
قرآن کریم داستان زندگی حضرت یوسف ع را بهترین قصه ها میخواند . به نظر من قصه حضرت موسی ع هم به زیبایی قصه حضرت یوسف ع است . یازده برادر ندارد . چاه ندارد کشش و داستان پر ماجرای حضرت یوسف ع شاید نداشته را باشد ولی زیباست . زندگی هر دو پیامبر نشان دهنده قدرت لایزال الهی است . خداوند متعال یکی را از چاه به عزیزی مصر میرساند یکی را پیش چشم فرعون ستمکار بزرگ میکند . در زمانی که فرعون ستمکار هر نوزاد پسری که به دنیا می آمد را میکشد تا خطری برای تاج و تختش نداشته باشد . موسی ع به دنیا می آید . خداوند به مادر موسی الهام میکند که نوزاد را در سبد گذاشته و در نیل بندازد . برای هر مادری سخت است که چنین کاری با فرزندش کند . خداوند به مادر موسی ع الهام میکند که ما او را به تو باز میگردانیم . مادر موسی ع ، نوزاد را در سبدی میگذارد و به نیل میندازد . به دخترش هم میسپارد که دورادور مراقب پسرش باشد . نیل سبد نوزاد را به تفرجگاه فرعون و زنش آسیه میبرد . نوزاد به قتلگاه میرود ولی خداوند متعال هوای نوزاد را دارد همانطور که هوای اسماعیل را داشت . خداوند متعال عشق نوزاد را در دل همسر فرعون ستمکار جا میکند . فرعون ستمکار از کشتن نوزاد صرف نظر میکند . اینجاست که خداوند قدرتش را به رخ میکشد . نوزاد را جلوی چشم فرعون ستمکار بزرگ میکند . خداوند متعال میتوانست جان موسی ع را جور دیگری نجات دهد ولی راهی را انتخاب میکند که هم خطر دارد هم درس و عبرت برای آیندگان و ستمکاران . نوزاد شیرخواره از هیچ دایه ای شیر نمیخورد چون اراده الهی بر این است که نوزاد شیرخواره فقط از مادرش شیر بخورد . به توصیه خواهر موسی ع که ناشناش در کاخ فرعون حضور دارد . نوزاد را به دست مادرش میدهند . بعد شیرخوارگی نوزاد را مادرش به کاخ برمیگرداند . ظاهرا در کاخ فرعون هم یکبار دیگر سر قضیه ریش فرعون ، خداوند موسی ع را بدست همسر فرعون نجات میدهد .نوزاد یا کودک با ریش فرعون بازی میکند که فرعون عصبانی میشود و قصد جان کودک را میکند . همسر فرعون به اون گوشزد میکند که کودک است . فرعون کودک را با یک شی قیمتی و آتش امتحان میکند. کودک در ابتدا میخواد شی قیمتی را بدارد ولی با لطف و اراده الهی دستش را به سمت آتش میبرد و در دهانش میگذارد . کودک اینجا لکنت زبان میگیرد . همسر فرعون (آسیه ) دو جا جان کودک را نجات میدهد و پاداش این عملش هدایت در آینده میشود . میشود جز ۴ بانوی بزرگ تاریخ . کودک بزرگ میشود و جوان نیرومندی میشود . در جریان یک درگیری بین مظلوم و ظالم فرعونی ، جانب مظلوم را میگیرد و با مشت بر بدن ظالم فرعونی میکوبد . آن فرد کشته میشود و موسی جوان ع آواره میشود . به مدین میرسد . به آبشخور میرسد که چند مرد دامهای خود را آب میدهند و دو دختر آنطرف تر ها مستاصل منتظر آب دادن دام هایشان هستند . موسی جوان ع دام های آن دختران را آب میدهد . آن دو دختر که دختران شعیب نبی ع هستند ماجرا را برای پدرشان تعریف میکنند . شعیب نبی ع دخترش یا یکی از دخترانش را به سوی موسی ع میفرستد تا موسی ع را دعوت کنند تا اجر و دستمزد کارش را بدهند . موسی ع همراه دختر یا دختران حرکت میکند . اینجا قرآن از حیای دختر یا دختران موسی یاد میکند . شعیب نبی ع که وقار ، حیا و نیرومندی حضرت موسی را میبیند یکی از دخترانش را برای ازدواج به او پیشنهاد میکند در عوض چوپانی دامهایش . موسی ع ده سال چوپانی دام های حضرت شعیب ع را میکند . بعد ده سال دلش برای وطن می تپد . ماجرا را به پدرزنش میگوید .حضرت شعیب ع موافقت میکند و چند تا از دامهایش را هم به موسی به عنوان دستمزد و هدیه میدهد . حضرت موسی ع در مسیر برگشت به مصر راهش را گم میکند به طور سینا میرسد . آتشی میبیند . به سمت آتش میرود تا آتشی برای خودش و خانواده اش محیا کند . آنجا وحی بر موسی نازل میشود . خداوند متعال از حضرت موسی ع درباره عصا میپرسد . حضرت موسی کارکرد عصا را میگوید . خداوند به او امر میکند عصایش را زمین بندازد . عصا تبدیل به اژدها میشود . حضرت موسی ع میترسد . خداوند متعال میگوید نترس . عصا را بردار . اژدها دوباره تبدیل به عصا میشود . خداوند به حضرت موسی ع امر میکند که به سمت فرعون برود زیرا فرعون سرکشی کرده است . ادعای خدایی کرده است . حضرت موسی ع از خداوند. صبر ، گشایش در کار ، بر طرف کردن لکنت زبانش و همراه میخواهد . همراهی که او را یاری کند . برادرش هارون را پیشنهاد میکند . حضرت موسی ع با هارون به سمت فرعون میرود . هر چه فرعون را پند و اندرز میدهند نتیجه ای نمی گیرند . معجزه نشان میدهد اثر نمیکند . حضرت موسی ع را متهم به سحر و جادو می کنند . قرار میشود حضرت موسی ع با ساحران به قدرت نمایی بپردازند . آنها طناب هایشان را میندازند و حضرت موسی ع هم عصایش را . عصای حضرت موسی ع اژدها میشود و طناب های ساحران را میبلعد. ساحران متوجه میشوند کار حضرت موسی ع سحر و جادو نیست . ایمان می آورند ولی فرعون همچنان بر کفرش باقی میماند .( احتمالا آسیه همسر فرعون هم بعد این قضیه ایمان می اورد . )ایمان راستین . ایمانی که نتیجه اش کشته شدن به دست همسرش میشود . ایمان آسیه را بارها باید نوشت. فیلمها ساخت . چون ایمان در خانه کفر است . حالا وقت آن رسیده است که حضرت موسی ع قوم بنی اسرائیل را از دست فرعون ستمگر نجات دهد . فرعون با لشگری بزرگ به سوی حضرت موسی ع و بنی اسرائیل حرکت میکند تا جلوی آنها را بگیرند یا قتل و عامشان کنند . حضرت موسی ع و بنی اسرائیل به رود نیل میرسند در حالی که لشگر فرعون در پشت سرشان است . اینجا باز خداوند متعال قدرتش را به رخ میکشد . به حضرت موسی ع امر میکند عصایت را به دریا بزن . حضرت موسی ع عصایش را به دریا میزند . در دریا راه باز میشود . حضرت موسی ع و بنی اسراییل از نیل به سلامت عبور میکنند . لشگر فرعون به نیل رسیده اند . هنگامی که آخرین نفر پا به نیل میگذارد راه نیل دوباره بسته میشود . فرعون و لشگرش غرق میشوند .حضرت موسی ع بنی اسراییل را از دست فرعون نجات میدهد ولی خودش گرفتار یک قوم لجوجِ لجوجِ لجوج می افتاد . قصه حضرت موسی ع و بنی اسراییل خودش یک قصه دیگری است . خودش تاریخ است . پر از درس ها و عبرت ها .
قرآن