
پدر کرم یعنی زیاد خان ، چوپانی در گنجه بود که وظیفه چراندن دامهای محمد خان، والی شاه عباس صفوی در گنجه را بر عهده داشت، محمد خان بسیار ظالم بود و به همسر زیادخان ، سوء نظر داشت و قصد داشت تا طلاق او را گرفته و به همسری خود انتخاب کند.
زیاد خان به دادخواهی نزد شاه عباس در اصفهان آمده و شاه پس از شنیدن شکایت چوپان گنجهای، دستور داد تا در صورت صحت داشتن این ادعا، محمد خان را تکه تکه کرده و هر تکهاش را در یکی از دروازههای شهر آویزان کنند. ادعای زیاد تایید شد و شاه عباس به وعدهاش عمل کرده و در عوض زیاد خان ، پدر کرم ، را به ریاست سمرقند برگزید و با گذشت زمان، عدالت زیاد خان در منطقه زبانزد شد.
ملک، پدر "اصلی" که یک ارمنی و فردی بسیار حیلهباز بود که به دلیل سیاه چهره بودن به قرا ملک معروف شده بود، او در منطقهای در اطراف تبریز و هم اسم خودش زندگی میکرد، دستی در جادوگری و طلسم نیز داشت، او که آوازه عدالت و انصاف زیاد خان را شنیده بود از تبریز راهی سمرقند شد، زیاد خان را فریفت و چند قطعه زمین از او طلب کرد که خان هم روستای کم جمعیت "زنگی" را به او و اطرافیانش اهدا کرد. قرا ملک کم کم زیاد خان را به خود جذب کرد و پایه دوستی با او ریخت؛ بطوریکه به عنوان خزانهدار زیادخان انتخاب شد.
روزی از روزهای آخر پاییز که میوهایی دیگر در باغ باقی نمانده بود، زیاد خان پدر کرم و و قرا ملک پدر اصلی که دیگر خزانه دار پدر کرم بود کنار رود به تماشا نشسته بودند که به یک باره سیبی روان در رود را دیدند و به محض گرفتن سیب اولی، سیب دومی از رود رد شد و زیاد خان همین را به فال نیک گرفت و از خدا خواست که به هر دو آنها فرزندی عطا کند و مقرر شد که اگر یکی دختردار و دیگری پسردار شدند، این دو را به عقد هم درآورند. از قضاء زیاد خان، صاحب یک فرزند پسر به نام محمود ( کرم ) و قراملک صاحب فرزند دختری به نام مریم(اصلی ) شد.
مریم و محمود تا قبل از 18 سالگی یکدیگر را ندیده بودند . تا روزی که محمود ترلان قوش (پرنده شکاری) پدرش را گرفت و برای شکار به کوههای زنگی رفت، در این حال مریم نیز در باغ پدریاش در این کوهها مشغول استراحت بود، از قضا پرنده شکاری از دست محمود فرار کرد و خودش را داخل باغ مریم انداخت و روی دست او نشست، مریم که مشغول خنده و شوخی با کنیزهایش بود، به آنها گفت صاحب این ترلان(پرنده شکاری ) هر کسی که باشد، من با او ازدواج خواهم کرد، حتی اگر زشت و کچل باشد😂😂😂»
محمود رو به ندیمهاش کرد و گفت که پرنده شکاری من به سمت آن باغ رفت، میروم تا او را پس بگیرم، اما هر چه تلاش کرد، راه ورود به باغ را پیدا نکرد و مجبور شد از بالای دیوار داخل باغ را دید بزند که در این هنگام با مریم چشم در چشم شد و این دو به هم دل سپردند و قطعه شعری خوانده از آن پس به نام «اصلی و کرم» معروف شدند:
از آن پس کرم پریشان حال شد و پدرش هر چه حکیم بود را برای درمان او به کار گرفت و اعلام کرد کسی را که درد پسرش را درمان کند، از مال دنیا بی نیاز میکند، در این میان زن سالخورده و باتجربهای بود که با شنیدن این خبر به گنجه، که اکنون زیادخان در آنجا ساکن بود، رفت. کرم حرف دلش را به قاری ننه(پیرزن) گفت و او هم درد جوان را به زیاد خان انتقال داد.
پدر کرم که حالا از عشق و علاقه پسرش به دختر خزانهدارش مطلع شده بود، قراملک (پدر اصلی ) را به نزد خود خواند و از او خواست تا به وعدهای که داشتند، عمل کرده و اصلی را به عقد کرم در بیاورد، اما قراملک که قصد خلف وعده داشت، به محض بازگشت به خانه به زنش گفت که آب مسلمان و ارمنی به یک جوب نمیرود، باید جانمان را برداشته و از اینجا فرار کنیم و شایعه انداخت که به زودی بلایی به این روستا نازل میشود و هر چه سریعتر از اینجا فرار کنید، ساکنان زنگی هم که حرف ملک را باور کرده بودند، شبانه از روستا کوچ کردند.
"پایان قسمت اول "
پ.ن : ۹۵ درصد پست کپی از یه یک سایته که حذف و خلاصه کردم