
زمان، این اقیانوس بیکران که در آن شناوریم، گاه چنان آرام و بیصدا از کنارمان میگذرد که گویی هیچ وزنی ندارد و گاه چنان موجهای سهمگینش بر ساحل عمرمان میکوبد که جز خاطرهای گنگ و شاید اندکی حسرت، چیزی بر جای نمیگذارد. ما در این رودخانه جاری، گاه تماشاگران بیتفاوتی هستیم که به نظاره طلوع و غروب خورشید عمرمان مینشینیم و گاه پارو زنانی خسته که در پی گمشدهای به نام “فردا” دست و پا میزنیم.
هر لحظه، گوهری ناب است که در دست داریم، اما چه بیدریغ آن را بر باد میدهیم. در قمار زندگی، بزرگترین سرمایهمان همین “اکنون” است، اما افسوس که غالباً در گذشته غرق میشویم یا در خیال آینده، حال را از کف میدهیم. غفلت از زمان، بزرگترین تیشه به ریشه عمر است. گویی در باغی پر از شکوفههای نوشکفته قدم میزنیم، اما حواسمان به عطر دلانگیزشان نیست و تنها زمانی به خود میآییم که همه گلها پژمردهاند.
زمان، معلمی بیرحم اما حاذق است. او با سکوت خود درسهای بزرگی به ما میآموزد. درس قدردانی از داشتهها، درس بخشش گناهان، درس امید به روزهای نیامده و درس تلاش برای ساختن فردایی بهتر. او به ما نشان میدهد که هیچ چیز جاودانه نیست، جز تغییری که خود او رقم میزند. کوهها در برابرش فرسوده میشوند، دریاها خشک میگردند و تمدنها به خاکستر بدل میشوند. پس ما در برابر او چه جایگاهی داریم؟
این تلنگر عمیق، باید ما را از خواب غفلت بیدار کند. باید بیاموزیم که هر نفس، هدیهای است تکرار نشدنی. باید در هر طلوع، فرصتی تازه برای جبران گذشته و ساختن آینده ببینیم. باید عشق بورزیم، ببخشیم، بیاموزیم و زندگی کنیم؛ نه برای خود، که برای آنانی که دوستشان داریم و برای آنانی که دوستمان دارند. زمان میگذرد، چه بخواهیم و چه نخواهیم. این ماییم که باید انتخاب کنیم، چگونه این گذر را پربار و پر معنا سازیم. آیا میخواهیم غرق در امواج بیفکر زمان شویم، یا ناوبری هوشمند باشیم که با درایت، کشتی عمر خود را به ساحل مقصود هدایت کند؟ انتخاب با ماست، در این اقیانوس بیکران.