شنیده بودم نقاط حساس تاریخی بسیار دردناکتر از چیزیاند که در کتابهای تاریخ نوشته میشود، اما وقتی خودت وسط آن ایستادهای، دیگر به چیزی جز فرار فکر نمیکنی. هضم چنین جنایتی حتی برای مسببانش هم غیرممکن است؛ برای همین است که بلافاصله پروژههای شهیدسازی را راه میاندازند و همزمان، جان ما را بیارزش جلوه میدهند.
سیستمهای توتالیتر همیشه استاد مصادرهی معنا بودهاند؛ شهید را بدنام میکنند، آزادی را تهی میکنند، عدالت را به نفع خودشان بازتعریف میکنند و حتی سراغ واژگانی میروند که سالها برایشان سرمایهگذاری کردهاند. همهچیز پوچ میشود. دروغ آنقدر تکرار شده، در مدرسه تدریس شده و با ما همسفره بوده که برایمان آشناتر از حقیقت است.
جامعه مدنی در ایران، فرزند تازهمتولدشدهای است که آنقدر از او کشتهاند، مصادرهاش کردهاند و فروختهاند که حالا شبیه پارچهای هزارتکه است. رپ فارسی یکی از فرزندان همین جامعه است؛ جامعهای که در آن بسیاری از جوانها ـ چه هنرمند و چه شنونده ـ شروع به حرف زدن کردهاند، گفتمان ساختهاند، جامعه را رصد کردهاند، به تغییراتش واکنش نشان دادهاند و اثر گذاشتهاند.
بهرام و سورنا از آغازگران همین نوع گفتمان بودند؛ بعد از سرکوب دهههای هفتاد و هشتاد، از دل جایی سر برآوردند که نتیجهاش میتوانست فقط زندان باشد و شاید اعدام. البته جمهوری اسلامی برای بسیاری از آنها گزینهی «تبعید» را مناسبتر دید؛ احتمالاً تصور میکرد با دور کردن جوانهای پرسروصدا از کشور ـ مخصوصاً به اروپا، جایی که بسیاری از ایرانیها میرفتند ـ ارتباطشان با جامعه و شبکههایشان قطع میشود. بیراه هم فکر نمیکرد؛ حتی با وجود اینترنت و گسترش ارتباطات، توانست سرعت رشد این جامعه را بگیرد.
امروز، بعد از چندین موج کشتار ـ که این آخری خونبارترینشان بود و واقعاً واژهها از توصیفش ناتواناند ـ هنوز درگیر شمردن مردگانمان هستیم. در همین زمان، جمهوری اسلامی مشغول بازیابی نیروی از دسترفتهی خود است و هر روز خبر حکم اعدام جوانهای دیگری منتشر میشود.
چیزی که همیشه در نگاه به تاریخ برایم عجیب بوده، «نیت خیر» گروههای مختلف است. همه باور دارند با تحقق ایدههایشان آینده بهتری ساخته میشود. در زبان، آیندهی ایران برای همه مهم بوده؛ اما در عمل، بارها دیدهایم که خیلیها ایدههایشان را بیشتر از خود ایران دوست داشتند.
در چنین زمانی، رجوع به متفکران مشروطه میتواند راهگشا باشد؛ آنها که پروژهی ملتسازی ایران را طرح کردند، درست در مقابل جریانی که امروز با آن روبهرو هستیم: امتسازی. به نظر من، همانقدر که دین میتواند به چاه ایدئولوژیک بدل شود، تاریخ تحریفشده هم میتواند.
از نگاه سورنا و بهرام، ایران امروز در مسیر تکرار الگوهای تاریخی حرکت میکند؛ مسیری که به استبداد ختم میشود. آنها شروع به صحبت از دموکراسی کردند و کار به جایی رسید که در توییتر (ایکس) میشنویم: «انقلاب زن، زندگی، آزادی انقلابی پیشرو بود، اما آنچه امروز میبینیم اصلاً پیشرو نیست.»
حتی اگر این گزاره را بپذیریم، باید پرسید: آیا یکی از دلایل شکست انقلاب زن، زندگی، آزادی دقیقاً همین «بیش از حد پیشرو بودنش» نبود؟ هیچکس باور نمیکرد جمهوری اسلامی بتواند اینچنین دست به کشتار بزند.
این جنبش بهراحتی درگیر جنگ سیاسی شد؛ مردم را تکهتکه کردند: زنها، فمینیستها، چپها، راستها، سلطنتطلبها، کردها، بلوچها. مدام از اهمیت گروههای کوچک حرف زدند، در حالی که گروههای بزرگ در حال کشته شدن بودند.
