کتاب در شهر نی سواران اثر استاد مرحوم باستانی پاریزی:
1/ گفتهاند که بزرگترین اختراع افلاطون این است که فحش را اختراع کرد!!! چه تا آن روز که این گردش زبان یعنی فحش اختراع نشده بود،دو تن که به هم میرسیدند اگر نسبت به هم خشمگین بودند همدیگر را میکشتند اما از آن روز که فحش اختراع شد کشتارها کم شد زیرا انجام مقصود بدون توسل سنگ و شمشیر به یک صورتی امکانپذیر گشت و دیگر به قول امروزیها حذف فیزیکی تقلیل یافت!
2 یک وقتی رئیس ادارهای تازه از تهران آمده بود (و این مربوط به سالها پیش یعنی روزگاریست که آب کرمان لوله کشی نشده بود و معمولاً از چاه آب میکشیدند و حوض را پر میکردند و سایر گرفتاریها از این دست) آن آقای رئیس یک خدمتکار کرمانی داشت که در کمال صداقت همه کارها را انجام میداد.
یک روز خانم که اصلاً تهرانی بود ( و با لهجه و زبان و عادت کرمانیها آشنایی کمتری داشت) در آشپزخانه مشغول دم کردن پلو بود. به خدمتکار کرمانی خود گفت: «برو و آبکش را بیاور!» خدمتکار از آشپزخانه خارج شد مدتی طول کشید و نیامد. خانم حوصلهاش سر رفته بود و بدتر از همه برنجها را که جوشانده بود خراب میشدند (چه میبایست در آبکش، آب سرد روی آن بریزند که ترد شود و قد بکشد) هرچه فریاد زد و خدمتکار را صدا کرد جوابی نشنید. تا یک وقت متوجه شد که خدمتکار با یک آدم درشت هیکل که یک دلو و ریسمان نیز در دست داشت از در خانه وارد شد.
خانم عصبانی شده بود. فریاد زد آبکش چه شد؟ خدمتکار به لهجه کرمانی فوراً جواب داد :«خانم به هیکلش نگاه نکنید, صد تایی دو تومن بیشتر نمیگیره،کت حوض را هم میلچونه, دولش هم بزرگه!»
فکر میکنم میزان خشم و تحیر خانم را متوجه شده باشید. مطلب این است که آب حوض آن روز تمام شده بود و میبایست آن را پر کنند برای کشیدن آب از چاه, کسانی میآمدند و از چاههای کرمان (که در آن وقت ۱۰ ۱۲ متر بیشتر بند خور نداشت) آب میکشیدند و حوض را پر میکردند. البته خانم آن ظرف معروف« آبکش» را خواسته بود که کرمانیها به آن «ترش پالا» و بعضی چلو صافی میگویند. بدتر از آن اینکه دلو را هم دول(بر وزن پول) میگویند و غیر کرمانیها متوجه میشوند که این کلمه در تهران به چه معناست!
پی نوشت :گوگل ترانسلیت هم این کلمه را به شکل د** مینویسد
3/ادیب الممالک،روزهای آخر عمر که از بینوایی تمام کاغذها را به زن صاحبخانه داده بود که برود به بقالی سر کوچه بدهد و نان و قند و سیورسات از جمله تریاک برایش بگیرد و او چنان کرد.
روزی که ادیب مرد،مرحوم وحید دستگردی و مرحوم پارسا تویسرکانی از این ماجرا خبر شدند. به بقال مراجعه کردند. بقال گفت: «آقا قسمتی از کاغذ باطله را کار کردهایم (یعنی توی آن دوا پیچیده و به مشتری دادهایم)». بقیه را پس داد و مرحوم وحید،دیوان ادیب الممالک را از این کاغذ باطلهها و از اسنادی که قبلاً چاپ شده بود ترتیب داد و چاپ کرد.
