صبح مثل هر روز نبود. صدای زنگ ساعت، قبل از آنکه نور طلایی خورشید از پشت پردههای نازک اتاق عبور کند و روی کف اتاق برق بیندازد، در گوش حدیث پیچید. او نیمهخواب بود و دستش را دراز کرد تا زنگ را خاموش کند، اما در دلش صدایی آرام و گرم گفت: بلند شو… ده دقیقه زودتر.
این ده دقیقه، چیزی فراتر از زمان بود. سالها بود که همیشه کمی عقبتر از دیگران حرکت میکرد؛ همیشه کمی دیر میرسید، چه به کلاس، چه به قرارها، چه حتی به خود واقعیاش. اما آن روز، قلبش با اطمینان میگفت برخیز و لحظه را از دست نده.
هوا هنوز سرد و مهآلود بود. خیابانها خاموش بودند و فقط صدای نرم پای عابران و وزش آرام باد در شاخههای درختان به گوش میرسید. حدیث چای را با حوصله دم کرد، بوی برگهای تازهی چای فضای اتاق را پر کرد، و با لمس آرام دفتر کوچک روی میز، انگار دنیای کوچک و پر رمز و راز خودش را لمس میکرد. موهایش را بست و به آرامی از خانه خارج شد.
در ایستگاه، پیرمردی روی نیمکت چوبی نشسته بود، چهرهای آرام و لبخندی مهربان داشت. حدیث کنارش نشست و نگاهش را به او دوخت.
پیرمرد با نگاهی عمیق گفت:
— تو از اونایی هستی که همیشه عجله دارن یا از اونایی که همیشه دیر میرسن؟
حدیث لبخندی زد و جواب داد:
— همیشه دیر. ولی امروز… نمیدونم چرا ده دقیقه زودتر اومدم.
پیرمرد نفس عمیقی کشید و گفت:
— گاهی ده دقیقه زودتر یعنی دیدن چیزایی که بقیه هیچوقت نمیبینن…
او دفترچهای کوچک از جیبش بیرون آورد؛ جلدش کهنه ولی تمیز و بوی خاطره میداد.
— این دفتر را برای دختری نوشتم که همیشه میگفت بعداً… ولی اون «بعداً» هیچوقت نرسید.
حدیث سکوت کرد. صدای باد در شاخهها پیچید و پرندگان هنوز در خواب بودند. اتوبوس رسید، پیرمرد لبخند زد و گفت:
— تو اما ده دقیقه زودتر اومدی… یادت نره، همیشه همین ده دقیقهست که زندگی رو میسازه.
وقتی اتوبوس حرکت کرد، دفترچه هنوز روی نیمکت جا مانده بود. حدیث چند قدم رفت، اما در دلش چیزی سنگین شد. احساس کرد چیزی جا گذاشته — نه فقط یک دفتر، بلکه فرصتی که هیچوقت تکرار نمیشود.
ایستاد، برگشت. به سمت نیمکتی که ساکت و خیس از شبنم بود . دفترچه مثل تکهای از خاطره روی آن مانده بود. قلبش گفت: برگرد. عقلش گفت: دیر شده. چند لحظه میان رفتن و ماندن ایستاد… سپس آرام و مطمئن برگشت و دفتر را برداشت. در دلش گفت:
«شاید بعضی چیزها منتظر همان ده دقیقهی زودترِ ما میمانند.»
⸻
آن شب، باران آرامی میبارید. قطرهها روی شیشهی اتاق میغلتیدند و صداشان مثل زمزمهای نرم در دل سکوت میپیچید. حدیث با نگاهی پر از تردید به دفتر خیره شد. چند دقیقه فقط نگاهش کرد، و احساس کرد اگر بازش کند، دیگر نمیتواند همان آدم قبلی باشد. اما در نهایت، جلد را لمس کرد و آرام بازش کرد.
صفحهی اول نوشته بود:
«ده دقیقه زودتر بیدار شو، شاید آن ده دقیقه، آرامش یک روز شلوغ را نجات دهد.»
ورق بعدی را خواند:
«ده دقیقه زودتر تصمیم بگیر، شاید آن تصمیم، آیندهات را تغییر دهد.»
هر جمله ساده بود، اما در هر کلمه، عمقی نهفته بود که دلش را میلرزاند. دفتر پر از دستخط پیرمرد بود — گاهی لرزان، گاهی محکم، گویی هر سطر را با دلش نوشته بود.
از آن شب، حدیث هر روز ده دقیقه زودتر بیدار میشد. روزهای سرد و بارانی، طلوعهای آرام، سکوت صبحگاهی شهر، همه تبدیل شدند به لحظههایی برای فکر کردن، نفس کشیدن و بودن. با هر صفحه از دفتر، احساس میکرد خودش را بیشتر میشناسد. در صفحهی آخر نوشته بود:
«اگر روزی این دفتر به دستی جز من رسید، بدان که زمان همیشه دشمن نیست… فقط میخواهد بدانی چقدر میتوانی زودتر شروع کنی.»
حدیث دفتر را بست و لبخند زد. آرام گفت:
«از فردا، من ده دقیقه زودتر از دیروز خواهم بود… برای دیدن، برای درک کردن، برای زندگی.»
⸻
ماهها گذشت. زندگی حدیث کمکم تغییر کرد — نه ناگهانی، بلکه با همان ده دقیقههای کوچک. ده دقیقه زودتر بیدار میشد تا دفتر را بنویسد، ده دقیقه زودتر میرفت کلاس، ده دقیقه زودتر تمرین میکرد، فکر میکرد و قدم برمیداشت.
حدیث حالا هر روز با شوق و آرامش شروع میکرد. هر ده دقیقه، فرصتی بود برای عشق، یادگیری، مهربانی، و حرکت به سمت رؤیاهایش.
این ده دقیقهها، مثل دانههایی کوچک، تبدیل به جنگلی از عادتهای خوب شدند. روزی استاد دانشگاهش گفت:
— نوشتههات رو خوندی؟ یه نوری توش هست… از کجا الهام میگیری؟
حدیث لبخند زد و پاسخ داد:
— از ده دقیقه زودتر بودن.
و زندگی او فقط تغییرات کوچک نبود؛ بلکه الهامبخش دیگران هم شد. یک عصر، در پارک نزدیک خانهاش، گروهی نوجوان روی نیمکت نشسته بودند و درباره آیندهشان سردرگم بودند. حدیث نزدیک شد و لبخندی زد:
— میدانید، گاهی فقط ده دقیقه زودتر بودن، میتواند همه چیز را تغییر بده…
آنها با دقت گوش دادند و از او خواستند توضیح دهد. حدیث دفتر پیرمرد را از کیفش بیرون آورد و داستانش را تعریف کرد؛ از صبحی که ده دقیقه زودتر بیدار شد، از دفترچه، از تغییرات کوچک که در نهایت زندگیاش را عوض کرد.
نوجوانان گوش دادند، بعضی تصمیم گرفتند زودتر بیدار شوند، بعضی دیگر ده دقیقه زودتر اقدام کنند، و برخی فقط لبخند زدند؛ اما آن لبخند همان جرقه کوچک را در قلبشان روشن کرد.
حدیث فهمید که الهامبخشی، نیازی به شعار یا حرفهای بزرگ ندارد؛ گاهی یک داستان کوچک و یک لحظهی ساده کافیست تا زندگی دیگران را روشن کند.
از آن روز، او شروع کرد به نوشتن دفترچهای برای خودش و دیگران، پر از جملههای کوتاه و الهامبخش، پر از لحظههای «ده دقیقه زودتر». هر صفحه، داستانی تازه از تلاش، امید و تغییر بود. هر خط، بوی زندگی میداد و یادآوری میکرد که زندگی همیشه منتظر کسانی است که کمی زودتر آماده میشوند.
«ده دقیقه زودتر، گاهی کافی است تا زندگی تغییر کند… و من حالا میدانم که هر روز، با همین ده دقیقههای کوچک، میتوانم بزرگترین معجزهها را بسازم.»
صبحها، بارانها، طلوعها و سکوت صبحگاهی شهر، همه اکنون دوستهای او بودند، همراز لحظههایی که زندگیاش را شکل میدادند. و حدیث میدانست که هر لحظه، حتی ده دقیقه زودتر، میتواند آغاز یک داستان تازه باشد.
در نهایت، وقتی نور خورشید روی برگهای درختان میتابید و باد نرم صبحگاهی صورتش را نوازش میداد، حدیث میدانست که این ده دقیقههای کوچک، هر روز، او را به خودش، به رؤیاهایش و به دنیایی پر از امید و زندگی نزدیکتر میکند.
✨ پایان، یا شاید آغاز هر ده دقیقهی تازه…