سؤال اساسی در مواجهه با آزادی این است: آزادی در مقابل چه؟
اگر میگویید طرفدار آزادی ایران هستید، دقیقاً در برابر چه ایستادهاید؟
آیا دموکراسی، تنها راه نجات در «مقابل» جمهوری اسلامی است؟
اگر از خود جمهوری اسلامی بپرسید، میگوید: «سالها صندوق رأی آوردم؛ رئیسجمهور دادم، مجلس دادم؛ هنوز هم طبق آمار رسمی حدود چهل درصد شرکت میکنند. شما چه میخواهید که من ندادم؟»
مشکل اینجاست که جمهوری اسلامی این مفهوم را هم مصادره کرده است. دموکراسی قرار است قدرت را محدود کند، نه ابزار قدرت را. رأیگیری ابزار است، نه خود دموکراسی. در ایران، مسئله این است که ابتدا باید قدرتی وجود داشته باشد تا بتوان با دموکراسی آن را مهار کرد.
سؤال مهمتر این است: چرا در میان این حجم از توییتها، چیزی درباره پیشنیازهای دموکراسی نمیبینیم؟
اولین و مهمترینشان قانون است. دموکراسی بدون حاکمیت قانون معنایی ندارد. در تاریخ ایران، چه زمانی قانون واقعاً حاکم بوده است؟
بعد از آن آموزش است؛ ما چقدر دموکراسی را تمرین کردهایم؟
علاوه بر اینها، پیششرطهایی مثل توسعه اقتصادی و توزیع عادلانه ثروت (برای جلوگیری از استبداد اکثریت)، فرهنگ مدنی و جامعه مدنی مستقل، انسجام ملی و امنیت خارجی، و حتی آزادی اقتصادی ضروریاند. بدون این پایهها، دموکراسی پایدار نمیماند و ممکن است به تکرار همان اشتباهات تاریخی منجر شود؛ چیزی که در انقلاب ۵۷ دیدیم.
هدف من حمله به بهرام و سورنا یا کسانی که از این هشتگ استفاده میکنند نیست. سؤال این است: حتی اگر ایدهشان درست باشد، چقدر از سطح شعار فراتر میرود؟ چقدر امکان اجرا دارد؟ چند نفر واقعاً به آن باور دارند؟
در رپ فارسی، سورنا و بهرام از محبوبترین چهرهها بودهاند و شاید هنوز هم باشند. اما به گواه کسانی درون صحنه، پرسشهای جدی مطرح است:
آنها در همان فضایی که قدرت داشتند، چقدر به این ایدههایی که امروز فریاد میزنند عمل کردند؟
چقدر به بازار آزاد باور داشتند؟
چقدر از گشایشهای کوچک اجتماعی حمایت کردند؟
چند نفر را واقعاً بالا کشیدند؟
ما آدمهای زیادی را در اطراف این چهرهها میبینیم که حتی در همان صحنهی محدود، سهمی از قدرت نگرفتند. حالا همین فضا مطالبهی دموکراسی دارد.
نمیدانم؛ شاید همهمان اشتباه میکنیم. امیدوارم هرچه میشود، «ایران» مسئله باشد؛ ایران یعنی همهی ما که در تمام زندگی، از هر طرف تحقیر شدیم: چه آنهایی که اینجا به دنیا آمدند، چه آنهایی که فرار کردند و در فرودگاههای دنیا با پاسپورتشان تحقیر شدند.
این تحقیرها جمع میشوند؛ روزی بیرون میزنند. این روزها در توییتر از خطر ایدئولوژی فاشیستی حرف میزنند. اما فاشیسم ایدئولوژی نیست؛ انگلی است که روی هر طرز فکری مینشیند، میگوید فقط من حق دارم حرف بزنم و همه را ساکت میکند.
پس حرف بزنید. ایدهها آدم نمیکشند؛ آدمها این کار را میکنند. نقد کنید، به چالش بکشید، اما وقتی که دشمن بزرگ مرده باشد. دشمن بزرگ فقط جمهوری اسلامی نیست؛ او از جدا بودن ما سود میبرد.
تکهتکه کردن را متوقف کنید. اگر در جریانی هستید، مراقب کسانی باشید که میخواهند آن را به نفع خود منحرف کنند. ساده حرف بزنید، روشن، بدون لفافه و زبانهای پیچیده. کسی وقت تفسیر ندارد و تفسیر، خودش انحراف میآورد.
اگر دموکراسی را دوست دارید
اول باید ایران را دوست داشته باشید