ویرگول
ورودثبت نام
پری قصه ها
پری قصه هانوجوانی در سن رشد و نابودی
پری قصه ها
پری قصه ها
خواندن ۵ دقیقه·۳ روز پیش

دامنی که از شلوار پارهٔ بابام بافتم (و دنیای نامهربانی با لباس هایمان)

به ماشین لباس شویی توجهی نکنید لطفااااا
به ماشین لباس شویی توجهی نکنید لطفااااا

سلام! هِلو! زردآلو. (بله، از این به بعد همه پست های این مدلی رو این جوری شروع می کنم:)

خوش آمدید به یک نوشته جدید از بنده. چایی می خواین؟ براتون شربت بیارم یا نه؟ اِوا، شیرینی خریدید؟ واییی واقعا لازم نبود، (اینجا نویسنده انقدر خجالت می کشد که سرخ می شود و پشت جعبه شیرینی خودش را قایم می کند) دستتون طلاااا!

اوکی، دیگه مسخره بازی بسه. یکم زیادی از نوشتن این role play ها خوشم میاد. انگار شما (خواننده این متن، که حتما چند دهه ای از من بزرگتر هستید) با من هستید، و پشت صندلی ام ایستاده اید و دارید متن را از پشت سرم می خوانید. من هم (از آنجایی که از نوشته های خودم بدم میاد) خجالت می کشم و می گم: اِه، نگا نکن دیگه!

دیگه واقعا بسه پری، بسه! بعضی اوقات باورم نمیشه که خودم نویسنده هستم و در عین حال انقدر کار های بچگانه می کنم. البته من فقط چهارده سالمه و خب معلومه که قراره یه کارای به اصطلاح "فان" در نوشته هایم بکنم...

حالا هرچی. از دامنم خوشتون اومد؟ واقعا؟! (این برای هر دو جواب "نه" و "بله" کار می کنه:)

اگر از این دامن خوشت اومد، باید بگم که از شلوار قدیمی بابای من خوشت اومده، که خدا فقط می دونه کجا پوشیده و چه چیزایی روش ریخته و... این تازه شلوار عادی قدیمی هم نیست، شلوار باغچه مون هست! یعنی با این زمین باغچه رو بیل زده!

خب شاید الان بگید که پری، چرا این رو پوشیدی؟ البته سوال بهتر اینه که پری، چرا تصمیم گرفتی این رو ببافی؟ مخصوصا این که چرا از اون کاموا گرونه که واردات ترکیه ست رو استفاده کردی؟!

اصلا نگران نباش، به اون هم می رسیم جانا! الان که دارم این رو می نویسم، ساعت دهه شبه، ولی من تا نصفه شب بیدارم، و هیچ جا هم نمی رم! اینجا می شینم، رو صندلی میز آشپزخونه و برات همه چیز رو توضیح می دم:))

می دونم از ندونستن بدت میاد. منم همین طور. ولی خواندن یک پست (مخصوصا از من) نیاز به اعتماد به نویسنده داره. اعتماد به اینکه نویسنده کارش رو خوب بلده و قرار نیست آخرش بدون یک داستان درست و حسابی تو رو ول کنه. آیا این اعتماد رو به من داری؟

خب پس اگه داری، بذار برات توضیح بدم که چرا لباس هات رو نمی پوشی. به من این قیافه رو نده! خودت خوب می دونی چی میگم. اون پیراهنی که یه چند سالی هست داره ته کمدت خاک می خوره، اون لباس مجلسی که تو هیچ مجلسی نمی پوشی. اون کفش نو که هیچ وقت رنگ و روی پات رو ندیده چون نمی پوشیش! بعد زن میگه من لباس ندارم بلند شیم بریم خرید، مرد هم همون سِت زشت همیشگیش رو می پوشه. نوجوان از خونه بیرون نمی ره چون از لباسای تو کمدش خوشش نمیاد. شوخی نمی کنم، واقعا اینا رو به چشم خودم دیدم. کاملا عادی سازی شده که وقتی از لباسی خوشت نمیاد، بریزیش دور!

حالا بعضی ها میان و میدن به خیریه، که خب آفرین بهشون، ولی واقعیت اینه که خیلیا فقط... میریزنش دور. اگه مثل من آدم نرمالی هستید (و فقیر) نفس تندی می کشید و در دلتون کلی قضاوتش می کنید. ولی این جور آدما واقعا وجود دارن و نه تنها دارند نعمت خدا رو میدن بره (اگه به خدا اعتقاد دارید) بلکه دارن زحمتی رو که یک خیاط برای دوختن اون لباس ها کشیده را میریزن تو چاه.

بعدش هم می برنش تو یه مکان رها شده وسط یه شهرستانی و میذارن اونجا تا تجزیه شه. هاها! تجزیه؟ اون لباس احتمالا نود و نه درصد پلاستیکه. خدا می دونه کی قراره از این دنیا بره. احتمالا وقتی آخرالزمان هم بشه هنوز اونجاست و داره خاک (و خیلی زباله های دیگه) می خوره.

خلاصه، لباسمون را با موفقیت به گند کشیدیم. زمین رو هم همین طور.

حالا چی میشد اگه همون لباس بد فُرم، بد استایل، دیگه مد نیسته، و زشت رو بر می داشتی و با قیچی از وسط می بریدی؟ چی می شد اگه واقعا دوختن بلد بودی و از پارچه اش یه هِدبند درست می کردی؟ چی میشد اگه بافتن بلد بودی و انقدر به شلوار ردیف بافتنی اضافه می کردی که دامن می شد؟ چی می شد اگه انقدر نامهربون نبودی و اون بدبخت رو به کهنۀ آشپزخونه تبدیل می کردی؟

انگار یادمون رفته که همه این چیز ها برای خدمت کردن به ما به وجود اومدن. ما درستشون کردیم تا ازشون استفاده کنیم و اینکه افراد نمی دونن چطور باید خرید کنن تقصیر اون لباس بی چاره نیست. اینکه به پایۀ هوس های لحظه ای ات خرید می کنی و بعد از چند روز ازش خسته می شی تقصیر اون پیراهن، اون کروات، اون گوشواره نیست. تقصیر شماست.

(اگر تا الان داری میخونی، واقعا ممنون! من عادت به تایپ فارسی ندارم و واقعا دارم اذیت می شم الان )):

خب حالا که احتمالا همۀ خواننده های این پست رو از خودم رنجوندم، برسیم به داستان من و بابام و اون شلوار پاره. وقتی که اون شلوار رو دیدم، عاشقش شدم. شوخی نمی کنم. بابام پاهاش رو بریده بود تا با تیکه پارچه هاش نهال ها رو به چوب ببنده. جوری بریده بود که حتی اون تیکه وسطش، که نشون میده شلواره، هم نبود. ولی دکمۀ قشنگی داشت و به من حس خوبی میداد. انگار تو مدرسه با دوستِ دوستم آشنا شده بودم؛ شواره هم همین بود. قبلا به بابام خدمت کرده بود، الان به من.

خلاصۀ خلاصه، من به این باور دارم که باید تا جایی که میشه مهارت کسب کرد و تا جایی که میشه از وسایل اطرافمون استفاده کرد تا عمرشون تباه نشه. فرض کن تو یک پیراهن هستی. نمی خوای ازت به خوبی استفاده بشه؟

نظر شما چیه؟ تایپ کردن این یه عمر طول کشید و مشتاق نظر های شما هستم :))

لباسمدخلاقیتبافتنیقلاب بافی
۶
۳
پری قصه ها
پری قصه ها
نوجوانی در سن رشد و نابودی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید