
در حکایت سوم گلستان، سعدی داستان شاهزادهای کوتاهقامت اما خردمندی را روایت میکند که بهواسطه ظاهر نهچندان چشمنوازش، از سوی پدر و اطرافیان کمارج شمرده میشود، اما در نهایت، بهواسطه تدبیر، شجاعت و گفتار سنجیده، جایگاه خود را تثبیت میکند. حکایتی که در ظاهر، ستایش هوش و هنر در برابر ظاهر و نسب است، اما در لایههای زیرین خود، شبکهای از مفاهیم پیچیده در حوزههای قدرت، مشروعیت، رقابت نابرابر و خشونت پنهان را بازتاب میدهد.
پسرِ کوتاهقامت، در ساختار نمادین دربار، در ابتدا کممنزلت است. نهتنها پدر که برادران و درباریان هم او را کمتر از دیگران میشمارند. این تقابل میان «ظاهر» و «باطن»، تنها یک تقابل اخلاقی نیست، بلکه بازتابیست از چگونگی توزیع منزلت اجتماعی در نظامهای سلسلهمراتبی. بدن تنومند، قامت بلند، خوشچهرگی و فرزند ارشد بودن، همگی سازوکارهایی برای مشروعیتیابیاند. پسر اما میداند که در بازی قدرت، راهی جز اثبات عملی نیست. او باید از رویهی نمایشی قدرت (زیبایی، نَسَب و شکل) عبور کند و وارد میدان خطر شود، یعنی میدان جنگ.
در بزنگاه جنگ، بدنِ تحقیرشده پسر تبدیل به ابزار قدرت میشود. او نهتنها پیشقراول نبرد است، بلکه با فریاد «بکوشید یا جامهٔ زنان بپوشید» نقش مردانهترین صدا را در میدان میگیرد. در اینجا سعدی با زبانی پنهان، به کارکرد جنسیت در سیاست اشاره میکند: مردانگی بهمثابه سرمایهای اجتماعی که در بزنگاه میتواند ساختار قدرت را جابهجا کند. پسر، از طریق جسارت و خونریزی، مشروعیت سیاسی کسب میکند. شاه، حالا دیگر فقط پدر نیست، بلکه پادشاهی است که سر و چشم پسر را میبوسد. این نوعی به رسمیتشناسی درونی قدرت تازه است.
اما نظام منزلت بهراحتی تن به جابهجایی قدرت نمیدهد. برادران، بهمثابه نمایندگان نظم سابق، زهر در طعام او میریزند. این همان لحظهایست که خشونت نمادین، به خشونت فیزیکی تبدیل میشود. حتی اگر قدرت با شجاعت بهدست آمده باشد، حفظ آن نیازمند مدیریت دشمنیها و حسادتهای مزمن است. سعدی اینجا واقعگرایانه مینویسد:
محال است که هنرمندان بمیرند و بیهنران جای ایشان بگیرند.
اما همین گزاره، نیشخند حقیقتی پنهان است: در عمل، بارها خلاف آن روی میدهد!
پدر، پس از ناکامی در مدیریت رقابت فرزندان، به یک راهحل حکیمانه دست میزند: تقسیم قدرت. به هر یک از برادران سهمی از قلمرو میدهد تا نزاع فروبخوابد. اینجا سعدی با نگاهی عمیق، به اصل سیاسی بسیار مهمی اشاره میکند: اقتدار، اگر متمرکز بماند، تولید خصومت میکند؛ اگر توزیع شود، میتواند تعادل ایجاد کند. در این فراز، نوعی پیشنمونه از نظریه تفکیک قوا و توزیع قدرت سیاسی دیده میشود.
حکایت سعدی، فراتر از یک درس اخلاقی درباره زیبایی و خرد، بازتابیست از واقعیت پیچیدهی مشروعیت، رقابت، منزلت، و خشونت در هر نظم اجتماعی. بهویژه در جوامعی که هنوز ظاهر، نَسَب، صدا و بدنه رسانهای، تعیینکننده مشروعیتاند، این حکایت یادآوری میکند که آنچه جامعه را پیش میبرد، نه شکل، بلکه عمل و اندیشه است. اما در عین حال، سعدی سادهلوح نیست؛ او بهخوبی میداند که این جابهجایی، بدون هزینه نیست.