ویرگول
ورودثبت نام
Goolaqa_34
Goolaqa_34جهان بی عشق چه ترسناک است چون شبی که گم کرده ستاره و ماهش را" یه دهه شصتی که برای دلش مینویسه
Goolaqa_34
Goolaqa_34
خواندن ۴ دقیقه·۳ ماه پیش

مارمولک فامیل : داستانی خیالی با ادمهای خیالی

حقه باز و زبان باز فامیل بود پدرش حسین آقا تو روستا کشاورزی و دامداری داشت و بهار و تابستان که رو به گرمی مینهاد به روستا میرفت و پاییز و زمستان به خاطر سردی هوا به شهر برمیگشت . برادر بزرگترش جلیل با دختر یکی از فامیل های خودشون ازدواج کرده بود و خودش نیز چند سال بعد با خواهر دومادشون ازدواج کرد . قبل عقدشون زنش مژگان به زنهای فامیل گفته بود من خجالت میکشم بله را بگم ولی در همان بار اول یا دوم بله را گفته بود و عاقد هم به شوخی گفته گویا عروس خانم خیلی عجله دارند 😂. بچه اولشون بعد چند سال به دنیا اومد یه پسر بود اسمش را سعید گذاشتند یه دختر و یه پسر دیگه هم چند سال بعد به زندگیشون اضافه شد که اسماشون را ستاره و امیر گذاشتند . رضا چند سال تو کارخانه ای کار کرد ولی دوام نیاورد و بیرون اومد بعدها به این و اون طلبکار شد و چون بدهیش زیاد بود نمیتونست بدهیش را بدهد برای خلاصی از دست بدهکارانش همراه زنش مژگان و بچه هاش به یه شهر دیگه رفت و چند سالی اونجا کار کرد و پولی جمع کرد و برگشت و بدهی طلبکارا را داد . رضا بعد ها شریکی با یکی از آشنایان یه بنگاه املاک زد و زد تو کار خرید و فروش ملک و زمین . زبانش هم انگار ساخته شده بود برای اینجور کارا . هر چه از قیافه و پول کم داشت زبانش جورش را میکشید . خونه ای به یه پیرمرد عیالواری فروخت و پول را گرفت ولی به خریدار نداد نمیدونم اون پول ها را چکار کرد ولی اون پیرمرد بیچاره را بدبخت کرد پیرمرد هر جا میرفت قصه بدبختیش را میگفت پول آن بند خدا را بعدها داد ولی بعد ها باز بدهی اورد کارش به زندان کشید و خانواده بیچاره اش افتادند به دنبال رضایت گرفتن از این و اون . با تلاش های پدر و برادرانش و دادن پول طلبکاران از زندان آزاد شد . ظاهرا هوای زندان بهش ساخته بود چند کیلویی چاق تر شده بود . زندان هم این موجود را آدم نکرد . همان آدم سابق بود زبان باز و حقه باز . یکی دو سال بعد خبر اوردند که بله آقا زن دوم گرفته . بدون اینکه پدر و مادر و برادرش خبردار شوند با یه زن دیگه ازدواج کرده بود و برای اینکه خانواده ها خبر دار شوند بدون اینکه چیزی به آنها بگوید با اون زن یه دوری دور ایران زده بودند و خانواده ها هم چون دیده بودن دختر و پسرشان جیم شده اند شک کرده بودند . این بشر زبان باز با ازدواج دومش فتنه ای در فامیل به پا کرد . (دو خانواده را به جون هم انداخت . برادر کوچکش که به خواهر زن اولش(خواهر زن اول برادرش) علاقه داشت از ازدواج منصرف شد حتی برادران زنش به برادرشان که شوهر خواهر این بشر دو زنه بود گفته بودن تو هم برو خواهرش را طلاق بده ولی شوهر خواهرش قبول نکرده بود . ظاهرا حتی حرف از طلاق مژگان و رضا هم شده ولی بنا به دلایلی چون بچه داشتن و قباحت ازدواج کار به طلاق نکشیده بود زن دومش یک بار گمونم تو ایام عید به خونه ما اومده بود من خودم را به خواب زدم ولی خواهر و مادر تعریف میکردند زن دومش خیلی مظلوم نگاه میکرد رضا از زن دومش هم صاحب یه پسر شد شد اسمش را بابک گذاشت . ازون روزها سالهاست که میگذره یکبار از برادرم شنیدم رضا وضعش توپ شده و خونه ای چند طبقه در یکی از خیابانهای اصلی شهر خریده . از دیگران پرسیدم چطوری تو این سالها وضعش یهویی ازون رو به این رو شد؟ گفتند چند سال ده بیست تا حواله خودرو گرفته بود و الان اون حواله ها را فروخته . چند وقت هم پیش کارت عروسی پسر بزرگش را دیدم حتی شرینی خوران را که رسم نبود تو تالار بگیرند در تالار گرفته بود . عروسش تهرانی بود و یک رابطه فامیلی دور و نزدیکی با هم داشتند . ‏بعد ماجرای زن دومش واقعا دلم به حال دختر و پسرش میسوخت . ‏الان دلم به حال خودم میسوزد . پسر بیست و چند ساله رضا ازدواج کرد و پدرش هم ماشینی زیر پایش انداخت و احتمالا هم یکی از واحد های آن آپارتمان چند طبقه را بهش بدهد و من هم عمرم را باید بطالت بگذرانم تا فسیل شوم . ‏یه روز رضا را سر کوچه دیدم به خونه زن اولش میرفت . ‏به شوخی بهم میگفت میبینی زنم چقدر اذیتم میکنه ‏به کنایه گفتم برو خدا را شکر کن فقط اذیتت میکنه بقیشو هم نصف و نیمه گفتم . پ ن : گول عکس این مارمولک را نخورید ، اون مثل این ناز نبود :)) " پایان " ‏

دختر پسرفروش ملکپدر مادرزنفامیل
۵
۰
Goolaqa_34
Goolaqa_34
جهان بی عشق چه ترسناک است چون شبی که گم کرده ستاره و ماهش را" یه دهه شصتی که برای دلش مینویسه
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید