تقریبا تمامی اتوبوس ها پر شده بودند ، و برای جاهای معمول گردشگری بلیط پیدا نمیشد. تا این که برای زاهدان بلیط پیدا کردم و سریع خریدمش! حوالی ساعت 9 صبح بود که رسیدم زاهدان . از اتوبوس پیاده شدم و یکی از راننده های ماشین شخصی ازم پرسید : "کجا میری؟"
گفتم : "نمیدونم!"
خلاصه چند تا مسافر دیگه هم پیدا شد و همگی سوار شدیم . پرسیدم اینجا برای گردش چی داره ؟
گفتند : هیچی !
ی چهار راه رسولی داره . فروش لوازم تاناکورا . اونجا منو پیاده کرد . البته تقریبا هنوز مغازه ها و پاساژها و دست فروشها و ... تعطیل بودند.
کمی گشت زدیم تا بالاخره آروم آروم مغازه ها شروع به باز کردن کردند . بازار دست دوم فروشی بسیار بزرگی بود که بیشتر محصولاتشان پوشاک تاناکورا بود .

دیگر محصولاتی چون ادویه های (محلی ، مصری و هندی ) لپ تاپ و گوشی استوک و لوازم خانگی و ابزارآلات و تنباکو و تمبر هندی و ... هم پیدا میشد.

از لحاظ شکل و شمایل بسته بندی یکسری محصولات میشد حدس زد که گویا از پاکستان و یا هند اومده باشه.
توی پیاده رو هم که راه میرفتی یکی میومد و پیشنهادهای فروش اجناس غیرمتعارف می داد و من هم با بی اعتنایی از کنارشان رد میشدم !
منم با بی اعتنایی از کنارشون رد میشدم و البته این داستان چندبار تکرار شد!
بعد از خوردن ی فلافل راهی مسجد مکی شدم . موقع ورود بازرسی بدنی انجام میشد . کوله رو به نگهبانی سپردم و
رفتم داخل .
مسجد خیلی زیبایی بود .



طرح اولیه مسجد گویا از دوران مولوی عبدالعزیز شروع شده و بعد از مرگ ایشان مولوی عبدالحمید ادامه کار را به عهده گرفته است.
پس از اقامه نماز به پیشوایی مولوی عبدالحمید برای خرید میوه و نان از مسجد خارج شدیم .

نان حدود یک کیلو وزن داشت! و بسیار خوشمزه بود .
برای نماز مغرب مجدد به مسجد برگشتم . چون ماه رمضان بود ، ابتدا افطار کردیم و بعد به نماز ایستادیم .
اسنپ به مقصد ترمینال گرفتم و بلیط اتوبوس برای چابهار گرفتیم و شب را داخل اتوبوس گذراندم.
دو راهی کنارک پیاده شدم و رفتم ابتدای جاده کهیر منتظر ماشین شدم . دوست داشتم برم بندر تنگ .
پراید وانتی از راه رسید و برایمان ایستاد . مقصدش بندر تنگ بود! می خواست بره ماهی بار بزنه . اسمش نادر بود. همسفرش شدم و کلی از مسیر لذت بردیم .

به بندر تنگ رسیدم . صیادان از دریا برگشته بودند و انواع و اقسام ماهی ها از قبیل آمور ، شهری ، صافی ، شونگ ، شیر نیزه ، ماهی مرکب و .. صید کرده بودند.
یکسری از ماهی ها در ایران مصرف کننده نداشت و به چین صادر میشد . مثل اسبک ، سفره ماهی و ...

از گردشگران اطلاع گرفتم و گفتند ی رمل ماسه ای هست که البته باید با قایق بری . تلاقی کویر و دریا . ی جایی شبیه درک البته کوچکتر از درک .
واقعا بی نظیر بود !

اینجا باب آرامش و عکاسی و گِل بازی و ... بود .
بعد از بازگشت از این رمل های ماسه ای به سمت ساحل های دیگر رفتم و البته در مسیر این شاهکار خلقت نظر منو به خودش جلب کرد. درخت انجیر معابد!

بسیار با شکوه بود و البته بزرگ و کهنسال .
بعد از طی مسافتی حدود یک کیلومتر به ساحل رسیدم . البته باید حدس بزنید که چقدر این ساحل میتونه خوشگل باشه .

و در کنار این ساحل زیبا هم صدف هایی جلب توجه می کردند.البته از استادمان جواد قارایی یاد گرفتم که به هیچ وجه نباید آنها را به عنوان یادگاری با خودمان بیاوریم ، برای همین به گرفتن عکس بسنده کردم.

شب را در همین ساحل زیبا به صبح رسوندم و بعدش راهی اسکله شدم . تا ی ماهی کبابی بزنم!

دیگر فرصت من تموم شده بود و من باید به خونه برمی گشتم .
دنبال وسیله ای می گشتم که بتونم باهاش برگردم . نادر دوباره اومده بود اسکله !
منم باهاش برگشتم چابهار و بعدش هم ترمینال و بعد اصفهان .