
نویسنده: هادی علیزاده
پژوهشگر مستقل تاریخ و باستانشناسی
مقدمه
محوطههای تاریخی اغلب در سطح ادراک عمومی نه بهعنوان ساختارهایی معنادار، بلکه بهمثابه فضاهایی خاموش، رهاشده و فاقد کارکرد تلقی میشوند. این برداشت، که ریشه در نگاه سطحی به مفهوم فضا و کاربری دارد، یکی از بنیادیترین چالشهای حفاظت از میراث فرهنگی بهشمار میآید. در چنین چارچوبی، ارزش یک مکان نه بر اساس لایههای تاریخی و اطلاعات نهفته در آن، بلکه بر پایه میزان حضور و استفاده معاصر سنجیده میشود؛ معیاری که بهطور بنیادین با ماهیت محوطههای تاریخی در تعارض است.
اشتباه گرفتن محوطه تاریخی با زمین متروکه صرفاً یک خطای واژگانی یا سوءتفاهم ساده نیست، بلکه بازتاب نوعی گسست معرفتی میان جامعه و درک تاریخی آن از فضاست. این گسست زمانی شکل میگیرد که تاریخ بهعنوان امری انتزاعی و جدا از محیط زیست انسانی آموزش داده شود و پیوند میان گذشته، مکان و تجربه زیسته بهتدریج از ذهن جمعی حذف گردد. نتیجه چنین فرآیندی، شکلگیری نگاهی است که در آن فضاهای فاقد کارکرد روزمره، بیارزش یا بلااستفاده تلقی میشوند.
در این میان، محوطه تاریخی قربانی نوعی تقلیل مفهومی میشود؛ تقلیلی که آن را از یک سند فرهنگی به یک قطعه زمین فرو میکاهد. این فروکاست معنایی، نقطه آغاز بسیاری از رفتارهای مخرب نسبت به میراث فرهنگی است؛ رفتارهایی که از بیتفاوتی آغاز شده و در مواردی به تخریب عامدانه، حفاری غیرمجاز یا تغییر کاربریهای جبرانناپذیر میانجامد. ازاینرو، پیش از هر بحث حفاظتی یا حقوقی، ضروری است خودِ مفهوم محوطه تاریخی و چرایی این سوءبرداشت رایج مورد واکاوی قرار گیرد.
این نوشتار میکوشد با نگاهی تحلیلی نشان دهد که محوطه تاریخی چیست، چه تفاوتی بنیادین با زمین متروکه دارد و چگونه سوءدرک این تفاوت، بستر ذهنی لازم برای تخریب میراث فرهنگی را فراهم میکند. پرداختن به این مسئله، نهتنها برای متخصصان، بلکه برای بازتعریف رابطه جامعه با گذشته خود ضرورتی انکارناپذیر است.
تحلیل مفهومی و تاریخی موضوع
درک نادرست از مفهوم محوطههای تاریخی، بیش از آنکه ناشی از کمبود اطلاعات تخصصی باشد، حاصل نوعی سادهسازی مفهومی در سطح ادراک عمومی است. در این سادهسازی، فضا صرفاً از منظر کارکرد روزمره و حضور انسانی معاصر تعریف میشود و هر مکانی که فاقد سکونت، فعالیت اقتصادی یا نشانههای زندگی امروز باشد، بهعنوان زمین متروکه تلقی میگردد. این نگاه، تاریخ را از فضا جدا میکند و مکان را از حافظه تهی میسازد.
در حالی که از منظر مطالعات تاریخی و باستانشناختی، فضا همواره حامل معناست؛ حتی در غیاب انسان معاصر. محوطههای تاریخی واجد نوعی حضور غایب هستند؛ حضوری که نه در رفتوآمد روزمره، بلکه در لایههای نهفته خاک، در چینش عناصر مادی، در سکوت ساختارها و در ردپای کنشهای انسانی گذشته متجلی میشود. نادیدهگرفتن این حضور، بهمعنای حذف بخش مهمی از حافظه فرهنگی جامعه است.
یکی از دلایل اصلی اشتباه گرفتن محوطه تاریخی با زمین متروکه، غلبه نگاه کارکردگرای مدرن به فضاست. در این نگاه، ارزش فضا بر اساس بهرهبرداری مستقیم، بازده اقتصادی و امکان استفاده فوری سنجیده میشود. چنین رویکردی، که ریشه در منطق توسعه شتابزده دارد، قادر به درک فضاهایی نیست که ارزش آنها نه در مصرف، بلکه در معنا نهفته است. محوطه تاریخی در این چارچوب، چون کار نمیکند، بیارزش تلقی میشود.
