
در یکی از روزهای سرد زمستان ۱۳۹۸، در کوچهای ساکت در فاز یک پرند، با خرگوش کوچکی روبهرو شدیم که آثار بدرفتاری در بدن نحیفش پیدا بود. هوا سرد بود و چشمهایش غمگین. من و مادرم نتوانستیم بیتفاوت از کنارش عبور کنیم. او را به خانه آوردیم. از همان لحظه، بیآنکه بدانیم، موجود کوچکی وارد زندگیمان شد که سالها در قلبمان خانه داشت.
ما نامش را «موچی» گذاشتیم؛ موچی خانم.

در تمام این سالها، مسئولیت اصلی نگهداری از موچی با خواهرم بود. او در نهایتِ دقت و محبت، از موچی مراقبت میکرد. موچی هم در عوض، بیهیچ زبانی، با آرامش و شیطنتهای گاهبهگاهش، به زندگیمان رنگ داد. او فقط یک حیوان خانگی نبود؛ عضوی از خانوادهمان بود، با شخصیتی خاص و رفتاری منحصر به فرد.

اما امروز قصهی موچی به پایان رسید.
ظهر امروز، او از راهپله سقوط کرد. ضربهای که به سرش وارد شد، متأسفانه کشنده بود. ما در ناباوری شاهد خاموش شدن نگاهش بودیم. در عرض چند دقیقه، چیزی در دل ما فروریخت. خانهمان ساکت شد، ساکتتر از همیشه.
از آن لحظه تا حالا ذهنم پر از خاطرههای ریز و درشتیست که با موچی ساخته بودیم. او مثل یک آینه بود، بازتابدهندهی مهر و عطوفت. بودنش برای ما تمرینی بود در مهربانی، توجه، و دوست داشتن بیقید و شرط.

نمیدانم حیوانات پس از مرگ به کجا میروند. نمیدانم آیا روحشان جایی آرام میگیرد یا نه. اما یک چیز را خوب میدانم: بعضی حیوانات آنقدر به ما نزدیک میشوند که نبودشان بهواقع نبود یک دوست است.
امشب، خانهمان یک جای خالی دارد.
و ما، دلتنگ خرگوشی هستیم که «موچی خانم» صدایش میزدیم.