تولد دوباره با گنو/لینوکس

یادم هست اولین بار ویندوز ۹۸ را روی کامپیوتر یکی از فامیل دیدم.

حس جدیدی بود. اولین بار بود که یک جعبه نور خوش‌رنگ را می‌دیدم که می‌توانستم آن نورهای خوش‌رنگ را کنترل کنم و حرکت دهم.

چیزی نگذشت که من هم صاحب یکی از همان جعبه‌های نور شدم. ۱۳ ساله بودم که با ویندوز ۹۸ شروع کردم شدم و داستان کنجکاوی‌ها و گیگ‌بازی‌های من از همان دوران شروع شد.

از ور رفتن به آن محیط جدید لذت می‌بردم و دوست داشتم همه‌ی سوراخ سنبه‌هایش را کشف کنم. آنقدر به قسمت‌های مختلفش ور می‌رفتم رفتم که خرابش می‌کردم.

یادم است اولین باری که اینقدر ویندوز ۹۸ را خراب کرده بودم که مجبور بودم یک نسخه جدید نصب کنم، از دوستم CD را گرفتم و رفتم خانه. E-Learning را از همان روز شروع کردم. گوشی تلفن در گوشم و راهنمای من دوست همکلاسی‌ام بود که از پشت تلفن به من می‌گفت حالا چکار کن!

و اولین ویندوزم را با موفقیت نصب کردم. از آن روز کار من شده بود نصب ویندوز روی کامپیوتر دوست و آشنا، تنظیم کامپیوتر خودم و خراب کردنش و باز نصب و باز خراب کردن و باز نصب و باز ...

۱۷ ساله بودم که با لینوکس آشنا شدم. لینوکس Red Hat یادم است ۱۲ حلقه CD داشت که از سر کوچه خریدم. پس از یکی دو روز حذف و نصب خرابکاری و از بین بردن همه اطلاعات روی کامپیوترم بالاخره نصبش کردم. آن روزها هارد اکسترنال نداشتیم. هرچه بود هارد به هارد بود با کابل ساتا. ولی خب من هارد اضافه نداشتم و از طرفی به از بین رفتن اطلاعاتم هر از گاهی عادت کرده بودم. ولی چقدر لذت بردم از محیط زیبای Red Hat. در کنار ویندوز XP آن روزگار و Red Hat آن روزگار. کاش می‌شد در تصویری این دو را کنار هم دید تا بفهمید من چه حسی داشتم. انگار که از یک خودروی معمولی سوار یک سفینه‌ی فضایی شده بودم. انگار کشف بزرگی کرده بودم.

ولی حیف که رانندگی با این سفینه را بلد نبودم و آنقدر هم عقلم نمی‌رسید که بفهمم ارزش یاد گرفتن را دارد. بنابراین پس از مدتی برگشتم به ویندوز و راهی که ویندوز برای مردم ویندوزی تدارک دیده بود را پیش گرفتم. یعنی نسخه به نسخه با ویندوز جلو آمدیم و یاد گرفتیم و کار کردیم و بزرگ شدیم.

و عادت کردیم که کامپیوتر را از پشت پنجره‌ی مایکروسافت ببینیم.

البته در کنار ویندوز من همیشه نیم نگاهی به گنو/لینوکس داشتم و همیشه مثل کسی که گمشده‌ای دارد منتظر فرصتی بودم که به اصل خویش برگردم.

مشغله، مشغله، مشغله! امان از این بهانه‌ی همیشگی.

یک عمر به خیال این که روزی فلان کار را خواهیم کرد وقت تلف می‌کنیم و عمرمان می‌گذرد و آن کار را هم نمی‌کنیم و آخر سر فقط می‌ماند حسرت.

در دنیایی که مایکروسافت برایم ساخته بود غرق بودم. هم اینکه عادت کرده بودم به نرم‌افزارهایش و هم اینکه به لحاظ نیازهای کاری مجبور بودم به استفاده از آن ابزار. بهانه بهتر از این؟ من همه بهانه‌ها را برای رها نکردن ویندوز در اختیار داشتم. ۱۵ سال گذشت.

دیگر عادت کرده بودم به این که هر یکی دو سال مایکروسافت نسخه‌ی جدیدی از ویندوز ارائه کند و ما چشم به دستان آقای مایکروسافت که ببینیم برایمان چه تدارک دیده. آنچه تدارک دیده را بگیریم (خارجی‌ها بخرند و ما ایرانی‌ها کرک کنیم)، نصب کنیم، بیاموزیم و باهاش کار کنیم و غر هم نزنیم. همین است که هست.

از هفته پیش حس کردم دیگر مایکروسافت برای من بس است. در این سال‌ها همیشه توزیع اوبونتو را به عنوان سیستم عامل فرعی کنار خودم داشتم و اول ویندوز را نصب می‌کردم و بعد با بوت دوگانه اوبونتو را بالا می آوردم.

انگار دستورالعملی نامرئی همیشه وجود دارد که به ما می‌گوید: اول ویندوز! بعد گنو/لینوکس!

برای همین هیچ وقت به صورت عمیق با گنو/لینوکس درگیر نشدم. چون هر وقت به مشکلی یا نیازی برخورد می‌کردم ویندوز به اندازه یک ری استارت کامپیوتر با من فاصله داشت و آقای مایکروسافت برای همه‌ی مشکلات، قبل از ما فکری کرده بود و همه چیز آماده‌ی استفاده بود.

از هفته پیش حس کردم دیگر مایکروسافت برای من بس است. تصمیم سختی بود. تمام اطلاعات را ریختم روی هارد اکسترنال و اوبونتو ۱۸.۴ که تازه دانلود کرده بودم و روی DVD رایت کرده بودم را گذاشتم و:

حذف کامل ویندوز و نصب کامل گنو/لینوکس روی کل هارد. بدون حتا یک بایت فضا برای مایکروسافت.
البته که ریسک کردم. یک ریسک بزرگ. من هنوز نصف درآمد زندگی‌ام را از کار با نرم‌افزارهای مجموعه‌ی Office در می‌آورم. چطور چنین غلطی کردم؟

ولی دیگر برای این فکرها دیر شده و نصب اوبونتو به اتمام رسیده بود.

البته که تمام این هفته را پشت لپ‌تاپ خوابیدم. از خانه بیرون نرفتم. شام و ناهارم را پشت میز خورده‌ام و نزدیک ۲۰ گیگابایت اینترنت گران ایرانسل لعنتی را مصرف کرده‌ام که بتوانم با این محیط جدید کنار بیایم. کانفیگش کنم و ابزار مورد نیازم را نصب کنم.

و الان می‌بینم که ارزشش را داشت:

از دیروز یک حس جدیدی دارم. آنقدر این حس برایم جدید و قشنگ بود که دلم نیامد ازش ننویسم و اینجا منتشر نکنم.

حس همان روزی که با کامپیوتر آشنا شدم در من زنده شد. انگار دوباره متولد شدم و پا به دنیای جدیدی گذاشته‌ام و دارم گوشه و کنارش را انگولک می‌کنم که یاد بگیرم.

تفاوت بزرگ این دنیا (دنیای گنو/لینوکس) با دنیایی که ۲۰ سال مایکروسافت برای من ساخته بود، در این است که اینجا هرکاری که بخواهم می‌توانم بکنم و هرچیزی که بخواهم می‌توانم داشته باشم و فقط کافی است بخواهم، یاد بگیرم و داشته باشم!

این حرف که در گینو/لینوکس می‌توانی هرکاری که بخواهی بکنی شعار نیست.

همه‌ی کسانی که در قاب فکری مایکروسافت قرار دارند و از پشت پنجره‌ی او به کامپیوتر نگاه می‌کنند فکر می‌کنند این حرف شعار است.

ولی باید مزه‌ی این تجربه را با همه مرارت‌ها و سختی‌هایش بچشی که عاشقش شوی.