جیغ کشیدن داخل تونل

گاهی وقت‌ها بعضی روابط به نحوی توی هم تنیده می‌شوند که فراموش کردنِ یکی به واسطه‌ی آن دیگری غیرممکن می‌شود. آشنایی من با ارنستو سابانو در "تونل" بود. هر صفحه‌ای از کتاب را که می‌خواندم، رفیقم و دوست پسر آرتیستش می‌آمدند جلوی چشمم. توی هر پاراگراف شباهت‌ها بیشتر می‌شد و هر چه به آخر کتاب نزدیکتر می‌شدم، دلشوره و اضطرابم بالاتر می‌رفت. حرف‌هایی که شخصیت مالیخولیایی داستان به ماریا ایریبارنه می‌زد درست شبیه حرف‌های رفیقم و آشنایش بود؛ بگومگوها، حسادت‌ها و دعواها، هیچکدام با نسخه‌ای که ارنستو ساباتو خلق کرده بود مو نمی‌زد. یک روز گوشی تلفن را برداشتم و به دوستم زنگ زدم گفتم: بهتر است هرچه زودتر رابطه‌ات را با آن آرتیستِ بد دل و شکاک خاتمه بدهی. گفت: «آره خب... آینده‌ای با هم نداریم» گفتم : «قضیه جدی‌تر از این حرف‌هاست. اگر هرچه زودتر تمامش نکنی، تو را می‌کشد» رفیقم گفت: « این حرف‌ها چیه؟» گفتم: « آخر کتاب، خوان پابلو کاستل، ماریا را می‌کشد» سعی نکردم جزییات کتاب را برای دوستم شرح دهم و مجابش کنم یاری که برگزیده همان مرضی را دارد که کارکتر رمان تونل داشت؛ فقط برای اینکه هشدارهایم را جدی بگیرد، برایش یک بار دیگر ماجرای پل مدیریت و چند نمونه دیگر داستان جنایی را –که در همه‌شان قاتل، یک آدمِ تحصیل‌کرده و هنرمند بود- تعریف کردم»

تونل با جمله‌ی کوبنده‌ای شروع می‌وشود که به محض باز کردن کتاب ما را می‎اندازد وسط مهلکه‌ای جنایی و رمانتیک. راویِ قصه اینطور شروع می‌کند: «کافی است بگویم که من خوآن پابلو کاستل هستم، نقاشی که ماریا ایریبارنه را کشت. تصور می‌کنم جریان دادرسی را همه به یاد می آورند...» بعد از اینکه به قول فرنگی‌ها Big picture ماجرا را دریافتیم و فهمیدیم شخصیت اصلی، معشوقه‌اش را کشته است، با خیال راحت ماست‌ها را کیسه کرده و خاطر جمع می‌شویم با کسی طرفیم که غیرنرمال است. کیست که تایید نکند راویان آنرمال، ماجراهای شنیدنی‌تری را رقم می‌زنند؟ بی‌ربط به نظر می‌رسد اما در آغاز قصه و در کشاکشِ یافتن معشوقه‌ای که مثل صاعقه ظاهر شد، یک دم در ظلام روح نقاش درخشید و هیچ سخن نگفت و رفت، من به یاد رمان بزرگ علوی افتادم. در «چشم‌هایش» هم ناظم مدرسه یک نقاشی مبهم را به نمایش می‌گذارد و مدت مدیدی در انتظار به کمین می‌نشیند تا ببیند سرانجام چه کسی جلوی این تابلو توقف می‌کند تا بتواند از معنای آن سر دربیاورد. در رمان ساباتو نیز، خوآن پابلو که هنرمندی منزوی، منفی‌باف و ستیزه‌جو است یکی از آثارش را -که معتقد است در قسمتی از آن معنای عمیق نهفته است- در نمایشگاه قرار داده و از اینکه تمام بازدید کنندگان سرسری از آن عبور می‌کنند و هیچکس آن چیزی که باید را درنمی‌یابد آشفته و ناراحت است. داستان با غرولندهای راوی تا آنجا پیش می‌رود که ماریا ایریبارنه با یک توقف طولانی و خیره شدن به همان نقطه‌ از نقاشی که برای خالق اثر معنی‌دار است، توجه خوان پابلو را جلب می‌کند. زن به سیاق تمام دلبرکان تاریخِ ادبیات – از معشوقه‌های کلاسیک گرفته تا سیندرلا- گوشه‌ای از رخساره‌‌اش را نشان می‌دهد و ناپدید می‌شود. بعد از آن خوان پابلو را می‌بینیم که به شیوه‌ی تمام عاشقان جهان – از قیس عامری گرفته تا پرنسس‌های والت دیزنی- برای یافتن زنی که هیچ نشانی از او به خاطر ندارد، آواره‌ی کافه‌ها، خیابان‌ها، اداره‌ها و آسانسورها می‌شود. عاقبت او را اتفاقی می‌یابد و رابطه‌ی عجیب شکل می‌گیرد. باز هم بی ‌ربط می‌نماید اما شکل‌گیری بی‌مقدمه‌ی رابطه ماریا و نقاش، سکانس‌هایی از فیلم «آخرین تانگو در پاریس» را برایم تداعی می‌کند. دو ناشناس به هم می‌رسند و بدون برنامه‌ریزی قبلی عاشق هم می‌شوند، چیز زیادی از هم نمی‌دانند، تنها و سرخورده هستند و کمر بسته‌اند تا در یک رابطه‌ی بیمار و فرسایشی، همدیگر را لت و پار کنند.

منتقدان داستان تونل و نمادهایش را نشانه‌ای از تنهایی انسان مدرن دانسته‌اند، راوی در طول چالش‌های داستان و در طول زمانی که با خودش دست به یقه است و هذیان‌وار منولوگ می‌گوید در صدد است عشق را تعریف کند. از توی واگویه‌های خوان پابلو می‌توان سیاهه‌ای استخراخ شامل مواردی که عشق است و مواردی که نقیض عشق است. درگیریِ مستمر ذهنی‌اش که او را تا مرز جنون پیش می‌برد تعریف چارچوب رابطه‌اش با ماریا، کشف خیانت‌های احتمالی و گرفتن مچ اوست. راوی تنهایی‌ایِ تمام نشدنی‌اش را اینطور به تصویر می‌کشد: « شاید فقط یک تونل وجود داشت، تاریک و خلوت: تونل من. تونلی که من کودکی، جوانی و همه عمرم را در آن گذرانده بودم و در یکی از قسمت‎های شفاف دیوار سنگی من این دختر را دیده بودم و ساده اندیشانه باور کرده بودم که در تونلی موازی تونل من حرکت می کند، درحالی که در واقع او متعلق به جهان پهناور و جهان نامحدود کسانی بود که در تونل زندگی نمی کردند »

خیلی‌هایمان ارنستو ساباتو را با همین کتاب می‌شناسیم و چون خیلی کتابِ روان و خوش‌خوراکی است ممکن است به عنوان گزینه‌ای برای هدیه دادن هم د‌ر نظرش گرفته باشیم؛ چرا که نه فقط کتاب‌خوان‌های حرفه‌ای بلکه هر خواننده‌ای که از شرح و بسط و موشکافی روابط انسانی و دوگانه‌ی عشق و خیانت خوشش بیاید مجذوب تونل می‌شود، یک جایی اندوهگین می‌شود، یک جا به وجد می‌آید و یک جایی دلش می‌خواهد جیغ بکشد. اما به راستی ارنستو ساباتو که بود و چه کرد؟

یک نویسنده از آرژانتین

با وجود این که خیلی وقت از نظریه‌ی مرگِ مولف گذشته است و مدت مدیتی است که آثار هنری از پدیدآورندگانشان اعلام استقلال کرده‌اند اما هنوز خیلی‌های ما عادت داریم که کارکترهای قصه را در دنیای واقعی و داخل زندگی نویسنده جستجو کنیم. وقتی فهمیدم ساباتو علاوه بر داستان نویسی، نقاش هم است فورا تصور کردم که راوی داستان تونل خودش است و کل قصه گرته برداری از تجربه‌ای بوده که نویسنده از سرگذرانده است. این تصور، مصیبتی است که مولفان به آن دچارند و گمان می‌کنم هیچ نظریه‌ی ادبی نتواند بارش را از روی دوش آن‌ها کم کند. ساباتو دکترای فیزیک داشت و علاوه بر فعالیت‌های هنری مطالعاتی در حوزه‌ی علوم تحقیقاتی به ثمر رسانده است. محبوبیت او در آرژانتین به جمع‌های ادبی محدود نمی‌شود. او بعد از اتمام «جنگِ کثیف» آرژانتین ، مدیریت تیمی را به عهده گرفت که مسئول تحقیق و تفحص درباره کشته‌شدگان و مفقودشدگان جنگ بودند. این فعالیت‌ها از سوباتو چهره‌ای ملی ساخت و عاملی شد برای محبوبیتش بین توده‌ی مردم. همین تجربه بعدها الهام بخش نویسنده در خلق رمان «قهرمان‌ها و گورها» شد. ( جنگ کثیف اصطلاحی است که به خشونت‌ دولت آرژانتین علیه مخالفان و گروه‌های چپ‌، بین سال‌های 1976تا 1983 اطلاق می‌شود. در دهه‌ی هفتاد شبه نظامیان آرژانتین برای دفاع از دولت، دست به اقدامات هولناکی زدند از جمله ربودن، شکنجه کردن و به قتل رساندن گروه‌هاییای مخالف؛ اعضای اتحادیه‌ها‌ی کارگری، دانشجوها و حتی شهروندان عادی. آرژانتینی‌ها ترجیح می‌دهند که آن دوران را دوره‌ی خفقان بنماند؛ برآورد می‌شود که در آن دوره حدود 22 تا‌30 هزار نفر شبانه از خانه‌هایشان ربوده شدند، مخفیانه زندانی، شکنجه، اعدام و در نهایت ناپدید شدند که اجساد بسیاری از آن‌ها هرگز یافت نشد) چه اثر را مستقل از مولف در نظر بگیریم چه در سایه‌ی او، می‌توان به قطعیت گفت که تجربه‌ی جنگ و مشاهده‌ی حوادث و بلایایی که انسان‌ها بر خود نازل می‌کنند، روی کلمات و نحوه‌ی داستان پردازی‌ نویسنده تاثیر می‌گذارد. ساباتو وقتی از دنیا رفت 99ساله بود، یک بار نامزد دریافت نوبل ادبی شده بود، مهم‌ترین جایزه‌ی ادبی اسپانیا را برنده شده بود و هم‌طرازِ پاز، مارکز، بورخس و یوسا بر سریر ادبیات آمریکای لاتین می‌درخشید. او یک نویسنده‌ی اگزیستانسیالیست بود که در آثارش بحران‌ها و بیماری‌های معنوی زمانه‌ی ما را بازتاب می‌داد. سوباتو در مقاله‌ی «انسان‌ها و چرخ دهنده‌ها» به تاثیر پیشرفت تکنولوژی و علم بر کمرنگ شدن خصلت‌های انسانی می‌پردازد؛ توی مصاحبه‌ای که در سال 1990 مجله‌ی «پیام یونسکو» با سوباتو انجام داد، خبرنگار درباره این دیدگاه از او می‌پرسد و او اینطور جواب می‌دهد: « من در رشته‌ی فيزيك و رياضيات تحصيل كرده‌ام و مفاهيم و اصول اين علوم مي‌تواند پناهگاه ايده‌آل و مجردي در«مدينه فاضله» افلاطون به من عطا كند كه از هرج‌و‌مرج و آشوب دنيوي به دور است. اما زمان زيادي طول نكشيد كه متوجه شدم برخي دانشمندان باورهاي كوركورانه‌اي در مورد نقش عقل محض در برهان و خرد پيشرفت‌گرا (پيشرفت به معناي فلسفي آن) دارند كه باعث شده تا علي‌رغم جوانب اساسي زندگي بشر مانند ناخودآگاه يا اسطوره كه در بطن ابراز جلوه‌هاي هنر نهفته است، دانشمندان اين بُعد «پنهان» از زندگي بشر را ناديده بگيرند... حاکميت مطلق علم و پيشرفت در دوره‌هاي طولاني از قرن‌های نوزدهم و بيستم باعث شده تا انسان به چرخ‌دنده‌اي در ماشين غول‌پيكر علم‌گرايي و پيشرفت بدل شود. نظريه‌پردازان سرمايه‌داري و ماركسيسم به تدريج به اين ديدگاه تحريف‌شده و تالم‌بر‌انگيز دامن زدند به‌طوري‌كه در اين رويكرد انسان در توده اجتماع و رموز و لايه‌هاي فردي آن ذوب شده و به ذره منتشرشده و قابل سنجش از يك منبع انتشار تقليل يافته است». (سید رضا ابراهیمی، گفتگو با ارنستو ساباتو،مرداد 95)

فرشته عشق نداند، سنگی بر گورِ قهرمان و باقی قصه‌های ترجمه نشده

« معجزه به نظر می‌رسد که این همه جان‌های انسانی بتوانند در مناطق یکسانی از گیتی پهناور به دنیا بیایند، نشو و نمو کنند و بمیرند بی آنکه با یکدیگر آشنا شوند».

