ویرگول
ورودثبت نام
حمیدروحی
حمیدروحیکارشناسی ارشد فیزیک -سرپرست دفترفنی در زمینه خطوط انتقال نفت و گاز و آب -علاقه‌مند به کاوش در ژرفای زندگی و معنا
حمیدروحی
حمیدروحی
خواندن ۳ دقیقه·۱۲ روز پیش

بازگشت به خانه‌ای که ترک کرده بودیم

همه انسان ها، هر چقدر هم متفاوت به نظر برسند، یک درد مشترک دارند:

درد اینکه حس کنند آن طور که هستند، کافی نیستند.

یکی خود را پشت موفقیت پنهان می کند.

یکی پشت خنده.

یکی پشت قدرت.

یکی پشت بی تفاوتی.

یکی پشت رابطه های شلوغ.

یکی پشت تنهایی انتخاب شده.

اما اگر لایه های ظاهری را کنار بزنی، در عمق بیشتر آدم ها یک سوال قدیمی پنهان است:

آیا من دوست داشتنی هستم؟

آیا اگر خود واقعی ام را نشان بدهم، باز هم پذیرفته می شوم؟

آیا اگر قوی نباشم، اگر موفق نباشم، اگر همیشه خوب و منطقی و قابل قبول نباشم، باز هم کسی کنارم می ماند؟

این همان زخمی است که بسیاری از ما با خود حمل می کنیم، بی آنکه درباره اش حرف بزنیم.

از کودکی یاد گرفتیم برای پذیرفته شدن باید شبیه چیزی باشیم که دیگران دوست دارند. باید کمتر گریه کنیم، کمتر اعتراض کنیم، بهتر درس بخوانیم، موفق تر باشیم، قوی تر دیده شویم، کمتر نیاز داشته باشیم، کمتر آسیب پذیر باشیم. کم کم یاد گرفتیم بخش هایی از خودمان را پنهان کنیم؛ همان بخش هایی که طبیعی، انسانی و واقعی بودند.

و بعد سال ها گذشت.

ما بزرگ شدیم، اما آن کودک درون ما هنوز منتظر است کسی او را همان طور که هست ببیند و بگوید:

تو لازم نیست چیزی را ثابت کنی.

تو برای دوست داشته شدن، مجبور نیستی خودت را تکه تکه کنی.

درد مشترک انسان ها همین است:

ما بیشتر از آنکه از تنهایی بترسیم، از دیده شدن می ترسیم. چون فکر می کنیم اگر کسی حقیقت ما را ببیند، شاید دیگر دوستمان نداشته باشد.

برای همین نقاب می زنیم. لبخند می زنیم وقتی درونمان خسته است. می گوییم خوبم وقتی نیستیم. خودمان را قوی نشان می دهیم وقتی فقط می خواهیم کسی بفهمد چقدر خسته ایم. به دنبال تایید می رویم، اما حتی وقتی تایید می گیریم، آرام نمی شویم؛ چون می دانیم آن ها نقاب ما را تحسین کرده اند، نه خود واقعی ما را.

و این، عمیق ترین شکل تنهایی است:

اینکه میان آدم ها باشی، اما حس کنی هیچ کس واقعا تو را نمی شناسد.

شاید باید همین جا بایستیم و با خودمان صادق باشیم.

چند سال دیگر می خواهیم نقش بازی کنیم؟

چند سال دیگر می خواهیم برای دوست داشته شدن، خودمان را سانسور کنیم؟

چند سال دیگر می خواهیم ارزش خود را به نگاه دیگران گره بزنیم؟

حقیقت این است که هیچ موفقیتی نمی تواند جای پذیرش خود را بگیرد. هیچ رابطه ای نمی تواند زخمی را درمان کند که خودت مدام انکارش می کنی. هیچ تحسینی کافی نیست برای کسی که درون خودش باور کرده کافی نیست.

راه نجات از همین نقطه شروع می شود:

از لحظه ای که دست از فرار کردن از خودت برداری.

لازم نیست کامل باشی. لازم نیست همیشه قوی باشی. لازم نیست همه تو را بفهمند. لازم نیست همیشه بدرخشی. انسان بودن یعنی گاهی شکستن، گاهی ترسیدن، گاهی ندانستن، گاهی نیاز داشتن، گاهی خسته شدن.

تو قرار نیست بی نقص باشی.

قرار است واقعی باشی.

و شاید واقعی بودن، شجاعانه ترین کاری باشد که یک انسان می تواند انجام دهد. چون دنیا پر از آدم هایی است که نقش بازی می کنند، اما تشنه دیدن یک انسان واقعی اند؛ کسی که لازم نیست پشت نقاب پنهان شود، کسی که زخم دارد اما دروغ نمی گوید، کسی که می ترسد اما فرار نمی کند، کسی که کامل نیست اما خودش را انکار نمی کند.

اگر دردی درون تو هست، اگر گاهی حس می کنی کافی نیستی، اگر گاهی از خودت دور شده ای، بدان که تنها نیستی. این درد فقط مال تو نیست. این زخم، زخم مشترک انسان هاست.

اما همین درد می تواند راه برگشت باشد.

برگشت به خودت.

به همان جایی که قبل از ترس ها، قبل از قضاوت ها، قبل از نقش ها، هنوز زنده و ساده و واقعی بودی.

شاید آزادی همین باشد:

اینکه دیگر برای پذیرفته شدن، خودت را ترک نکنی.

دوست داشتنی
۰
۰
حمیدروحی
حمیدروحی
کارشناسی ارشد فیزیک -سرپرست دفترفنی در زمینه خطوط انتقال نفت و گاز و آب -علاقه‌مند به کاوش در ژرفای زندگی و معنا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید