ویرگول
ورودثبت نام
Goolaqa_34
Goolaqa_34جهان بی عشق چه ترسناک است چون شبی که گم کرده ستاره و ماهش را" یه دهه شصتی که برای دلش مینویسه
Goolaqa_34
Goolaqa_34
خواندن ۵ دقیقه·۲ ماه پیش

اون سالها زندگی لذت داشت

بچگی ما تو دهات گذاشت یا همون روستا . روستایی تو استان مرکزی یکی از بخش های شهرستان ساوه . روستا سردسیری حساب میشد . زمستانهای سردی داشت و تابستونای خنک . شغل مردم هم دامداری و کشاورزی بود کشاورزی هم ۹۹ درصدش کشت گندم بود . آن اوایل که بارش ها بالا بود یونجه هم تا حدودی میکاشتن . را در باغستانی تقریبا مشترک . گاهی با نمک یونجه میخوردیم البته یونجه تازه کشت شده . بعضی باغ ها تو حیاط بود و یه باغ بزرگ هم داشت که اونجا هم بعضی ها درخت میوه داشتند با دیوارهای گلی. خیلی چیزها به عمل میومد .سیب و زردالو و بادام و گلابی و البته انگور . یه درخت سنجد و یه درخت بِه یا به قول ما ترکا هیوا هم روستا داشت . ما باغ نداشتیم حتی زمین برای کشت گندم هم نداشتیم. البته یه زمینی بود که پدرم مدتی بهش رسید و یه بار انگورهاش را چید و پهن زمین کرد و یمیش ( چیزی شبیه کشمش ولی بزرگتر) کرد البته زنبورها هم بی نصیب نبودن . اون اوایل دام زیاد داشتیم صدتا یا دویست تا ، دقیقا نمیدونم ولی زیاد بودن . بخشیش را تو حیاط خودمون نگاه میداشتیم بخشیش را جای دیگه ‌ . یه خونه کنار خونه ما بود که یه چیزی شبیه آب انبار داشت . اونجا هم دام نگه میداشتیم .آخور علوفه هم ازین آخورهای گلی و تو حیاط هم آخور فلزی بود . آبشخور هم ازین آبشخورهای لاستیکی استفاده میکردیم

لاستیک را اینشکلی میکردیم و توش آب پر میکردیم .
لاستیک را اینشکلی میکردیم و توش آب پر میکردیم .

اونموقع دام ها شیر خوبی داشت . ماست و سرشیر و کره و روغن زرد میگرفتیم . چالخار داشتیم . ماست و آب را تو مشک میریخیم و تکون میدادیم . کره میداد و دوغ گاز دار . از اون کره هم گاهی روغن زرد میگرفتیم .

ما بهش چالخار میگفتیم .
ما بهش چالخار میگفتیم .

یادش بخیر. سرشیر تازه را با شیره انگور میزدیم به بدن .عجب چیزی بود . اون موقع ها که گوسفندهای زیادی شیر داشتن . پونزده بیست گوسفتد را تو دو صف روبروی هم قرار میدادند و با کشی شبیه کش های نشیمن گاه مبل بهم میبستن و بعد هم دونه دونه شیرشان را میدوشیدن . گاهی وسط دوشیدن حیوان بیشعور یا لگد میزد و شیر را پخش زمین میکرد یا کثیف میکرد .

بعضی سالها هم چند خانواده شیر را به خانواده دیگه میدادن . مثلا هفته ای دو بارشیر را به ما میدادن یا هفته ای سه بار شیر دست یه خانواده دیگه بود ، به نسبت شیر و تعداد دام گمونم بستگی داشت . اونموقع که شیر دست ما بود کلی کیف میکردیم . گاهی هم مادرم کشک درست میکرد واسه ما هم کشک کوچک درست میکرد . بچه بودیم عاشق چیزهای کوچیک بودیم

عکس را از سایت ها گرفتم
عکس را از سایت ها گرفتم

مرغ و خروس هم داشتیم . مادرم ده دوازده تا تخم مرغ زیر مرغ میذاشت و اغلب هم جوجه میشد . جوجه ها هم مثل این جوجه های سوسول چرخی الان نبودن که به بادی بند باشن . اغلب گردن کلفت بودن .مرغی که رو تخم مینشست به اصطلاح کرچی میشد . اخلاقش فرق میکرد . وحشی میشد .غریزه مادریش فوران میکرد . مادرم وارد بود . تخم مرغ نطفه دار و غیر نطفه دار را میشناخت . جوجه ها که به دنیا می اومدن من و خواهرم غرق شادی میشدیم

یه قسمت هم برای پخت نان داشتیم . ما بهش اجّاق میگفتیم . تو اجاق خونه خودمون فقط ازین نان های کلفت میشد پخت . رو ساچ پهن میکردن . سوخت زیرش هم پشکل و پهن خشک شده بود که گاهی نفت میریختیم تا شعله ور بشه . مادرم گاهی برای من و خواهرم نون خیلی کوچیک میپخت . کیف میکردیم

نان کلفت را رو این ساچ ها میپختیم (عکس را از سایتها گرفتم)
نان کلفت را رو این ساچ ها میپختیم (عکس را از سایتها گرفتم)

یه چند سالی هم خونه عموم ماندیم که خودشان شهر دیگه ای بودن. خونشون ازین تنورهای چاه مانند داشت . یک متر و خورده ای عمق داشت . تو این تنور مادرم لواش میپخت . یه بار که تو اخبار سایت ها خوندم پیرزنی تو تنور افتاد و سوخت تنم لرزید .

از خاله ها و عمه ها هیچ خاطره ای ندارم . احتمالا یا نداشتم یا فوت شده بودن یا جای دیگه ای بودن . حتی اسمهاشون را هم نمیدونم . از عموم فقط یه خاطره دارم . عموم قبل پدرم فوت شد و پدرم به خاطر فوت برادرش مریض شد. پدرم برای خرید که جایی میرفت ازین نونهای روغنی میگرفت . گاهی پنیر سفید یا فتا میگرفت مزه شدن واقعا محشربود اون روزا مزه ها واقعی بود . از رب گرفته تا بیسکوییت های ویفری . از پدرم هم جز مریضی و اون کیک های روغنی خاطره بیشتری ندارم . ۱۱،۱۲ ساله بودم که فوت کرد . حدود یه سال بعدِ فوت برادرم . از برادرم هم کلا یکی دو خاطره به یاد دارم .

بچکی ما تو بازی و رسیدگی به دام ها و درس و مدرسه گذشت .

وسط دهات یه رودخونه بود . اونجا محل گِل بازی ما بود . خونه گلی درست میکردیم . با گِل، بز و سگ و گوسفند درست میکردیم . داخل شکم گلی بز و گوسفند بچه میذاشتم و بعد هم میبستم .

با گل حتی ماشین و تراکتور چرخ دار درست میکردیم . تو روستا نبوغ و خلاقیت داشتیم . شهر که اومدیم مرد

گاهی هم کبریت بازی و فوتبال بازی میکردیم

روستا یه مدرسه بیشتر نداشت . مختلط بود. یه معلم میومد و به چند کلاس درس میداد. زنگ تفریح هم خوراکی میدادن . کیک و بیسکوییت و کلوچه . گاهی هم تو مناسب های خاص نخودچی و کشمس و چیزهای دیگه .

اون موقع ها کتک زدن یه چیز عادی بود . گاهی به خاطر درس کتک میخوردیم گاهی به خاطر رفتن به باغ دیگران . اون موقع ها زمستون ها برف زیادی میبارید . گاهی یک متر . تو برف مدرسه میرفتیم .

سرتون را درد نیارم . به خاطر خرید خونه تو اینجا مجبور شدیم گوسفندها را بفروشیم . برادرم هم برای فروش گوسفندها به شهر رفته بودکه بعد چند روز خبر فوتش اومد. روستا دو سه تا تپه داشت . تو یکی ازین تپه ها به انتظار مسافرهایی مینشستیم که قرار بود به روستا بیان.

مینشستیم و از دور جاده را تماشا میکردیم. ماشین ها تو جاده قد یه مورچه بودن . هر ماشینی که سمت ده میپیچید ذوق میکردیم . هر چی به انتظار برادرم نشستیم خبری نشست . آخرش خبر فوتش اومد . بعد حدود یک سال هم پدرم فوت کرد البته اینجا . تو خونه ای که با فروش گوسفندها خریده بودیم .

.

تخم مرغشیره انگور
۴
۷
Goolaqa_34
Goolaqa_34
جهان بی عشق چه ترسناک است چون شبی که گم کرده ستاره و ماهش را" یه دهه شصتی که برای دلش مینویسه
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید