
نوشتن باید جاری شدن کلمات از عمق جان باشد؛ رها و بیواسطه. اما دریغ که به محض آغاز، سایه دیگری روی ذهنم سنگینی میکند. یادم میآید قرار است خوانده شوم و قضاوت شوم—همانطور که تو، ای خواننده عزیز، اکنون در حال تماشای منی...و درست در همان لحظه، قلم قفل میشود. آن جوشش ناب، بدل به نمایشی برای جلب توجه، عطشی برای تایید و تقلایی برای تشویق میشود.و من در همین بند گرفتارم. اگر قرار نبود کسی جز خودم این سطرها را بخواند، هزاران حرف داشتم، اما حالا… تنها سکوت است و هیچ.
دلم میخواهد از آنچه ذهنم را در چنبره گرفته بنویسم: از غبار ابهام در زندگی، از چرخه معیوبی که بیوقفه بر پاشنه تکرار میچرخد. از تصمیمهای شبانهای که صبحگاهان، زیر آوار هزاران مانع کوچک و بزرگ، دفن میشوند. در این جهان بیکران و پرهیبت، نمیدانم برای چه وظیفهای پرتاب شدهام؟ روزهایم در غبار بطالت گم میشوند و من از این سکون فرساینده، از این حس پوچی و از خویشتن خویش، بیزارم.
شبها، وقتی به بستر میروم، کلاف سردرگم کارهای نکرده و زمانهای سوخته دور گلویم میپیچد. در اوج استیصال و بیزاری از خود، خواب به سراغم میآید؛ اما صبح که چشم میگشایم، گویی آن آدم شبزده نیستم؛ آن انزجار شبانه، در نور روز رنگ میبازد و دوباره در چرخه تکرار بیهودگی غرق میشوم. گوهر عمر، بیدریغ میان انگشتانم میلغزد و شب، دوباره با همان حس تلخ ناامیدی، در همان نقطه صفر به پایان میرسد.
نمیدانم دیگران نیز در این دور باطل اسیرند یا من تنها مسافر این طریق بیپایانم؟ هر روز واژهها را میکاوم تا قلمم صیقل یابد، اما در خلوت عمیق خویش میبینم که نوشتن، تنها یکی از هزاران رویای دوردستم است. گویی محکومم به نقاب انسان معمولی؛ محکومم به دویدن در هزارتوی روزمرگی، به کار کردن، به زیستن برای دیگران و به خاک سپردن آنچه واقعاً هستم. میگویند نوشتن نه آب دارد و نه نان؛ که فقط دل صاحبش را گرم میکند. اما در این دنیای بیرحم، دل خود آخرین اولویتی است که به یاد میآید. تلخی غایی زندگیام همین است: اینکه نمیتوانم بیآنکه درگیر نگاه دیگران باشم، خود واقعیام باشم.