ویرگول
ورودثبت نام
پری قصه ها
پری قصه هانوجوانی در سن رشد و نابودی
پری قصه ها
پری قصه ها
خواندن ۴ دقیقه·۲ روز پیش

ماجرا های یک کلاس هشتمی (1)

سلام! روزتون چطوره؟ امروز چی کارا کردین؟

(حالا مثلا به حرفتون جواب می دم)

اِوا، واقعا؟ حیف که این پست درباره منه مگرنه می شِستم مُفَصَل باهاتون حرف می زدم.

(حالا شما خجالت می کشید و میگید نه بابا، ادامه بده! منم ادامه به پُستم می دم)

نقاشی از من (دیجیتال) نام اثر : دختر خسته مدرسه ای (قیمت ؛ ۱۲۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ دلار)
نقاشی از من (دیجیتال) نام اثر : دختر خسته مدرسه ای (قیمت ؛ ۱۲۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ دلار)

تصمیم گرفتم یک حالت روز نوشت طور برای ویرگولم بذارم. یعنی هر روز اتفاق هایی که افتاده رو بنویسم تا اینجا ثبت بشه. نمی دونم چرا این تصمیم رو گرفتم. مگه من آدم مهمی هستم؟ البته گمونم همه برای خودشون آدم مهمی هستن. من که در حالت عادی خودم رو آدم حساب نمی کنم ولی خب. دیگه چیکار میشه کرد.

بعضی اوقات باید خاطرات رو نوشت. و اینترنت بهترین جه برای این کاره! همه چی برای همیشه اینجا می مونه! عالی نیست؟ (با لحن کسی که تا به حال تو عمرش درباره خطرات اشتراک گذاری بیش از حد در اینترنت بهش نگفتن)

امروز روز خیلی جالبی... بود. البته از نظر بنده همه روز های کاری بی اهمیت و چرت هستند (آخر هفته هستش که من شروع به productivity می کنم) ولی خب نباید به خودم انرژی منفی بدم، برای همین بذارین وانمود کنم که امروز جالب بود و من ازش لذت بردم... (در لحن کسی که در کلاس مطالعات بیشتر خوابش را می کند)

از بیشتر روز هایی که این هفته داشتم بهتر بود. حالا اصلا چی کارا کردیم؟ خب زنگ اول ریاضی داشتیم و مثل همیشه معلممون طوری باهامون سلام و علیک کرد که انگار عزیزی رو از دست داده (بهتره بگم انگار ما عزیزش رو ازش گرفتیم) و اولین چیزی که پرسید این بود که امروز امتحان رو بگیره یا فردا.

بهمون یه انتخاب داد. از هفته پیش بهمون فرصت خواندن برای امتحان رو داده بود ولی گفته بود که یا سه شنبه می گیره یا چهارشنبه.

خب همه بچه ها طبیعتاً فردا رو انتخاب کردند و این باعث شد که معلممون کاملا از کوره دربره. نمی دونم آدمی مثل اون اصلا چرا معلم شده، یا اینکه چرا به ما یه انتخاب داده وقتی که خودش دلش می خواد انتخاب کنه. همه اینا به کنار؛ اعصابش خورد شد، شروع کرد به داد زدن در مورد اینکه ما درس نمی خونیم و یه شبه نمی شه ریاضی یاد گرفت و، و، و...

البته من نمی تونم در موردش چیز بدی بگم، چون من احمق امروز با ماژیک همیشگی روی وایت بورد کلاس کشیدم و اون بود که بهم کمک کرد به سختی پاکش کنم. شاید باورتون نشه ولی با وجود این گندی که زدم جواب سوال رو درست نوشته بودم و نمرم رو گرفتم. شاید خانم ریاضی مون فکر کنه که ریاضی رو یک شبه نمی شه یاد گرفت ولی من استاد این کارم و همیشه در حال یک شبه یاد گرفتن همه چی هستم... اصلا فوق لیسانس تو این دارم، PHD!!

بعدش زنگ فارسی. خیلی خوشحالم که برای ماه رمضان ساعت ها رو کم کردن چون واقعا انرژی این که بشینم و یک ساعت و نیم بنویسم رو نداشتم امروز. البته که خانم ادبیات ما ماه هستش و من خیلی دوستش دارم. آخر زنگ بهش ادبیات روسی ای که تازگی ها دارم می خوانم رو معرفی کردم. کتابی کوتاه از تولستوی و ابله از داستایفسکی. من که البته انگلیسی می خوانم. (فکر نکنم پستی درباره این که من چه شکلی انگلیسی یاد گرفتم درست کرده باشم یا نه... دوست دارید بدونید چجوری یاد گرفتم؟)

کلاس ما یه سرود داره. سرود ملی. ما اصلا یه کشوریم! شوخی نمی کنم. این مسخره بازی ها رو الینا خانم شروع کرد و ما هم مثل ببعی افتادیم دنبالش. اون یه سرود برامون نوشت (نام: اسکل دونی) و ما اون رو برای بیشتر معلم ها (اونایی که خیلی به اصطلاح پایه هستند) اجرا کردیم.

من اسکلم... تو اسکلی... ما اسکلیم... اینجا اسکل دونیه!!!

جُدا از شوخی، واقعا شعر قشنگی بود و ریتم خوبی داشت. اینجا، کلاس هشتصد و دو همه چی رو به راهههه

واقعا خیلی خنده داره. حیف که حفظ نیستم مگرنه براتون می نوشتم. خلاصه ما تیکه های دور از ادبش رو حذف کردیم و برای خانم فارسی خواندیم. گفت که نمی دونه باید چی بگه، ولی از قیافش معلوم بود تحت تاثیر قرار گرفته.

من برای کلاس یک پرچم کشیدم. برای اولین بار تو زندگیم احساس می کنم که بقیه من رو جدی گرفتند. ای کاش ازش عکس می گرفتم می ذاشتم براتون.

بعدش علوم داشتیم و من انیمیشنم رو بهشون نشون دادم. یه انیمیشن آموزشی بود که من روی آیپدم درست کردم (با قلم نوری). همش رو خودم ساختم (از هوش مصنوعی بدم میاد) و بیشترش رو سحر انجام دادم. یعنی هیچی نخوردم ؛((( عقلم یکم کمه متاسفانه، تا به خودم اومدم دیدم تموم شد.

حالا اینا رو ول کن. بچه ها برام دست زدن. خیلی حس خوبی داد. من واقعا به تشویق معتادم.

بعدش مطالعات داشتیم و من کنفرانس دادم. مهدیس خانم مثل همیشه کل وقت کنفرانس رو گرفت انقدر که حرف زد. دوسش دارم، دختر خوبیه.

بعدش اومدم خونه و اولین فکرم این بود که چقدر گشنمه. بعد برای اینکه یادم بره که گشنمه، اومدم یکم از کارتون مورد علاقه جدیدم، Carmen Sandiego ببینم. بعدش که تموم شد دوباره گشنم شد (من وقتی روزه می گیرم زیاد گشنم میشه. نه وقتی کسی جلوم چیزی می خوره، بلکه وقتی بیکارم!)

برا همین اومدم اینو بنویسم. امیدوارم خوشتون اومده باشه:))

خب، حالا ادامه بحث مون. امروز چیکارا کردی؟ اووووه، واقعا...؟

کلاسماه رمضانمدرسهروز نوشت
۶
۲
پری قصه ها
پری قصه ها
نوجوانی در سن رشد و نابودی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید