
گاهی با خودم فکر میکنم انسان موجود عجیبی است.
تمام عمرش را صرف رسیدن میکند؛ به جایی، به کسی، به آرزویی. و هنگامی که میرسد، خیلی زود نگاهش به افقی دورتر گره میخورد. گویی در سرشت او چیزی نهادهاند که آرام گرفتن را به تعویق میاندازد. نه از سر ناسپاسی، بلکه از آن رو که روح انسان برای سکون آفریده نشده است؛ روح، بیشتر به پرندهای میماند که حتی در امنترین قفسها نیز خواب آسمان میبیند.
شاید به همین دلیل است که خوشبختی را کمتر در لحظههای تصاحب مییابیم و بیشتر در لحظههای معنا. زیرا آنچه به دست میآوریم، دیر یا زود عادی میشود؛ اما آنچه به زندگی ما معنا میبخشد، همچون آتشی پنهان در ژرفای جان، سالها روشن میماند.
انسان گاه گمان میکند بزرگترین دشمنش رنج است. اما رنج همیشه دشمن نیست. برخی دردها شبیه تیشهای هستند که از سنگ، پیکرهای میتراشند. آنچه ما را میشکند، همیشه نابودمان نمیکند؛ گاهی ما را به کسی تبدیل میکند که بدون آن شکست، هرگز نمیتوانستیم باشیم.
به گذشته که نگاه میکنیم، میبینیم بسیاری از فصلهایی که روزی آرزو میکردیم هرچه زودتر تمام شوند، بعدها به عمیقترین بخش داستان زندگیمان تبدیل شدهاند. آن شبهای طولانی، آن انتظارها، آن فقدانها، آن اشکهایی که گمان میکردیم بیهودهاند؛ همه در خاموشی خود مشغول ساختن چیزی در درون ما بودهاند.
و چه راز شگفتی است این زندگی...
ما هر روز از کنار هزاران معجزه عبور میکنیم بیآنکه متوجهشان شویم. طلوع خورشید برایمان عادی شده است، چون هر روز رخ میدهد. تپیدن قلبمان را نمیشنویم، چون هرگز متوقف نشده است. حضور عزیزانمان را بدیهی میپنداریم، چون هنوز هستند.
اما حقیقت این است که ارزش بسیاری از چیزها را نه در هنگام حضورشان، بلکه در سکوتی درمییابیم که پس از رفتنشان بر جای میماند.
شاید خرد، بیش از آنکه هنر پاسخ دادن باشد، هنر دیدن باشد؛ دیدن آنچه همیشه مقابل چشمان ما بوده و ما از کنارش گذشتهایم.
و شاید انسان، در پایان همه جستوجوهایش، به حقیقتی ساده برسد:
که زندگی مسئلهای نیست که باید حل شود؛ رازی است که باید زیسته شود.
و رازها، هرچه عمیقتر باشند، کمتر خود را به زبان میآورند. آنها در فاصله میان دو سکوت زندگی میکنند؛ در جایی که دل، چیزهایی را میفهمد که واژهها از گفتنشان ناتواناند.