ویرگول
ورودثبت نام
حمیدروحی
حمیدروحیکارشناسی ارشد فیزیک هسته ای-سرپرست دفترفنی در زمینه خطوط انتقال نفت و گاز و آب -علاقه‌مند به کاوش در ژرفای زندگی و معنا
حمیدروحی
حمیدروحی
خواندن ۲ دقیقه·۱ ماه پیش

چرایی بودن-2

شاید یکی از غم‌انگیزترین حقیقت‌های زندگی این باشد که ما اغلب در آرزوی روزهای بزرگ، از کنار روزهای واقعی عبور می‌کنیم.

منتظر می‌مانیم تا اتفاقی شگفت‌انگیز رخ دهد؛ تا به جایگاهی برسیم، ثروتی به دست آوریم، عشقی کامل پیدا کنیم یا به آرامشی مطلق برسیم. آنگاه زندگی را آغاز خواهیم کرد. اما زندگی، با لبخندی پنهان، در همان روزهای معمولی جریان دارد؛ در همان صبح‌هایی که بی‌اهمیت می‌پنداریم، در همان عصرهایی که از فرط تکرار به چشممان نمی‌آیند.

چه بسیار انسان‌هایی که تمام عمر در انتظار آغاز زندگی بودند و ناگهان دریافتند آنچه منتظرش بودند، خودِ زندگی بوده است.

زمان نیز موجود عجیبی است. هنگامی که درون یک لحظه هستیم، سنگین و کند می‌گذرد؛ اما وقتی به پشت سر نگاه می‌کنیم، سال‌ها چون سایه‌ای از برابر چشم عبور کرده‌اند. گویی زندگی نه در ساعت‌ها، بلکه در خاطره‌ها اندازه‌گیری می‌شود.

به همین دلیل است که گاهی یک گفت‌وگوی کوتاه، ارزشی بیش از سال‌ها سکوت دارد. گاهی یک نگاه، عمیق‌تر از هزاران جمله در حافظه انسان می‌ماند. و گاهی یک عصر معمولی، سال‌ها بعد به گنجینه‌ای بدل می‌شود که آدمی آرزو می‌کند کاش لحظه‌ای دیگر در آن می‌ماند.

شاید ما بیش از آنکه در جهان زندگی کنیم، در روایت خود از جهان زندگی می‌کنیم. دو نفر ممکن است از یک مسیر عبور کنند؛ یکی تنها گرد و غبار جاده را ببیند و دیگری شکوه افق را. جهان یکسان است، اما چشم‌ها متفاوت‌اند.

و چه بسا بزرگ‌ترین آزادی انسان همین باشد؛ اینکه همیشه نمی‌تواند سرنوشتش را انتخاب کند، اما می‌تواند معنایی را که به آن می‌بخشد انتخاب کند.

در نهایت، هر زندگی به داستانی تبدیل می‌شود؛ نه داستان آنچه بر ما گذشته است، بلکه داستان آنچه از آن ساخته‌ایم. زیرا رویدادها خام‌اند، این ما هستیم که به آنها معنا می‌دهیم. رنج می‌تواند کسی را تلخ کند و همان رنج می‌تواند دیگری را عمیق‌تر سازد. شکست می‌تواند پایان باشد و می‌تواند آغاز.

شاید انسان بالغ کسی نباشد که دیگر زخمی نمی‌شود؛ بلکه کسی باشد که آموخته است از زخم‌هایش پنجره بسازد، نه دیوار.

و هرچه بیشتر به زندگی می‌نگرم، بیشتر به این اندیشه می‌رسم که زیبایی، در کامل بودن نیست. ماه با همه نقصش زیباست. دریا با همه طوفان‌هایش باشکوه است. و انسان نیز با تمام تردیدها، شکست‌ها، ترس‌ها و ناتمامی‌هایش معنا پیدا می‌کند.

شاید ما برای کامل شدن به این جهان نیامده‌ایم.

شاید آمده‌ایم تا در میان این همه ناتمامی، آموختنِ دوست داشتن را تجربه کنیم؛ دوست داشتن جهان، دیگران، و حتی آن بخش‌های شکسته و ناتمام وجود خودمان.

زیرا گاهی عمیق‌ترین شکل حکمت، نه در تغییر دادن همه چیز، بلکه در آغوش گرفتن حقیقتِ آن چیزی است که هست. و از دل همین پذیرش است که آرامشی متولد می‌شود که دیگر وابسته به شرایط نیست؛ آرامشی که شبیه دریاست: بر سطحش موج‌ها می‌آیند و می‌روند، اما در ژرفای خود، همچنان آرام باقی می‌ماند.

معنای زندگیآرامش درون
۰
۰
حمیدروحی
حمیدروحی
کارشناسی ارشد فیزیک هسته ای-سرپرست دفترفنی در زمینه خطوط انتقال نفت و گاز و آب -علاقه‌مند به کاوش در ژرفای زندگی و معنا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید