آرزویی نیست...
دیگه هیچ آرزویی ندارم هییییییچ...
دیگه دلم نمیخواد خونه دلخواه خودم رو داشته باشم.دلم نمیخواد ماشینی که دوستش دارم رو بخرم. خلاصه دلم هیچ کوفت و زهرماری رو دیگه نمیخواد...
نمیدونم مشکل از منه یا روزگار به من یاد میده که همه آرزو های جوانی خیالی بیش نیستن...
اصلا هم افسرده نیستم و از وقتی که فهمیدم هیچ وقت قرار نیست به آرزو هام برسم ناراحت نشدم...یه جور حس خنثی...دلم میگه خب به جهنم که به آرزوت نمیرسی.
حق با دلم هست خب...به جهنم که به آرزوم نمیرسم...اصلا برسم که چی؟ چقدر مگه قراره عمر کنم با اون آرزو های لعنتی؟ اصلا بالفرض ماشینی که دوست دارم رو خریدم؛ مگه چقدر قراره که سوارش بشم؟ من که نصف عمرم رفته(امیدوارم)، ده سال دیگه هم هزار جور ماشین مدل جدید ترش میاد بازار و این وسط من می مونم و سالها سگ دو زدن برای اون ماشین و حرص و جوش و بله چشم واسه رئیس که مبادا از کارم بیکار بشم...تازه سالها هم باید با این فکر که نکنه فروشنده ماشین سرم کلاه گذاشته، سر کنم.
فقط تماشا میکنم فقط تماشاااااا
میخوام ببینم این روزگار و چرخ و فلک تا کجا قراره اینطوری بچرخه؟
گاهی وقتا از مشکلات و ناراحتی های خودم خندم میگیره...از اینکه چقدر مگه قراره عمر کنیم که اینقدر درگیر باشیم؟ اینقدر ناراحتی مون برای فوق فوقش هفتاد هشتاد سال؟؟؟؟
اصلا اگه قرار باشه که خاطرات ده سال گذشته تون رو تعریف کنین؛ بهتون قول میدم یه روز هم طول نمیکشه...تو بگو چند ساعت اصلاااا..
اصلا من باید برای چیزی ناراحتی بکشم که بتونم بدستش بیارم...وقتی دنیا به ساز من نمیرقصه و روی خوشش رو نشونم نمیده...! من چرا باید این همه مشکلات و کوفت و زهرمارش رو قبول کنم و باهاشون زجر بکشم؟؟؟
آره من لجبازم...خیلی هم لجبازم...بچه تخس و پررو تو این دنیام و دنبال حق خودمم که رسیدن به آرزو هامه؛ و اگه بهشون نرسم کاری میکنم که این دنیا هم به آرزو هاش نرسه...دنیایی که شک ندارم بزرگترین آرزوش ناراحت کردن منه...با کوله باری از مشکلات و درد و مرض که به سرم می بارونه...
رو در رو تو چشمای دنیا نگاه میکنم و میگم : نوووچ... کور خوندی بچه جون...تو هنوز منو نشناختی...من پررو تر از این حرفام...بچرخ تا بچرخیم...