
سالهایی که مشغول درس و مدرسه بودم ، به درس و مشق میگذشت ، خب قاعدتا فشاری هم برای پیدا کردن کار نبود . تو بیکاری ها هم میدان دام میرفتم که البته اواخرش دیگه چیزی نداشت ، هیچ وقت هم دنبال رفتن مهارتی نرفتم . بعد که درس و مدرسه تموم شد تازه مکافات شروع شد . اصلا یکی از دلایلی که از قید آخرین مرحله گرفتن معافی گذاشتم همین فشار خانواده برای کار بود . خدمت را هم مثل دانشگاه نصفه و نیمه رها کردم و معافیت گرفتم . اوایل خوب بود بعد دوباره فشار خانواده شروع شد . تو این سالها بیست ،سی شغل را عوض کردم . یک هفته کارگر آب شیرین فروشی بودم که طرف جمع کرد ،یک ماه گمونم تو صحافی جلد سخت کار کردم . حدود ۱۰ روز تو یه رستوران کار کردم چون پوست دستم سوخته بود دیگه نرفتم . چند ماه تو کارگاه کمد بچه کارکردم البته خیلی سالها پیش . چند سال تو اسکلت سازی مبل تمام پارچه کارکردم که طرف آشنا بود ، چون خیلی وقتها کار یا مواد اولیه نبود بیکاری زیاد داشت . چند وقتی هم تو کارخانه دمپایی و چکمه کار کردم که شاید نهایت یه ماه شد . حدود ۳ ماه هم تو کارگاه درب سازی چوبی کار کردم. حدود یک ماه تو کارخانه عرقیات گیاهی کار کردم .آخرش هم ، همه بچه های صبح کار را اخراج کردند و کار من و داداشش به شکایت و کلانتری رسید به خاطر پاره کردن چک . حدود یکسال شاید تو کارخونه شوینده جات کار کردم تو قسمت انبارش . همون جایی که عاشق یه دختری شدم . کلا اونجا کارگرای آقا و خانم یا ازدواج میکردن یا از قبل ازدواج کرده بودند 😁 . حدود دو سه ماه تو کارگاه چادر مسافرتی کار کردم .چند ماه مونده به عید رفتم . روز اول که رفتم پسره گفت فنر بِبُر . منم فکر میکردم میخواد نحوه کارمو ببینه ، تا شب بدون نهار اونجا موندم .چشمام دیگه نمیدید . بعد حدود یک سال تو صحافی کار کردم ، باز هم از نوع جلد سخت. سر ندادن حقوق هم ، باز کار به شکایت و دادگاه کشید . حدود ۳ ماه هم تو یه کارگاه بطری پِت کار کردم .
قبل کرونا هم حدود ۲۰ روز تو یه کارگاه تولید قوطی سوهان کار کردم که کرونا اومد و طرف هم تا عید تعطیل کرد بعدش هم زنگی نزد . ۳ ماه هم توی یه کارگاه تفیک زباله مانند کار کردم . با آتیش زدن پت و پی وی سی را تشخیص میدادیم . چون کار چرکی بود طرف تو اگهی استخدام، صحافی زده بود . البته این کار تفکیک زباله برای سال های ۹۰ بود . حدود بیست یا سی روز هم تو کارگاه بطری کار کردم که البته اونجا بسته بندی میکردیم . که اینم به خاطر سرویس بیرون اومدم . رفتم تو سرویس بشینم پسره گفت اینجا جای منه . گفتم فعلا نشستم دیگه . گفت کنترات ها سرویس ندارن . پیاده شدم رفتم از طرف پرسیدم اینجوریه یا نه ؟ گفت آره کنترات ها سرویس ندارند . گفتم پس خداحافظ . تو این سالها کلی روزنامه جام جم خریدم فقط هم به خاطر اگهی کارش .
خیلی جاها دور بود ، خیلی جاها آدرس نمیزد منم قیدش را میزدم . خیلی جاها قبول نمیکرد . خیلی جاها هم من خوشم نمی اومد . یک بار به دروغ به خونواده گفتم کار پیدا کردم در حالی که کاری پیدا نکرده بودم و دنبال کار بودم . توی اتوبوس شرکت واحدمنو دیده بودند . لو رفته بودم .😂
یک بار هم باز دروغ گفته بودم ولی ایندفعه توسط رفیقم لو رفتم اونم سر خوردن نهار با قابلمه تو پارک 😂
یک دوره هم به خاطر کار پیدا کردن ، هر روز میرفتم حرم تا اونجا رو صندلی ، راحت تر اگهی ها را چک کنم . بهم مشکوک شدن . بردن تو کلانتری نزدیک حرم ازم تعهد گرفتند .
یه چند وقتی هم تراکت پخش میکردم . یه بار که شهرداری تراکت ها را گرفت یه بار هم یه آشنا منو دید 😂.
یه چند جا هم ، از یه روز تا چند روز کار کردم که دیگه اینارا ننوشتم .
تو این سالها هیچ چیز به اندازه کار پیدا کردن منو اذیت نکرد .
خلاصه تو این سالها خیلی دنبال کار گشتم و روزنامه کار خریدم .شاید به اندازه یه وانت پراید :)