این در حالی است که محوطه تاریخی نوعی آرشیو زنده است؛ آرشیوی که برخلاف اسناد مکتوب، نه در کتابخانهها، بلکه در بستر طبیعی و جغرافیایی خود معنا مییابد. هر تغییر کوچک در این بستر، هر جابهجایی خاک یا هر مداخله غیرعلمی، به حذف بخشی از اطلاعات تاریخی منجر میشود؛ اطلاعاتی که در بسیاری از موارد غیرقابل بازیابیاند. زمین متروکه را میتوان تغییر داد، اما محوطه تاریخی را نمیتوان بدون از دست دادن معنا دستکاری کرد.
نکته مهم آن است که محوطه تاریخی الزاماً با بناهای شاخص یا آثار باشکوه شناخته نمیشود. بسیاری از این محوطهها فاقد سازههای ایستادهاند و تنها از طریق لایهنگاری، پراکنش مواد فرهنگی یا تغییرات نامحسوس در توپوگرافی قابل شناسایی هستند. همین نامرئیبودن نسبی، آنها را در برابر سوءبرداشت و تخریب آسیبپذیرتر میسازد و زمینه را برای تلقی زمین بلااستفاده فراهم میکند.
در سطح اجتماعی، این سوءبرداشت به شکلگیری نوعی بیتفاوتی نسبت به محوطههای تاریخی میانجامد. زمانی که یک فضا فاقد ارزش ادراکشده باشد، حساسیتی نیز نسبت به تخریب آن شکل نمیگیرد. این بیتفاوتی، بستر روانی لازم برای مداخلات مخرب را فراهم میسازد؛ مداخلاتی که گاه با نیت سود اقتصادی، گاه با توجیه توسعه و گاه صرفاً از سر ناآگاهی صورت میگیرند.
از منظر جامعهشناسی میراث، میتوان گفت محوطه تاریخی زمانی در معرض بیشترین خطر قرار میگیرد که از نظام معنایی جامعه حذف شود. حذف معنایی، مقدم بر حذف فیزیکی است. مکانی که چیزی نیست، تخریبش نیز چیزی را از بین نمیبرد. این منطق ساده اما خطرناک، یکی از پایههای اصلی نابودی تدریجی محوطههای تاریخی در بسیاری از مناطق است.
در این میان، نقش آموزش تاریخی و سواد میراثی تعیینکننده است. اگر تاریخ صرفاً بهعنوان مجموعهای از وقایع دوردست آموزش داده شود و پیوند آن با فضاهای ملموس امروز برقرار نگردد، محوطههای تاریخی به عناصری بیگانه در چشم جامعه بدل میشوند. در مقابل، زمانی که فضا بهعنوان حامل تاریخ معرفی شود، حتی یک تپه خاموش نیز معنا مییابد.
از دیدگاه باستانشناسی، تفاوت بنیادین میان محوطه تاریخی و زمین متروکه در ساختار اطلاعاتی نهفته است. زمین متروکه فاقد نظام اطلاعاتی منسجم است، در حالی که محوطه تاریخی مجموعهای سازمانیافته از دادههاست که تنها در پیوستگی اجزای آن معنا پیدا میکند. هرگونه مداخله بدون درک این پیوستگی، به فروپاشی کل نظام منجر میشود.
توسعه شهری و روستایی نیز در بسیاری از موارد، بر این سوءبرداشت دامن زده است. هنگامی که برنامههای توسعه بدون ارزیابی میراثی اجرا میشوند، محوطههای تاریخی بهعنوان موانع پیشرفت تلقی میگردند. در این چارچوب، تخریب نه یک خطا، بلکه یک ضرورت معرفی میشود؛ ضرورتی که ریشه در تعریف نادرست از پیشرفت دارد.
در سطح حقوقی نیز، حفاظت از محوطههای تاریخی زمانی با چالش مواجه میشود که جامعه محلی آنها را بیارزش بداند. قانون، بدون پشتوانه پذیرش اجتماعی، کارایی محدودی دارد. اگر یک محوطه در ذهن مردم زمین خالی باشد، حفاظت قانونی از آن نوعی تحمیل بیرونی تلقی خواهد شد، نه یک مسئولیت جمعی.
نکته قابل تأمل آن است که محوطه تاریخی اغلب تنها زمانی دیده میشود که تخریب شده باشد. پس از نابودی، حساسیت اجتماعی برانگیخته میشود، اما این حساسیت دیرهنگام دیگر قادر به بازگرداندن آنچه از دست رفته نیست. این چرخه معیوب، حاصل فقدان نگاه پیشگیرانه و درک نادرست از ماهیت محوطههای تاریخی است.
در نهایت، باید تأکید کرد که تفاوت میان محوطه تاریخی و زمین متروکه، تفاوتی ظاهری نیست، بلکه تفاوتی معرفتی و ارزشی است. محوطه تاریخی فضایی است که گذشته در آن تثبیت شده و هنوز سخن میگوید، حتی اگر زبانش خاموش باشد. شنیدن این صدا، نیازمند تغییر نگاه، بازتعریف ارزش فضا و عبور از منطق مصرفمحور معاصر است.
جمعبندی نهایی
آنچه محوطههای تاریخی را در معرض بیشترین آسیب قرار میدهد، نه صرفاً فقدان ابزارهای حفاظتی یا ضعف ساختارهای اجرایی، بلکه فقدان درک مفهومی از ماهیت آنهاست. تا زمانی که این فضاها در ذهن جامعه بهعنوان زمین تعریف شوند، نه حافظه»، هرگونه مداخلهای اگر مخرب باشددر سطح ادراک اجتماعی قابل توجیه خواهد بود. تخریب، در چنین بستری، پیش از آنکه یک کنش فیزیکی باشد، پیامد یک سوءفهم معرفتی است.
تمایز میان محوطه تاریخی و زمین متروکه، تمایزی صرفاً کالبدی یا ظاهری نیست، بلکه تمایزی ریشهدار در نظام ارزشگذاری فرهنگی است. محوطه تاریخی فضایی است که معنا در آن نهفته است، حتی اگر نشانههای آن بهسادگی قابل مشاهده نباشد. این معنا در لایههای خاک، در نظم فضایی عناصر، در سکوت ساختارها و در پیوند ناگسستنی فضا با زمان شکل میگیرد. نادیدهگرفتن این پیوند، به حذف تاریخ از بستر زندگی معاصر میانجامد.
از منظر تحلیلی، میتوان گفت هر جامعهای که محوطههای تاریخی خود را بهعنوان فضاهای بلااستفاده تعریف میکند، در واقع بخشی از حافظه جمعی خویش را به وضعیت تعلیق درمیآورد. این تعلیق، نهتنها فهم گذشته را مختل میسازد، بلکه پیوندهای هویتی جامعه با ریشههای تاریخیاش را نیز تضعیف میکند. در چنین شرایطی، تاریخ از منبع آگاهی به مانعی برای توسعه تقلیل مییابد.
نقش آموزش تاریخی و ارتقای سواد میراثی در این میان اساسی است. حفاظت از محوطههای تاریخی بدون تغییر در نظام ادراک عمومی، به سیاستی شکننده و ناپایدار تبدیل میشود. تنها زمانی که جامعه بتواند فضا را بهمثابه حامل معنا و تاریخ بازشناسد، حفاظت از میراث فرهنگی از سطح اجبار قانونی به سطح مسئولیت اجتماعی ارتقا خواهد یافت.
در نهایت، محوطههای تاریخی نه یادگارهایی خاموش از گذشتهای دور، بلکه بخشی زنده از ساختار هویتی جوامع انسانیاند. آنها روایتهایی مادی از تجربه زیسته انسان در مواجهه با طبیعت، قدرت، اقتصاد و فرهنگ هستند. حفظ این محوطهها، نه بهمعنای توقف توسعه، بلکه بهمعنای بازاندیشی در مفهوم پیشرفت است؛ پیشرفتی که بدون درک گذشته، بنیانهای خود را نیز بهتدریج از دست خواهد داد.
—
هادی علیزاده
پژوهشگر مستقل تاریخ و باستانشناسی
تمرکز بر تحلیل لایههای پنهان فرهنگ و تمدن ایران
استفاده از این متن تنها با ذکر نام نویسنده مجاز است.
این یادداشت پیشتر در وبلاگ شخصی نویسنده منتشر شده است.