عادت

روزی روزگاری من هم وبلاگی داشتم. همان روزهای خاطره‌انگیز وبلاگستان فارسی.

البته امروز دیگر آن وبلاگ نیست ولی آرشیو تمام نوشته‌هایم را قبل از زوال در کامپیوترم ذخیره کردم و همیشه در یک فولدر با خودم دارم.

امروز داشتم خانه تکانی در آرشیوم می‌کردم که نگاهم به فایل نوشته‌های وبلاگم خورد.

نشستم و خواندم. بدون هیچ قضاوتی راجع به افکار و عقاید گذشته‌ی خودم، یک متن از آن روزها انتخاب کردم که برای این روزها بازنشر کنم.

پنجشنبه ۶ مرداد ۱۳۸۴
عادت

دو هجا بیشتر نیست. عا/دت
پیش خودم فکر می‌کنم که آیا آنچه که من از عادت می‌دانم، همان است که دیگران می‌دانند؟
این را از این جهت می‌گویم که بارها و بارها به این لغت فکر کرده‌ام. به لغت. به کلمه. به معنا. گاهی برای خودم اقسام عادت را سلسله‌وار نوشتم گاهی سعی داشتم عادت را موشکافانه‌تر از هرکس دیگری کند و کاو کنم. گاهی به سطحی‌ترین معنی آن اندیشیده‌ام و گاهی تا اعماق کلمه فرو رفته‌ام.
عادت؛ یک بار دیگر می‌خواهم شروع کنم. همان کاری را که بارها کرده‌ام. اما این بار به روی کاغذ.
در اولین نگاه خود به عادت، یاد عادت‌های خوب و بد خودم می‌افتم.
عادت‌هایی دارم در زندگی که کم و بیش دیگران هم دارند.
مثلن عادت به غذا خوردن. یا مثلن عادت به خوابیدن. در یک کلام، خوردن و خوابیدن. عادت‌های دیگری هم هست. مثل عادت به زندگی.
این آخری گاهی اوقات حسابی به خود مشغولم می‌کند. عادت به زندگی. عده‌ای اسم این را می‌گذارند روزمرّگی. پیش خود تکرار می‌کنم "روزمرّگی". خب، این هم یک جور عادت است دیگر.
عادت‌های ما انسان‌ها زیادند.
عادت به پدر، عادت به مادر، عادت به خانه، عادت به یک دوست، عادت به… عادت به مسواک زدن.
عادت به هرچه که داریم. هرچه که داریم.
شاید کسی مخالف باشد. بگوید اینها که نمی‌شود عادت. عادت چیز دیگری‌ست. تو داری همه چیز را قاطی می‌کنی. عادت آن حالتی‌ست که مثلن یک تریاکی به تریاک پیدا می‌کند. یا یک مست به شراب. یا یک فرد مضطرب به ناخن جویدن.
می‌گویم درست. پس این نظر شماست. که عادت به مادر، عادت نیست. می‌پرسم از شما که اگر تریاک را از تریاکی و شراب را از مست و ناخن را از فرد مضطرب بگیری، آنها چه حالی می‌شوند؟ تریاکی درد می‌کشد و مست زجر می‌کشد و فرد مضطرب، مضطرب‌تر می‌شود. آیا اینطور نیست؟
حال اگر مادر را از کسی بگیرند چه می‌شود؟ آیا درد نمی‌کشد؟ آیا زجر نمی‌کشد؟ آیا مضطرب نمی‌شود؟
پس چطور ادعا می‌کنی که این عادت نیست؟
دیدی که هست. اینها هم عادت‌اند.
من اگر از بدو تولد کنار مادرم نبودم که به او خو نمی‌گرفتم. اگر در زندگی‌ام تصوری به عنوان مادر در ذهن نمی‌داشتم که هیچ‌گاه برای حضورش ارزشی نمی‌دانستم.
با او بودم که به او عادت کردم. هر روز دیدمش. هر روز.
اینها عادت‌های مشترک انسان‌ها بود. که همگی در "عادت به زندگی" خلاصه می‌شود.
حتی آن دسته از عادت‌های غیر مشترک هم در "عادت به زندگی" خلاصه می‌شوند.
مثل عادت به تریاک.
پس با این حساب، ما آدمها همگی معتادیم.
و چه بی‌انصافیم اگر مردم را دو دسته کنیم و به یک دسته لقب معتاد دهیم.
گاهی اوقات درمی‌مانم که بگویم عادت، یا بگویم عشق. عادت؛ عشق.
البته همه می‌دانیم که یک تریاکی، عاشق تریاک نیست. محتاج تریاک است. و البته محتاج به روی ماه تریاک هم نیست، محتاج به اثر آن است. همان که مجربان به‌اش می‌گویند نشئگی!
پس واضح است وقتی می‌گویم درمانده‌ام از این دو واژه‌ی عشق و عادت، منظورم چیست؟
مفصل‌ترش کنیم.
من هرشب نخ دندان می‌کشم. وقتی که نخ را به زیر لثه‌هایم می‌کشم، از زخم، لثه‌هایم می‌سوزد. سوزشش دردناک نیست. سوزآور است. نشئه‌ام می‌کند. خونم را به جوش می‌آورد. کیفورم می‌کند.
آیا عاشق نخ دندان شده‌ام؟ یا عاشق آن سوزش سوزناک؟ شاید هم به آن عادت کرده‌ام؟

به نظر شما، سنت اگزوپری، عاشق شازده کوچولو شد؟ یا به او عادت کرد؟
خود شازده کوچولو و گل‌اش، به هم عاشق شدند یا عادت کردند؟

گرفتی چه می‌خواهم بگویم؟
حالا، می‌خواهی یک بار دیگر، از اول، با هم، راجع به عادت بنویسیم؟