
نه آن انتخابهای روزمره مثل خوردن چای یا قهوه، فیلم دیدن یا خوابیدن، نه. یک انتخاب واقعی. جایی که چند راه پیش رو داشتید و هیچ فشار بیرونی یا صدای درونیتان از قبل به شما نمیگفت کدام را برگزینید.
بیایید با هم داستانی را تصور کنیم. یک نوجوان ۱۴ ساله مانند خیلی از نوجوانان امروزی، موبایل دارد، به راحتی به اینترنت دسترسی دارد، یک اتاق شخصی هم در اختیار دارد؛ یک شب از روی کنجکاوی سایتی را باز میکند و یا در حال تماشای یک فیلم به یک سکانس سافت پورن برمیخورد. فردا دوباره آن را نگاه میکند، هفتهی بعد هم همینطور، و دیگر برایش عادی میشود.
حال یک سال میگذرد و همان نوجوان حالا هر روز ساعتی را صرف تماشای محتوای بزرگسالان میکند. مغرش عادت کرده، به نوعی به تماشای این محتواها اعتیاد پیدا کرده است. هر دفعه که این کار را انجام میدهد، دوپامین زیادی دریافت میکند، اما دیگر مثل دفعه اول لذت نمیبرد. برای اینکه آن حس قبلی را پیدا کند، انواع این محتوا را جستوجو میکند، محتوای خشنتر یا عجیبتر. ذهنش آرام آرام تغییر میکند. چیزهایی که قبلا عجیب میدانست، حالا برایش عادی به نظر میرسند. حتی خودش را مجاب میکند که این کار اشکالی ندارد، همه انجامش میدهند، ما آزادیم هر کاری که دوست داریم را انجام بدهیم.
اما سوالی که اینجا وجود دارد این است که : آیا این نوجوان آزادانه این مسیر را انتخاب کرده است ؟
شاید بگویید بله. او خودش روی سایت کلیک کرد یا آن محتوا را جستوجو کرد. او خودش خواست که آن محتوا را تماشا کند و ادامه دهد.
اما بیایید صادق باشیم. وقتی که صدها سایت، تبلیغ و هزاران الگوریتم تلاش میکنند شما را به سمت خودشان بکشند، وقتی که محتوایی مانند محتوای بزرگسالان رایگان و در دسترستر از آب خوردن است، وقتی که در جایگاه یک نوجوان هستید و کنجکاویهای خودتان را دارید، آیا واقعا انتخاب واقعی در کار است ؟
چطور در این مورد میتوان از آزادی انتخاب حرف زد، هنگامی که یک نوجوان در محاصره این مشکلات و عوامل قرار گرفته است.
این نوجوان یک شخصیت فرضی نیست. این فرزندان ما یا حتی خود شما هستید.
و این فقط در مورد پورن نیست. این در مورد پلتفرمهایی مانند اینستاگرام که طوری طراحی شده است تا انگشت شما را روی صفحه قفل کند هم هست. الگوریتمی که دقیقا میداند با چه ویدیویی شما را برای ساعتها نگه دارد. هوش مصنوعی که پیش از آنکه شما فکر کنید به شما میگوید بعداً چه بخرید، چه ببینید و چه چیزی را دوست داشته باشید.
همه این موارد به خوبی نشان میدهند که انتخابهایی که ما میکنیم کاملاً به صورت آزادانه نیستند؛ در واقع ما از بین گزینههای محدود پیش رو یکی را برمیگزینیم. محدودیتی که شرایط پیرامون برای ما ایجاد میکنند.
در ادامه قرار است این موارد را رادیکالی تر بکنیم و این موارد را مورد بررسی قرار دهیم.
با ما همراه باشید.

