
بچگی ما تو دهات گذاشت یا همون روستا . روستایی تو استان مرکزی یکی از بخش های شهرستان ساوه . روستا سردسیری حساب میشد . زمستانهای سردی داشت و تابستونای خنک . شغل مردم هم دامداری و کشاورزی بود کشاورزی هم ۹۹ درصدش کشت گندم بود . آن اوایل که بارش ها بالا بود یونجه هم تا حدودی میکاشتن . را در باغستانی تقریبا مشترک . گاهی با نمک یونجه میخوردیم البته یونجه تازه کشت شده . بعضی باغ ها تو حیاط بود و یه باغ بزرگ هم داشت که اونجا هم بعضی ها درخت میوه داشتند با دیوارهای گلی. خیلی چیزها به عمل میومد .سیب و زردالو و بادام و گلابی و البته انگور . یه درخت سنجد و یه درخت بِه یا به قول ما ترکا هیوا هم روستا داشت . ما باغ نداشتیم حتی زمین برای کشت گندم هم نداشتیم. البته یه زمینی بود که پدرم مدتی بهش رسید و یه بار انگورهاش را چید و پهن زمین کرد و یمیش ( چیزی شبیه کشمش ولی بزرگتر) کرد البته زنبورها هم بی نصیب نبودن . اون اوایل دام زیاد داشتیم صدتا یا دویست تا ، دقیقا نمیدونم ولی زیاد بودن . بخشیش را تو حیاط خودمون نگاه میداشتیم بخشیش را جای دیگه . یه خونه کنار خونه ما بود که یه چیزی شبیه آب انبار داشت . اونجا هم دام نگه میداشتیم .آخور علوفه هم ازین آخورهای گلی و تو حیاط هم آخور فلزی بود . آبشخور هم ازین آبشخورهای لاستیکی استفاده میکردیم

اونموقع دام ها شیر خوبی داشت . ماست و سرشیر و کره و روغن زرد میگرفتیم . چالخار داشتیم . ماست و آب را تو مشک میریخیم و تکون میدادیم . کره میداد و دوغ گاز دار . از اون کره هم گاهی روغن زرد میگرفتیم .

یادش بخیر. سرشیر تازه را با شیره انگور میزدیم به بدن .عجب چیزی بود . اون موقع ها که گوسفندهای زیادی شیر داشتن . پونزده بیست گوسفتد را تو دو صف روبروی هم قرار میدادند و با کشی شبیه کش های نشیمن گاه مبل بهم میبستن و بعد هم دونه دونه شیرشان را میدوشیدن . گاهی وسط دوشیدن حیوان بیشعور یا لگد میزد و شیر را پخش زمین میکرد یا کثیف میکرد .

بعضی سالها هم چند خانواده شیر را به خانواده دیگه میدادن . مثلا هفته ای دو بارشیر را به ما میدادن یا هفته ای سه بار شیر دست یه خانواده دیگه بود ، به نسبت شیر و تعداد دام گمونم بستگی داشت . اونموقع که شیر دست ما بود کلی کیف میکردیم . گاهی هم مادرم کشک درست میکرد واسه ما هم کشک کوچک درست میکرد . بچه بودیم عاشق چیزهای کوچیک بودیم

مرغ و خروس هم داشتیم . مادرم ده دوازده تا تخم مرغ زیر مرغ میذاشت و اغلب هم جوجه میشد . جوجه ها هم مثل این جوجه های سوسول چرخی الان نبودن که به بادی بند باشن . اغلب گردن کلفت بودن .مرغی که رو تخم مینشست به اصطلاح کرچی میشد . اخلاقش فرق میکرد . وحشی میشد .غریزه مادریش فوران میکرد . مادرم وارد بود . تخم مرغ نطفه دار و غیر نطفه دار را میشناخت . جوجه ها که به دنیا می اومدن من و خواهرم غرق شادی میشدیم

یه قسمت هم برای پخت نان داشتیم . ما بهش اجّاق میگفتیم . تو اجاق خونه خودمون فقط ازین نان های کلفت میشد پخت . رو ساچ پهن میکردن . سوخت زیرش هم پشکل و پهن خشک شده بود که گاهی نفت میریختیم تا شعله ور بشه . مادرم گاهی برای من و خواهرم نون خیلی کوچیک میپخت . کیف میکردیم

یه چند سالی هم خونه عموم ماندیم که خودشان شهر دیگه ای بودن. خونشون ازین تنورهای چاه مانند داشت . یک متر و خورده ای عمق داشت . تو این تنور مادرم لواش میپخت . یه بار که تو اخبار سایت ها خوندم پیرزنی تو تنور افتاد و سوخت تنم لرزید .
از خاله ها و عمه ها هیچ خاطره ای ندارم . احتمالا یا نداشتم یا فوت شده بودن یا جای دیگه ای بودن . حتی اسمهاشون را هم نمیدونم . از عموم فقط یه خاطره دارم . عموم قبل پدرم فوت شد و پدرم به خاطر فوت برادرش مریض شد. پدرم برای خرید که جایی میرفت ازین نونهای روغنی میگرفت . گاهی پنیر سفید یا فتا میگرفت مزه شدن واقعا محشربود اون روزا مزه ها واقعی بود . از رب گرفته تا بیسکوییت های ویفری . از پدرم هم جز مریضی و اون کیک های روغنی خاطره بیشتری ندارم . ۱۱،۱۲ ساله بودم که فوت کرد . حدود یه سال بعدِ فوت برادرم . از برادرم هم کلا یکی دو خاطره به یاد دارم .
بچکی ما تو بازی و رسیدگی به دام ها و درس و مدرسه گذشت .
وسط دهات یه رودخونه بود . اونجا محل گِل بازی ما بود . خونه گلی درست میکردیم . با گِل، بز و سگ و گوسفند درست میکردیم . داخل شکم گلی بز و گوسفند بچه میذاشتم و بعد هم میبستم .
با گل حتی ماشین و تراکتور چرخ دار درست میکردیم . تو روستا نبوغ و خلاقیت داشتیم . شهر که اومدیم مرد
گاهی هم کبریت بازی و فوتبال بازی میکردیم
روستا یه مدرسه بیشتر نداشت . مختلط بود. یه معلم میومد و به چند کلاس درس میداد. زنگ تفریح هم خوراکی میدادن . کیک و بیسکوییت و کلوچه . گاهی هم تو مناسب های خاص نخودچی و کشمس و چیزهای دیگه .
اون موقع ها کتک زدن یه چیز عادی بود . گاهی به خاطر درس کتک میخوردیم گاهی به خاطر رفتن به باغ دیگران . اون موقع ها زمستون ها برف زیادی میبارید . گاهی یک متر . تو برف مدرسه میرفتیم .
سرتون را درد نیارم . به خاطر خرید خونه تو اینجا مجبور شدیم گوسفندها را بفروشیم . برادرم هم برای فروش گوسفندها به شهر رفته بودکه بعد چند روز خبر فوتش اومد. روستا دو سه تا تپه داشت . تو یکی ازین تپه ها به انتظار مسافرهایی مینشستیم که قرار بود به روستا بیان.
مینشستیم و از دور جاده را تماشا میکردیم. ماشین ها تو جاده قد یه مورچه بودن . هر ماشینی که سمت ده میپیچید ذوق میکردیم . هر چی به انتظار برادرم نشستیم خبری نشست . آخرش خبر فوتش اومد . بعد حدود یک سال هم پدرم فوت کرد البته اینجا . تو خونه ای که با فروش گوسفندها خریده بودیم .
.