ساعت غیرکاری، ناهار، نماز و دوباره ساعت غیرکاری

وقتی کوچک بودم از دوتا جمله خیلی بدم می‌آمد؛ اول «فروشی نیست»، دوم « تعطیل است» . اولی برای این بود که وقتی توی بازار مادرم را کشان کشان می‌بردم سمت یک مغازه‌ای، مرا از بهانه‌ی خرید ملزومات غیر ضروری منصرف کند و با یک اشاره‌ی ظریف و جزیی فروشنده را در دسیسه‌ی خود همراه سازد تا او هم با یک لبخند تصنعی رو به من کند و بگوید: «این یک قلم فروشی نیست کوچولو! دکوره» نمی‌فهمیدم چه لزومی دارد که مغازه‌دارها کلی اسباب بازی و لوازم تحریر خوشگلِ غیرفروشی را بچینند پشت ویترین‌شان. دلیلش چه می‌توانست باشد به جز آب کردن دل بچه‌هایی که به حرف مادرشان گوش نمی‌دهند و باور نمی‌کنند دفترِ سیمی 80 برگِ جلد فانتزی، دکوری گول‌زنک بیش نیست؟

دومین گزاره‌ی تلخی که اعتمادم را نسبت به فروشنگان سلب می‌کرد عبارت «تعطیل است» بود. خیلی اوقات می‌شد که به محض برگشتن مادرم از سرِ کار بهانه می‌گرفتم و پا به زمین می‌کوبیدم که همین الان باید برویم دم مغازه و فلان چیز را بخریم. مادرم همیشه یک نگاه به من و یک نگاه به ساعت دیواری می‌کرد و می‌گفت : «این موقع که نمیشه. تعطیلن» هرگز مجاب نمی‌شدم و فکر می‌کردم این «کارمندِ خسته‌ی درون» مادر است که دارد مرا سرمی‌دواند و چون حال ندارد تازه از راه رسیده مرا به بقالی و لوازم تحریرفروشی ببرد، بهانه‌ی «تعطیل است» می‌آورد. مادرهایی که شاغل‌اند همواره این عذاب وجدان را دارند که در حق تربیت و رسیدگی به اولادشان کم لطفی می‌کنند، به همین خاطر می‌شود به راحتی به آن‌ها عذاب وجدان داد و وادارشان کرد در ساعاتی که کمتر کسی به اسباب‌بازی فروشی و بقالی می‌رود، راهی این مکان‌ها شوند. ( امیدوارم نتیجه‌‌ی غیراخلاقی از این موضوع نگیرید)

وقتی کوچک بودم هربار با غرولند و گریه مادرم را که مصرانه پافشاری می‌کرد ثابت کند مغازه‌ها الان تعطیل‌اند می‌کشاندم توی خیابان، خدا خدا می‌کردم فروشگاه مذکور تعطیل نباشد و سنگ روی یخ نشوم و با کرکره‌ی پایین کشیده شده‌ مواجه نشویم چرا که مادر معصومِ کارمندم از دل آهی برمی‌آورد و حکما به این فکر می‌کرد که باز این بچه‌ی سرکش عرض خود برد و زحمت ما داشت. این‌ها افکار درونی مادرم بود، نمود بیرونی رفتارش سقلمه‌ی جانانه‌ای بود که حواله‌ام می‌کرد وقتی که با خشم و تاثرِ توامان می‌گفت: «دیدی گفتم؟»

*

فکر می‌کردم که مادرها قدرتی ماورایی در فهمیدن تعطیلی مغازه‌ها دارند و این را بو می‌کشند. بزرگتر که شدم فهمیدم داستان ساده‌تر از آنچه بود که خیال می‌کردم؛ ما در شیراز زندگی می‌کردیم و در شیراز مغازه‌ها ساعات تعطیلی‌شان می‌چربید به ساعات کاری‌شان و خب تاوان این را هم بچه‌ سرتق‌ها با سقلمه‌هایی که می‌خوردند، پرداختند.