میخواهیم در رابطه با فردی صحبت بکنیم که شاید جسورانهترین حرف را درباره آزادی انتخاب زده ژان-پل سارتر، فیلسوف فرانسوی قرن بیستم.
سارتر در دورانی زندگی میکرد که فرانسه زیر اِشغال نازیها بود. خیلیها میگفتند: «مجبوریم همکاری کنیم!» «چارهای جز این نداریم!»
سارتر به شدت عصبانی میشد و میگفت «دروغ میگویید! همیشه راهی هست. حتی مقاومت در برابر مرگ، یک انتخاب است.»
از نظر سارتر، انسان با هیچ ماهیت یا سرشت از پیش تعیین شدهای به دنیا نمیآید. بر خلاف یک قیچی که اول برای بردین ساخته میشود بعد وجود پیدا میکند، انسان اول وجود دارد، بعد با انتخابهایش، خودش را میسازد. به زبانی دیگر وجود بر ماهیت مقدم است.
جمله کلیدی او این است : انسان محکوم به آزادی است.
محکوم؟ چرا محکوم؟ چون نمیتواند از آزادی فرار کند. حتی اگر تصمیم بگیرد هیچ تصمیمی نگیرد، این هم یک انتخاب است.
حتی یک زندانی در سلول انفرادی، آزاد است که نگرش خود را نسبت به زندان انتخاب کند: میتواند تسلیم شود، میتواند شورش کند، میتواند خودکشی کند، میتواند به شعر خواندن فکر کند یا ورزش کند.
همیشه گزینهای هست.
از نظر سارتر، هیچ بهانهای پذیرفته نیست. نمیتوانی بگویید «طبیعت من این بود»، «جامعه مرا مجبور کرد»، «خانوادهام خراب بود». چون هیچ طبیعت ثابتی وجود ندارد، و جامعه هم فقط یک بخش از «موقعیت» توست.
تو همان کسی هستی که تصمیم گرفتی در برابر آن موقعیت چه عکسالعملی نشان دهی.
سارتر یک مفهوم دیگر هم دارد به اسم «بدایمانی» (Bad faith). یعنی دروغ گفتن به خودت و تعیین کردن یکسری مرزها و سقف برای ذهنت. مانند دانشجویی که میگوید «من نمیتوانم درس بخوانم، حالم بد است» در حالی که خودش انتخاب میکند به جای درس خواندن، فیلم ببیند.
حالا به مثال اول خودمان برگردیم: نوجوانی که به پورن اعتیاد پیدا کرده. از نگاه سارتر، هر بار که او ویدیو را کلیک میکند، یک انتخاب آزاد است. نمیتواند بگوید «الگوریتم مرا قلاب کرد» یا «ترومای کودکی باعث شد». چون در هر لحظه، میتواند نه بگوید. میتواند گوشی را زمین بگذارد. میتواند به جای آن، کتاب بخواند یا قدم بزند.
ظاهراً انتخاب و تصمیم گیری در این شرایط، خیلی قشنگ است. خیلی ساده. خیلی توانمندکننده.
اما واقعاً اینقدر ساده است؟ آیا واقعاً میتوان از یک نوجوان ۱۴ ساله در دنیایی که هر صفحهای پر از تبلیغ و هر الگوریتمی برای نگه داشتن او طراحی شده، انتظار داشت هر لحظه «نه» بگوید؟
شاید حرف سارتر کمی افراطی است. شاید او کم توجه کرده به این که هزینه «نه گفتن» برای همه یکسان نیست. برای یک بچه غنی با خانواده آگاه، نه گفتن به پورن آسانتر است تا یک بچه فقیر در خانواده از هم پاشیده که هیچ جای امنی ندارد. این به این معنا است که عوامل بیرونی تا حد زیادی میتواند انتخابهای ما را محدود کنند.
اما نکته مثبت سارتر را هم نباید نادیده گرفت: او به ما یادآوری میکند که ما هرگز بهانه محض نیستیم. ما تا حدی میتوانیم انتخاب کنیم. شاید نه همیشه، نه در همه شرایط، اما گاهی اگر آگاه باشیم میتوانیم بگوییم «نه».
بگذارید صادقانه بگویم. شاید ۱۰۰ سال پیش، حرف سارتر منطقیتر بود. چون ابزارهای کنترلی امروزی وجود نداشتند. اما الان در زمانهای زندگی میکنیم که گروهی از باهوشترین مهندسان دنیا، تمام وقت کار میکنند تا توجه شما را بدزدند.

