
دنیا بی رحم است ،انقدر بی رحم که یه غفلت ملتی را به نابودی میکشد مثل پرنده ای که با یه غفلت شکار میشود .
یه روز و روزگاری
یه مرغ خسته بالی
پرکشید سوی آسمون
دنبال آب و آشیون
با اون حال خسته اش
با اون بال شکسته اش
رسید به یه دهکده
روی درختی نشست
چشمش خواب رفت
غم را همه از یاد رفت
از بد روزگار
پای صیاد به آن ده رسید
صیاد آن روز صید نداشت
یه دل آرام نداشت
تا به درختی رسید
زیر سایه نشست
بهر تماشای ده
چشم به هر سو کشید
چشم به درختی دوخت
سیاهی از دور دید
خوب که نزدیک رفت
چشم را باز کرد
مرغ را دید
مرغ هنوز خواب بود
تیر را برداشت
سوی مرغ انداخت
تیر قلب مرغ را درید
خواب زچشمان مرغ پرید .
" شعری از خودم