
چرا فعالیت هنری بیش تر از حس خلق کردن حس مصرف شدن داره؟
وقتی تازه وارد دنیای هنر میشی، همه چیز هیجانانگیز به نظر میرسه. فکر میکنی چقدر فضا باحاله، چقدر آدمها خفنان و مسیر چقدر درسته. اما کمکم که جلوتر میری، متوجه میشی انگار داری ذرهذره توی یه باتلاق فرو میری.
هزینه فعالیت توی فضای هنری اینه که آهستهآهسته بخشهایی از خودت رو از دست میدی.
البته ایرانی بودن تا حدی زیاد زیستن از دست دادن هامونه . ما انگار وارث نسلی هستیم که همیشه چیزی رو از دست داده. این زیستنِ پر از فقدان، بخشی از تجربهی جمعی ماست.
اما واقعاً چه اتفاقی میافته که هنرمند بودن یا حتی نزدیک شدن به هنر، اینقدر عذابآوره؟
فقط تو همین چند وقت اخیر، یه جنگ ۱۲ روزه رو از سر گذروندیم ـ که راستش، مطمئن نیستم واقعاً تموم شده باشه. ما حتی هنوز جنگ هشتساله با عراق رو هم انگار تموم نکردیم. اون جام زهری که گفته شد، هیچوقت واقعاً نوشیده نشد. چون ما با بمباران تصویرهای و خاطرات دفاع مقدس بزرگ شدیم. از اسم مدرسه و کوچههامون گرفته تا خوردههنجارهایی که از دل اون دوران اومده و هنوزم باهامونه.
ما تا همین چند دهه پیش ، چند بار قحطی، بیماری و مرگ و میر گسترده رو تجربه کردیم. انگار هیچوقت نتونستیم انسانهایی با افق بلند باشیم. در این مملکت، نگاه بلندمدت به هر پروژهای تقریباً غیرممکنه. اگر هم باشه، پروژههایی شخصیان، فردی، تکنفره.
هنر در ایران ـ بهویژه رپ فارسی ـ از همین جنسه. پروژههایی که یه عده آدم، واقعاً دیوونهوار راهش انداختن و ادامه دادن.
آزادیهای یواشکی که به مرور زیاد شد، مثل یه بیماری واگیر افتاد به جون همه. کارها آسونتر شد، ولی حس سرخوردگی هنوزم جدانشدنیه. همیشه بوده، هنوز هم هست.
یه جایی از یه نویسنده معروف خوندم که میگفت: هنر شبیه اینه که یه حشره باشی، نشسته روی یه گل گوشتخوار قشنگ و داری با خودت فکر میکنی «عجب جای خوبیام!»
در آخر فقط اینو بگم: این حس خالی شدن، کم شدن، و دزدیده شدن، یه حس مشترکه بین همهمونه.
نباید بذاریم باعث انزوا و تنهاییمون بشه.
به قول انیمیشن لوکا: هر وقت این حس اومد سراغت، فقط بهش بگو:
Silenzio, Bruno!
و خودش میره 😊