اینستاگرام، تیکتاک، یوتیوب. به نظر میرسند بیآزارند. اما تیمهای طراحی آنها از روانشناسان بالینی پول بیشتری میگیرند تا شما را معتاد کنند.
چطور این کار را میکنند؟
نوار بیپایان (Infinite Scroll): هیچ نقطه توقفی وجود ندارد. انگار کتابی طراحی کنند که آخر ندارد. شما فکر میکنید «فقط چند دقیقه»، اما یک ساعت بعد هنوز در حال اسکرول هستید.
اعلانها (Notifications): هر اعلان مثل یک قمار کوچک است: شاید یک لایک باشد، شاید یک پیام عاشقانه، شاید کامنتی که توهین کرده باشد. مغز شما را در حالت «عدم قطعیت مثبت» نگه میدارد. مثل دستگاه قماربازی.
الگوریتم حسادت: دقیقاً محتوایی را به شما نشان میدهد که باعث مقایسه اجتماعی شود. چرا او اینقدر خوشحال است؟ چرا او اینقدر پول دارد؟ چرا من نه؟
نتیجه: شما دیگر نمیتوانید به راحتی تصمیم بگیرید «نیم ساعت میمانم و میروم». طراحی پلتفرم، شما را محو و مشغول خودش میکند.

شاید فکر کنید الگوریتم فقط به سلیقه شما واکنش نشان میدهد. اما اشتباه میکنید. الگوریتم سلیقه شما را میسازد.
حباب فیلتر: فقط چیزهایی به شما نشان داده میشود که قبلاً پسندیدهاید. کمکم فکر میکنید تمام دنیا شبیه شما فکر میکند. هر نظریه مخالفی برایتان عجیب و غریب میشود.
حلقه افراطگرایی: یک نفر یک ویدیوی سیاسی معمولی میبیند. الگوریتم متوجه میشود ویدیوی بعدی خشمگینتر، تعامل بیشتری میگیرد. کمکم آن فرد را به محتوای تندرو میکشاند. بدون اینکه خودش بخواهد.
تحقیقات نشان داده الگوریتم یوتیوب در یک دوره، بینندگان ویدیوهای میانهرو را به سمت ویدیوهای تندرو و حتی نژادپرستانه هدایت میکرد. نه به خاطر نقشه شوم، بلکه به خاطر اینکه خشم بیشتر کلیک میخورد.

ابزارهای هوش مصنوعی قرار است زندگی را راحتتر کنند. اما در ازای آن، «عضله تصمیمگیری» شما را ضعیف میکنند.
پیشنهادهای خودکار: «این فیلم را ببین»، «این محصول را بخر»، «این متن را جواب بده». هرچه بیشتر واگذار کنیم، کمتر تمرین انتخاب میکنیم.
دستیارهای صوتی: «الکسا، چراغ را خاموش کن». دیگر حتی انتخاب فیزیکی فشار دادن دکمه را نداریم.
دستیار همه فن حریف: «چتی پاتی این مقاله را برای من بنویس»، «در آزمون فارسی کمکم کن»، «لباسم را چطور بدوزم بهتر است». استفاده از هوش مصنوعی به عنوان دستیار برای کارهای روزمره.
آینده؟ ممکن است به جایی برسیم که هوش مصنوعی برای ما تصمیم بگیرد کدام رشته بخوانیم، کجا زندگی کنیم، با چه کسی ازدواج کنیم. «چون آمار میگوید این انتخاب بهینه است.» دیگر آن موقع، «آزادی انتخاب» چه معنایی خواهد داشت؟

