معرفی کرد و این چنین بود که امیر حلب دستور داد تا ملک دخترش را به عقد کرم درآورد.
بساط عروسی فراهم شد، اما ملک باز هم نقشه کشید و با متصل شدن به جادو، لباسی آغشته به طلسم برای اصلی تدارک دید تا کرم شب عروسی بمیرد. داماد قصه ما از حال بد خود متوجه جادو شد و توصیه حضرت خضر را به یاد آورد و از اصلی خواست تا سه نفر را برای گفتن شهادتین پیدا کند.
این کار انجام شد و با باطل شدن طلسم، این دو به وصال هم رسیدند و بعدها صاحب دو فرزند شدند. در ادامه کرم به همراه زن و فرزندانش راهی دیار خود شده و متوجه وفات پدر و کم سو شدن چشمان مادرش شد.
چیزی که من از مادرم شنیدم پایان عاشقی اصلی و کرم وصال بود ولی یه پایان تلخ هم وجود دارد که البته خیلی ها همون به وصال این دو را معتبر میدونن
پایان تلخش هم اینجوریه که ؛ کرم را به «یانیخ کرم» معروف کرده و آن این است که یکی از دکمههای لباس اصلی بر روی کرم افتاده و داماد آتش گرفت و خاکستر شد و اصلی که قصد جمع کردن خاکستر کرم را با موهایش داشت، خود خاکستر شد.
قبور «اصلی و کرم» کجاست؟
گمانه زنیها در مورد محل دفن «اصلی و کرم» نیز همچون داستان زندگیشان، متعدد بوده و دو قبر در منطقه قراملک و دو مقبره در شهر گنجه باکو را منتسب به این دو میدانند.
پینوشت : بیشتر متن کپی از یکی از سایتهاست
" پایان "