غزه، این نوار باریکِ پُر از جانهای در حصر، حالا دیگر نه تنها زیر بمباران است، که در محاصره گرسنگی نیز فرو رفته. کودکانی که پیشتر آوار را میفهمیدند و صدای هواپیمای جنگی برایشان آشنا بود، حالا با صدای خالیشدن قفسهها در ذهن مادرانشان زندگی میکنند.
فاجعهای که ماههاست جهان در برابرش سکوت کرده، دیگر از جنس جنگ نیست. اینجا دیگر نه ارتشها درگیرند و نه خطوط مقدم مشخص؛ بلکه جانهای بیدفاع، آرام آرام زیر تیغ گرسنگی فرو میریزند. به تعبیر گزارشگر الجزیره، «بچههایی را میبینید که استخوانهایشان پیش از لبخند شکل گرفتهاند.»
در غزه، آمار رسمی دیگر قابل استناد نیست. چرا که هیچ نهادی نیست که بتواند بهدرستی بشمارد. نه آمبولانسی در کار است، نه نانی که توزیع شود، و نه رسانهای که تمام حقیقت را تاب بیاورد. آنچه از روزنه رسانههای مستقل عبور میکند، تصویر کودکانی است که مادرانشان از خجالت نخوردن، گریه نمیکنند.
یکسوم کودکان غزه دچار سوءتغذیه حادند. بانک جهانی و سازمان ملل بارها هشدار دادهاند که «شرایط قحطی» در این منطقه محقق شده، اما حتی خود واژهها نیز این روزها از معنا تهی شدهاند.
چه باید نامید این وضعیت را؟ قحطی؟ نسلکشی؟ نابودی سازمانیافته؟ شاید هر سه.
در قلب این فاجعه، سیاستی نشسته که جان آدمیزاد را در معادلات خود جای نمیدهد. سکوت دولتها، بیعملی نهادهای بینالمللی، و برخورد ابزاری با بحران، تصویر آشناییست از وضعیت جهانی امروز.
چه تفاوتی دارد که چند تُن آرد وارد غزه شود، وقتی راه عبور آنها بسته است؟ چه فرقی میکند سازمان ملل بیانیه بدهد، وقتی کودکان پیش از رسیدن کمکها از گرسنگی جان دادهاند؟
سیاست در غزه دیگر تنها شکستخورده نیست، بلکه همدست است.
باید غزه را نه با عینک قومیتی یا مذهبی، که با معیار انسانیت دید. اینجا صحبت از اخلاق است، از آستانهای که اگر از آن عبور کنیم، دیگر چیزی از ما، بهعنوان انسان، باقی نخواهد ماند.
شاید زمان آن رسیده که بپرسیم: ما، بهعنوان شهروندان جهان، در برابر این خاموشی چه کردهایم؟ آیا تماشای این فاجعه، بیهیچ واکنشی، خود نوعی مشارکت نیست؟
فاجعه غزه، فاجعه گرسنگی نیست؛ فاجعه فراموشی است. فراموشی جهانی که یادش رفته جان انسان، مهمتر از مرز، نفت، مذاکره یا توافق است. و این فراموشی، چیزیست که شاید هیچ آتشبسی دیگر نتواند جبرانش کند.