سینما زیر چرخ صنعت

شاید تولد منفعت طلبی به سالها قبل از خلقت انسان برگردد ولی احتمالا زمان بروز اجتماعی این trait شخصیتی برگردد به زمان اولین حضور اجتماعی انسان های نخستین برسد جایی که وسط زندگی بی رحمانه آن دوران مدل جدیدی از وحشی گری سر برآورد. انسان هایی که زور بیشتری داشتند منفعت بیشتری میبردند و اسمش را گذاشتند انتخاب طبیعی ...

سالهی گذشت و این انسان مفهوم هایی مانند currency و money رو خلق کرد تا در این مسابقه های منفعت طلبی شاخص و معیاری را برای برتری بر دیگران داشته باشد ؛ بالاخره هر میدان نزاع دوطرفه نرم یا سخت نیازمند برنده بود و در ذات برنده شدن تعریف شاخصه یا goal است.

وقتی هم این انسان تازه مجتمع شده ، یاد گرفت که برای سود بیشتر نیاز دارد به جای رقابت در صحنه و دشنه کشیدن میتواند گاهی اوقات از سود رساندن به دیگران استفاده کند و نیازی را برطرف کند تا سود بیشتری هم عآیدش شود. اینجا بود که marketing شکل گرفت.

این "انسان" سال هایی را گذراند پیشرفت کرد ولی "آدم" نشد.

هنوز همان خصلت های خودمحوری  و منفعت طلبی را جایی زیر کت و شلوار های لوکس و ساعت های میلیاردی و چهره ای عوام فریب قایم کرد تا هم زیر بار منفی افکار عمومی نرود و هم دکان و دستگاهش بیشتر دیده شود.

مشکل اصلی جایی شروع شد که این انسان یاد گرفت این دکان marketing را می تواند هر جایی باز کند و بساط کند و با هوچی گری مخاطب پای بازارش بیاورد و اسمش را بگذارد "صنعت "

در حالی که تنها چیزی که ساخته فقط حقه ای بوده که با ان بتواند پولی از جیب مردم به جیب خود انتقال دهد ،  بدون آن که اهمیتی بدهد که نتیجهء کارش با آنچه تحت عنوان هدف کار می خواند ۱۸۰ درجه تفاوت داشته باشد.

نمونه اش سینما ، از وقتی تبدیل شد به صنعت سینما دیگر یادش رفت که برای چه آمده بود ، دیگر یادش رفت که هدف او فقط پول در اوردن به هر قیمتی نبود ، هدف او خدمت به مردم بود نه سواری گرفتن از دوش علاقه های مردم .

قاب سینما اولین تصور مصور رنگین و متحرکی بود که از متصورات یک سینماگر ، اولین جایی بود که انسان ها میتوانستند اوپیا هایشان را در یک تصویر به هم نشان بدهند ، با هر کمی و کاستی ای نگاهش رساندن انسان به نگاه هایی بالاتر بود.

این نگاه عقلایی است که هر علمی و هر هنری. باید در این راستا باشد وگرنه فایده ای ندارد ، چرا که انسان نیازی به وسیله برای درجا زدن و پسرفت کردن ندارد که خداوند هم فرمود "ان انسان لفی خسر " انچه نیازمند ان است وسیله ای برای تعالی است.


اگر بخواهیم ریز شویم در سینما مثال هایی فراوان خودنمایی می کند. از سینما کمدی گرفته که هیچ خط قرمزی را عبور نکرده نگذاشت، به جز چهارچوب های سلیقه ای ممیزی های ارشاد.  شوخی های جنسی و خارج چارچوب ، هنجارشکن و بعضا در حکم تمسخر ارمان ها و افق ها انسانی بلند.

ولی خب این قاعده در اغلب اجزا سینما رسوخ کرده است.

مثال دیگر سینما اجتماعی سینمایی که برخلاف بقیه ژانر های سینما ایران هم از دیدگاه مخاطبین جایگاه نسبتا خوبی دارد و هم در جامعه جهانی نگاه های خوبی معطوف خود کرده است .

ولی وقتی خوب نگاه می کنیم میبینیم این نگاه تجاری سازی و منفعت طلبی که گاهی اوقات می تواند خلاف تمام رسالت های سینما باشد وارد این عرصه هنری شده و ساحت هنر که قرار بود خالص ترین روش های ابراز احساسات و افکار باشد را الوده کرده است به خلقیات ناپاکی چون هرچه مخاطب خواهد و دوست دارد بشنود

سینما اجتماعی ما پر شده از فیلم هایی که یک آسیب اجتماعی بعضا به قدری نادر که تعداد افراد درگیر مستقیم آنها به تعداد اعضای یک شهر نیستند را هدف قرار داده اند و شروع به بیان مسئله می کنند

تا اینجا کار مشکلی وجود ندارد چرا که باید سینما اجتماعی وضعیت فعلی را برای مقایسه با وضعیت مطلوب ترسیم کند.  میرسیم به نقطه اصلی مشکل و انحراف انجایی است که این فیلم ها انگار لنزی هستند بر روی چشم هایمان که علاوه بر بزرگنمایی مشکل ها( که البته جزوی از ذات قاب سینما است یک یکسری چیز ها را در کادر می اورد و بقیه عناصر را حذف می کند و به اصطلاح کنتراست میبخشد. به انچه برای کارگردان مهم است و انچه بی اهمیت.) همه ی رنگ ها را میشویند و جهانی خاکستری به دور از هر گونه نکته مثبت تحویلمان می دهند.

تا مخاطبی که با توجه به شرایط به حق تا حدودی نسبت به بعضی عناصر جامعه احساس نارضیتی دارد به جای اسیب شناسی فضای و سعی در حل مشکلات و گره های در ذهن مخاطب شروع به ترسیم فضا ها دیگر حامعه به همان بی رنگی چشمان مخاطب می کند . ترسیمی رو به کوری مطلق ...

چرا سینمایی که رسالتی در خدمت مردم داشت تبدیل شده است به تریبونی برای بی رنگ کردن زندگی ، ایا این مسائل هایی که مطرح می شوند ، اسیب شناسی نمی پذیرند یا قابل حل نیستند.

چرا ما تبدیل شده ایم به سیاه نگران سیاهی پذیر...