به قلم سرکار خانم فاطمه مرادی
عزیزتر از جانم
رجب یعنی رودهایی از شیرِ روان که بر سرِ خلق ریزان است.
رجب یعنی ماهِ خواستن و خواهش.
رجب یعنی
ماهِ ویژهی ربالارباب برای بخشش و عطا.
رجب یعنی ماهِ تمناهای بیشمار،
ماهِ سؤال و نیاز،
ماهِ آنچه که میدانی برای خواستن،
و آنچه را که خود نمیدانی و معبود و رب میداند.
و خواستِ او از رحمت و رأفتِ کبریایی بر این قرار گرفته
که همهی خواستنهای مورد نیازت را به تو عطا نماید.
رجب، ماهِ پا را از گلیمِ بندگی دراز کردن است.
رجب، ماهِ ناز و نیاز،
ماهِ خریدنهای خدا،
ماهی بازارِ خدایی.
بازاری که رب و معبود
در کوچه و برزنهای شبانه برپا کرده
و منتظر است
تا به نازی و نیازی
و گوشهچشمی و خالِ لبی
عطا کند و وارد معامله شود.
ماه و شهرِ بازاری
که بندهی بیچیز و نادار
با یک پولِ سیاه
میتواند از بهشت خرید کند،
بیهیچ جوازی وارد حریمِ کبریایی شود؛
و تنها جواز، استغفار است
آن هم از نوعِ مغفرتِ سحری.
آه از رجب
و بازارِ گسترده
و خوانِ نعمتِ الهیاش،
که چهها میکند
و چه پُرسود است این بازارِ داغِ الهی؛
البته برای آنان که میدانند
رجب دری است خاص
که ربِ جلّجلاله برای بندگان گشوده
و منادی فریاد برمیآورد:
برخیزید و بلند شوید
و در خواب نمانید!
اینجا در بازارِ رجب،
خدای شما چوبِ حراج زده
بر برآوردنِ آرزوها
و دادنِ خواستههای شما.
بیایید، نزدیک شوید.
هر خیر و سودی که بخواهید
در این ماه، بساطِ بازارِ رجب پهن است.
نترسید،
بلندپرواز کنید،
بلندپرواز باشید،
بخواهید،
طلب کنید.
اینجا دل و قلب شما
لبریز از عشق
و معامله با رب میشود.
اینجا میتوانید
درهای شر و عذاب را
برای همیشه ببندید.
اینجا کهنهبازارِ انبیا
و صدیقین و صالحانِ زمین است؛
همانان که رجب
و بازارِ رجبیه را شناختند
و با ذکرِ اله
و پولِ استغفار وارد شدند
و بینهایت خرید کردند
برای تمنیات و خواستنهای بزرگ.
آخر رب،
در ماهِ ریزانِ شیرِ عسلِ رجب،
فریاد و بانگ برآورده
که:
بیایید و وارد شوید،
چشمانتان را ببندید و بخواهید.
غولِ چراغِ جادوی دنیای فریبایتان را رها کنید؛
اینجا شاهچراغِ برآوردنِ آرزوهاست.
سحرگاهان،
خدا ایستاده بر سرِ بازارِ رجب
تا بفروشد
و حراج کند
تمامِ مغفرت و رحمتِ خداییاش.
آه خدایا…
ربا…
ربّنا…
چه بگویم از این همه دستودلبازی
و بندهنوازی!
دلِ واماندهام به شوق درمیآید،
اما…
شیطانِ مکّارِ دنیا
مرا دچار ترس میکند
و ناامید میسازد
و در دل و روحم زمزمه میکند
که این خرید و فروشِ رجبیه
مخصوصِ تو نیست؛
تو آلودهتر و گناهکارتر از آنی
که وارد شوی.
و باز ربِ اعلی
در سحرگاهان بانگ میزند
که:
ای مردم، مأیوس نباشید،
شیطان شما را نفریبد؛
وارد شوید
با هر آنچه در توان دارید.
فقط بدانید
بهای این همه برآوردهشدن
و آرزو و خواسته
فقط و فقط این است
که بدانید
سخت محتاجِ این بازارِ برپا شدهی
خرید و فروشِ رحمتِ خداوندی هستید؛
و بنده، فقیر است
و من، خدا،
در بینهایت بینیازی
و لبالب از عشق به بندگانم.
از سرِ دوست داشتن
میخواهم ببخشم
و برآورده کنم
آنچه را آرزوی داشتنش را داری،
از نوعِ آسمانیاش،
بیهیچ زوال و نابودی.
و از شما میخواهم
دامن از باتلاقِ دنیا بیرون کشید
و دست دراز کنید؛
شاخههای طوبای بهشتی را
آویزان کردهام
و نزدیک نمودهام،
نزدیک، نزدیک!
وقتِ سحر آمده،
بلند شو!
آسوده و سبکبال
چنگ بزن.
کافی است وارد شوی
تا در این کهنهبازار
هر عتیقهای که بخواهی
خرید کنی.
عزیزا!
بلند شو
و لبهایت را
مترنم کن به ذکرِ استغفار
و بدان
او غنی و بینیاز است
و تو فقیر و محتاج.
دست بر چانه بگذار
و سر کج کن
و نشان بده
که او ذوالجلال و الاکرام است،
او صاحبِ فضل است
و تو محتاج و فقیر.
حتی نمیدانی
چه باید بخواهی،
و او از سرِ عطوفت
و خیرخواهیِ خداییاش
راه را باز کرده
و میگوید:
بخواه
از آنچه میشناسی
و از آنچه نمیدانی؛
اصرار کن
تا جمیعِ خیرها
بر تو نازل شود.
کافی است
استغفار هزینه کنی
و او را به یگانگی بشناسی
و حمد و تسبیح گویی؛
و او، جانِ جانان،
میبخشد
آنچه را به آن نیازمندی
و همهی خیرهای نادیده را
برای تو در نظر گرفته
و شر را از تو برمیدارد.
هان ای عزیز!
بکوش تا کیمیای زر شوی
تا رهرو نباشی، کی رهبر شوی
دست ز مس وجود چو مردان ره بشوی
تا کیمیای زر بیابی و زر شوی
و مهدی،
آن راهبلدِ بازارِ گرمِ رجب را صدا بزن
و واسطه کن
و از او بخواه
برایَت استغفار کند
و هزینه و جوازِ ورود به رجب را
از او بستان؛
که او امیرِ رجب است
و کلیددارِ بازارِ رجبیهی خداوند.
السلام علیک یا ربیعَ الأنام
یا مهدی