
سلام ریاضی جون، حالت چطور است؟
چه می شود که ما پی در پی هم را ملاقات می کنیم؟ گویا هر جا سرم را می چرخانم تو را می بینم.
همه حرف از تو می زنند؛ انگار بسیار مهم هستی. من که نمی دانم. تا به حال با تو سخنی نداشته ام. اصلا آخرین باری که با تو صحبت کردم را به یاد نمی آورم. کی شده است که من و تو تنهایی بنشینیم و برای خودمان وقتی بگذاریم تا کمی بهتر هم را بشناسیم؟
یک سوال من بپرسم، یک سوال تو. تو یک مسأله طرح کنی، یک مسأله من حل کنم. چه می شود، اگر من و تو کمی مهربان تر بودیم؟ اگر تو به من فرصتی برای دوست داشتنت می دادی. اگر آنها فرصتی برای دوست داشتنت به من می دادند.
اگر کمی صبر داشتند و می گذاشتند به علامت ها و عدد های بزرگ عادت کنم. اگر رادیکال و توان را مثل دارویی تلخ ولی واجب، تهِ حلقم نمی کردند. اگر وقتی خطای محاسباتی داشتم، به جای اینکه سرکوبم کنند، اشتباهم را نشان می دادند.
اگر آنها این کار را می کردند. بله، من هنوز به یادشان می آورم. خوب هم یادم می آید، وقتی که سر زنگ ریاضی، مرا از سوال پرسیدن پشیمان می کردند. وقتی که تنها فکرم این بود که چطور می شود با گونیا گردن برید. وقتی که افکارم غرق در این بود که چطور می شود با مداد، رگ را پاره کرد.
آیا می شود غم مرا تقسیم کرد؟ آیا می شود این درس مزخرف رو از زندگیم کم کرد؟ چه می شود کمی آرامش به خاطرم اضافه کرد؟
من و تو ضرب در هم چه می شویم؟ آیا می شود ما را ساده و برهنه کرد، تا جایی که تنها ساختار ما مانده است و همۀ تجملات برداشته شده اند. آیا این امکان پذیر است؟
سلام! خوبین؟
فردا امتحان ریاضی دارم و این متن تو ذهنم برا خودش شنا می کرد برای همین گفتم بنویسمش. مطمعنم آدم های دیگه ای هم هستن که با این درس مشکل دارن. حقیقتش من می خوام برم ریاضی (برای اینکه بتونم کامپیوتر بخونم) برا همین در تلاشم که رابطم باهاش رو درست کنم، ولی خب. شما نظرتون چیه؟ اگه حرفی دارید حتما بگید، دلم می خواد با یکی حرف بزنم:))