ساباتو کتاب‌های دیگری هم دارد که به فارسی ترجمه شده‌اند گرچه هیچ کدام به اندازه‌ی تونل، دست به دست نچرخیدند و قهرمان‌های آشنایی ندارند که ما را به یاد رفیق‌های خودمان بیاندازد. «قهرمانان و گورها» رمان مفصل‌تری از سوباتو است که روایتی چند لایه از زندگی دختری به اسم آله خاندرا است که پدرش را به قتل رسانده. شگرد ارنستو ساباتو این است که خبر بد را اول می‌گوید. او خواننده را به محض شروع داستان در جریان قرار می‌دهد، شوکه می‌کند و بعد آهسته خواننده را دنبال خودش می‌کشاند تا قبل و بعد اتفاق را برایش تعریف کند. قهرمانان و گورها در فضایی سورئالیستی اتفاق می‌افتد با این وجود در بعضی صفحات خواننده را از خط داستانی جدا کرده و سرشار از بیان نظرات و دیدگاه‌های جهان بینی سوباتو می‌شود. دکتر مصطفی مفیدی، مترجم آثار ساباتو درباره این کتاب می‌گوید: « قهرمانان و گورها رماني چندصدايي است كه شخصيت هاي مختلفي با صداها و ذهنيات گوناگون در اين رمان به سخن درمي آيند. اين صداها بسيار طبيعي با هم تلفيق شده‌اند و خواننده احساس نمي كند كه در حال خواندن يك رمان چندصدايي است و هيچ تصنعي ايجاد نشده است. ديگر مزيت كتاب استفاده از مزاياي رمان سوررئاليستي است» . ( روزنامه شرق ، شماره 753 به تاريخ 17/2/85، صفحه 17) (ادبيات)

«فرشته‌ی ظلمت» رمان دیگر ساباتو است که سال 93 در ایران چاپ شد. راوی این داستان، نظراتش را درباره دیگر شخصیت‌های متن و اتفاقات پیش آمده مطرح می‌کند. شخصیت‌ اصلی فرشته‌ی ظلمت، خود ساباتو است که مدام مورد پرسش قرار می‌گیرد و در حال تفسیر کردن معنای اتفاقات داستان قهرمانان و گورهاست. در این کتاب سوباتو در جستجویی مدام می‌کوشد خودش و جهان درون و بیرونش را کشف کند. رویدادهایی از این دست در آثار ساباتو، مدام به خواننده یادآور می‌شود که با یک قصه‌ طرف نیست؛ در کنار تمام عناصر داستانی، واقعیت استوار و با صدای بلند خودش را نشان می‌دهد. این مسئله در ادبیات داستانی ما رایج نیست، طبیعتا به مذاق خواننده‌ ناخوش می‌آید و مدام او را از سیر طبیعی داستان به فضای گزارش پرت می‌کند. این رمان احتمالا مانیفست محبوب ساباتو است اما خواندن نظرات مندرج در سایت‌های خارجی نشان می‌دهد که کتاب محبوبِ دوستداران ساباتو نیست. فرشته ظلمت فراتر از یک قصه، شرح مراقبه‌هایی در عالم درون، مراقبه‌هایی شاعرانه و عارفانه و به قول او جنون آسا است. « بعضی وقت ها احساس می کنم که هیچ چیز معنی ندارد. در سیاره ای که میلیون ها سال است با شتاب به سوی فراموشی می رود، ما در میان غم و رنج زاده شده‌ایم. بزرگ می‌شویم، تلاش و تقلا می‌کنیم، بیمار می شویم، رنج می‌بریم، سبب رنج دیگران می‌شویم، گریه و مویه می‌کنیم، و می‌میریم. دیگران هم می میرند، و موجودات دیگری به دنیا می آیند. (از فرشته‌ی ظلمت)

ساباتو کتاب‌های بسیار دیگری دارد که اغلب به انگلیسی ترجمه شده‌اند؛ علاوه بر داستان، مقالات و آثار تحقیقی نیز در کارنامه‌ی او دیده می‌شود:

-یکی و جهان

نویسنده و ارواح او

داستان‌هایی که من دوست می‌داشتم

اسپانیا در خاطرات عمر من است

پسر عزیز و باهوش

چهار مرد در روستا

سه رویکرد به ادبیات زمان ما

چهره‌ی دیگر پرستاری