اتفاقی که در مغز میافتد:
مرحله اول (کنجکاوی): یک نوجوان سایتی باز میکند. دوپامین زیادی آزاد میشود.
مرحله دوم (عادیسازی): دیگر آن محتوا کافی نیست. برای رسیدن به همان لذت، نیاز به محتوای تازهتر، شدیدتر، یا عجیبتر دارد.
مرحله سوم (تغییر ترجیحات): کمکم چیزهایی که قبلاً غیرطبیعی یا زننده میدانست، برایش «عادی» میشود. مغز بازسازی میشود.
مرحله چهارم (توجیه اخلاقی): برای رهایی از احساس گناه، به خودش میگوید «این کار اشکالی ندارد»، «همه انجام میدهند»، «این یک نیاز طبیعی است». یعنی سعی میکند باور کند کاری که انجام میدهد درست است.
مقصر کیست؟
آیا خود فرد مقصر است؟ بله – تا حدی. چون در هر لحظه میتواند «نه» بگوید.
آیا سیستم مقصر است؟ بله – تا حدی. چون ایجاد دسترسی آسان به محتوای اعتیادآور و طراحی الگوریتمهایی که این محتوا را پیشنهاد میدهند، یک ساختار کنترلی است که فرد به تنهایی نمیتواند با آن بجنگد.
واقعیت در میانه است. و این دقیقاً همان جایی است که نقد ما به سارتر وارد میشود.
سارتر میگوید «همیشه میتوانی انتخاب کنی». اما آیا واقعاً برای همه یکسان است؟ بیایید صادق باشیم:
هزینه «نه گفتن» برای یک نوجوان ثروتمند با خانواده آگاه، یک دهم هزینه آن برای یک نوجوان فقیر با خانواده از هم پاشیده است.

تروما فقط یک خاطره بد نیست. ترومای حلنشده، ساختار مغز را تغییر میدهد:
قشر پیشپیشانی (مرکز تصمیمگیری و کنترل تکانه) کوچک میشود.
آمیگدال (مرکز ترس) بیش فعال میشود.
فرد دیگر نمیتواند به آینده فکر کند، فقط سعی میکند امروز را بگذراند.
کودکی که سالها کتک خورده، یا بیثباتی شدید دیده، در نوجوانی توانایی «نه گفتن» به مواد، پورن یا روابط آسیبزا را بسیار کمتر از همسالان خود دارد. آیا میشود گفت «او میتوانست انتخاب کند؟» بله. اما آیا هزینه انتخاب برای او مثل دیگری بود؟ قطعا اینطور نیست!

تحقیقات نشان داده فقر مزمن، معادل ۱۳ نمره کاهش ضریب هوشی موقت ایجاد میکند. چرا؟ چون ذهن مدام درگیر تأمین نیازهای اولیه است. جایی برای برنامهریزی بلندمدت یا تأمل فلسفی باقی نمیماند.
پدری که بین خرید نان امروز یا پرداخت قسط مدرسه فرزندش گیر کرده، «آزادی انتخابش» با آزادی یک کارمند طبقه متوسط قابل قیاس نیست. برای او، «نه گفتن» به اضافه کاری که جسمش را نابود میکند، یعنی فردا بچههایش گرسنه میمانند.
«آزادی بدون منابع، یک شوخی تلخ است.»

