من قهرمان نیستم!

من نتوانستم مثل مهدی مهدوی کیا در بیست سالگی به آمریکا گل بزنم تا یک قهرمان باشم. به راستی چرا در بیست سالگی پول خرید یک پیراهن را نداشتم؟

من علیرضا بیرانوند نبودم تا در بیست و پنج سالگی پنالتی کریستیانو رونالدو را بگیرم تا قهرمان باشم. چرا در بیست و پنج سالگی مسیر سه کیلومتری خانه تا محل کار را پیاده می‎رفتم تا کرایه ماشین را پس انداز کنم؟

من سپهر حیدری نبودم تا در بیست و نُه سالگی در دقیقه‎ی نود و شش توپ را وارد دروازه‎ی سپاهان کنم تا پرسپولیس قهرمان لیگ شود. در بیست و نُه سالگی سالن کار یک رستوران فرنگی بودم و سه ماه یک بار حقوق می‎گرفتم!

از این نمونه‎ها بسیار در سر دارم.

من علیرضا حیدری نبودم تا در المپیک دو هزار و چهار آتن کورتانیدزه را شکست بدهم. من هادی ساعی نبودم تا با غلبه بر تکواندو کار کره‎ی جنوبی در المپیک آتن و تکواندوکار ایتالیایی در المپیک پکن دو بار پیاپی مدال طلا بر گردن بیاویزم. من حسین رضازاده نبودم تا بارها و بارها به عنوان نفر یکم روی سکو بروم!

گذشته از تمام این‎ها من حتی قهرمان زندگی کوچک و خانواده‎ی از هم پاشیده‎ی خود نیز نبودم. در روزهای نوجوانی چه آرزوهایی که در سر نداشتم. فکر می‎کردم قرار است نجات دهنده‎ی دنیا باشم. میخواستم آنقدر به بزرگی برسم تا تمام نیازمندان روی زمین را از فقر نجات بدهم. میخواستم برای مادرم در سعادت آباد خانه بخرم و پدرم را صاحب پژو چهارصد و پنج کنم. تصمیم داشتم چلوکبابی پدربزرگم را که اداره‎ی راه از او خرید به او برگردانم و گاوهای مریض مادربزرگ را درمان کنم تا نمیرند!

میخواستم...

میخواستم...

من حتی کوچکترین مشکلات مادرم را نتوانستم از میان بردارم. شاهد بی پولی‎ها و نسیه گرفتن های او بودم و سکوت کردم. هیچ کاری از دستم بر نیامد و فقط سر پایین انداختم. چرا فریاد نزدم؟ چرا از خانه بیرون نرفتم؟ چرا رشت را در هجده سالگی ترک نکردم؟ چرا بی خیال درس و مدرسه نشدم تا پول در بیاورم و بهترین غذاها را سر سفره‎ی مادرم بگذارم؟ چرا مادرم را به سفر نبردم و کاری نکردم تا هفده سال زندگی سگی با پدر بی مسئولیتم را فراموش کند؟!

من حتی از پس مشکلات خودم بر نیامدم. برای رسیدن به کوچکترین خواسته هایم دست و پا زدم. از شانزده سالگی ( پس از جدایی پدر و مادرم) تا بیست و دو سالگی برای سالی یک بار لباس زیر خریدن در تنگنا بودم. در آن روزها آنقدر با پای پیاده مسیر خانه تا محل کار را طی کردم که دو تا از انگشت های پایم میخچه زد و پس از چند سال با چراحی توانستم آن میخچه‎ها را بردارم.

زندگی من پر از درد و عقده است. از عقده های کودکی و نوجوانی تا دردهای امروز جوانی. از دلتنگی های مادرم تا سختی های خود و دو برادرم. تمام گذشته را که مرور میکنم خود را یک شکست خورده‎ی تمام عیار می‎بینم. شکست در زندگی با پدر و مادر، شکست در کنکور، شکست در فوتبال، شکست در محیط کارگری، شکست در داشتن یک سمیرا، شکست در تئاتر و...!

اما با تمام این تلخی‎ها هنوز امیدوارم. هنوز فکر میکنم روزهای خوب خواهد آمد که اگر این اُمید نبود چگونه میتوانستم به زندگی ادامه بدهم؟

من هنوز اُمیدوارم اما قهرمان نیستم!


فبریه ی دو هزار و بیست میلادی

تهران