جامعه با زور مستقیم کار نمیکند. با شرم و طرد کار میکند.
یک دختر در خانواده سنتی که میخواهد رشته تحصیلی نامتعارفی نسبت با خواسته های خانوادهاش انتخاب کند، اگر «نه» بگوید، هزینه طرد شدن یا سرزنش دائمی را میپردازد. یک کارگر در جامعه کارگری که به فکر ادامه تحصیل است، از سمت دوستانش با برچسب «خودبزرگبینی» مواجه میشود.
در این شرایط، «انتخاب آزاد» هنوز وجود دارد، اما قیمتش آنقدر بالاست که کمتر کسی جرأت پرداختش را دارد.
پس شاید بهتر باشد جمله سارتر را اینگونه اصلاح کنیم: «ما همان انتخابهایمان در چارچوب فرصتهایمان هستیم.» و این فرصتها برای همه یکسان توزیع نشده است.

سارتر در آخر، همان کسی که قبلاً گفت «ما کاملاً آزادیم»، در پایان عمرش به این نتیجه رسید که حرف اولیهاش ناقص بوده. او به نحوی به مفهوم «پراکسیس» اشاره کرد.
پراکسیس یعنی: کنش آگاهانه و جمعی برای تغییر ساختارهایی که ظاهراً تغییرناپذیر به نظر میرسند.
به زبان سادهتر: یک کارگر تنها نمیتواند در برابر سیستم استثمار بایستد. اما کارگرانی که با هم حرف میزنند، تجربه میکنند، اعتصاب میکنند و از هم حمایت میکنند، آنها دارند پراکسیس میسازند. و پراکسیس میتواند حتی بزرگترین ساختارها را به چالش بکشد.
آگاهی جمعی یعنی بدانیم مشکل ما مشکل فردی نیست، مشکل جمعی است. الگوریتمها برای همه کاربران دام پهن کردهاند. محتوای بزرگسالان برای همه نوجوانان در دسترس است. فشار اجتماعی تقریباً همه را درگیر میکند.
مثال های زیادی از این قبیل وجود دارد:
جنبشهای معتادان (AA, NA): میلیونها نفر از طریق حمایت جمعی از اعتیاد خارج شدهاند. نه با شرم، بلکه با همدلی.
کمپینهای آگاهیبخشی در شبکههای اجتماعی: وقتی کاربران علیه یک محتوای سمی هماهنگ گزارش میدهند، الگوریتم مجبور به تغییر میشود.

۱. آگاه شویم. بفهمیم الگوریتم دارد با ما چه میکند، پورن دارد با مغز ما چه میکند، تروما دارد با انتخاب ما چه میکند. آگاهی، اولین قدم بازپسگیری اراده است.
۲. تنهایی را کنار بگذاریم. شرم را کنار بگذاریم. با دیگران حرف بزنیم. ممکن است تعجب کنیم که چقدر آدمها شبیه ما رنج میبرند.
۳. گام کوچک برداریم. لازم نیست یکشبه انقلاب کنیم. همین امروز میتوانیم تصمیم بگیریم یک ربع کمتر اسکرول کنیم. یک ویدیوی آگاهکننده برای یک دوست بفرستیم. یک کامنت حمایتی زیر یک پست بگذاریم.
۴. امیدوار باشیم. شاید سیستم بزرگ و پیچیده باشد، اما تاریخ نشان داده هیچ ساختار کنترلی در برابر آگاهی و اتحاد جمعی تاب نیاورده است. نه نازیها، نه آپارتاید، نه سانسورهای مطلق، هیچکدام نتوانستند جلوی حقیقت را بگیرند، هنگامی که میلیونها نفر با هم بلند شدند.
«شاید نتوانیم الگوریتم را فردا حذف کنیم. اما میتوانیم امروز تصمیم بگیریم که دیگر تنها نباشیم. و این اولین قدم برای بازپسگیری آزادی انتخاب است.»
شاید پیدا کردن افراد مشابه و در میان گذاشتن مشکلمان با آنها سخت باشد، پس بیایید از اینجا شروع کنیم، هرکاری از دستمان بر میاد انجام دهیم!
آن اتفاقی که اطرافت در حال رخ دادن هست، مهم نیست. مهم نگاه تو به آن است و چیزی که میتوانی انجام دهی را انجام دهی!