ویرگول
ورودثبت نام
حمیدروحی
حمیدروحیکارشناسی ارشد فیزیک هسته ای-سرپرست دفترفنی در زمینه خطوط انتقال نفت و گاز و آب -علاقه‌مند به کاوش در ژرفای زندگی و معنا
حمیدروحی
حمیدروحی
خواندن ۳ دقیقه·۱۵ روز پیش

اگر فقط یک سال دیگر زنده باشی

تصور کن یک روز به تو بگویند فقط یک سال دیگر زنده‌ای. نه بیشتر، نه کمتر. دقیقا سیصد و شصت و پنج طلوع دیگر. در همان لحظه، اتفاق عجیبی می‌افتد؛ انگار یک فیلتر قدرتمند روی زندگی‌ات قرار می‌گیرد. ناگهان بسیاری از چیزهایی که تا دیروز برایشان حرص می‌خوردی، می‌جنگیدی یا شب‌ها بابتشان بیدار می‌ماندی، بی‌صدا فرو می‌ریزند. مرگ، بی‌رحم است، اما یک توانایی عجیب دارد: حقیقت را از حاشیه‌ها جدا می‌کند.

اگر بدانی فقط یک سال زمان داری، احتمالا دیگر انرژی‌ات را صرف قضاوت‌های آدم‌ها نمی‌کنی. اینکه چه کسی درباره‌ات چه فکری می‌کند، چقدر از تو خوشش می‌آید یا پشت سرت چه می‌گوید، ناگهان کوچک و بی‌ارزش می‌شود. وقتی قرار است زمانت محدود باشد، زندگی کردن برای تایید دیگران شبیه هدر دادن آخرین قطره‌های آب در کویر است. کم‌کم می‌فهمی بسیاری از نقش‌هایی که بازی می‌کردی، فقط برای راضی نگه داشتن تماشاگرانی بوده که اصلا ارزش این نمایش را نداشتند.

بحث‌های بی‌پایان هم رنگ می‌بازند. دیگر آن میل عجیب برای ثابت کردن اینکه حق با من است فروکش می‌کند. می‌بینی که بسیاری از جدل‌ها هیچ برنده‌ای ندارند، فقط آرامش آدم را می‌خورند. وقتی زمانت محدود باشد، ترجیح می‌دهی سکوت کنی، لبخند بزنی و از کنار آدم‌هایی که فقط می‌خواهند بجنگند عبور کنی. بعضی پیروزی‌ها آن‌قدر کوچک‌اند که ارزش حتی یک دقیقه از عمر را هم ندارند.

کینه‌ها هم دیگر سنگینی سابق را ندارند. خاطرات تلخی که سال‌ها در ذهنت نگه داشته‌ای، ناگهان شبیه بار اضافه‌ای می‌شوند که دیگر توان حملش را نداری. نه لزوما چون آدم‌ها تغییر کرده‌اند یا اشتباهشان را جبران کرده‌اند، بلکه چون می‌فهمی وقتت آن‌قدر کم است که نمی‌توانی آن را صرف نگه داشتن زخم‌های کهنه کنی. کینه داشتن شبیه این است که خودت زهر بنوشی و امیدوار باشی دیگری آسیب ببیند.

در چنین لحظه‌ای حتی کمال‌گرایی هم فرو می‌ریزد. دیگر منتظر زمان مناسب نمی‌مانی. آن سفر را می‌روی، آن کار را شروع می‌کنی، آن حرفی را که مدت‌ها در دلت مانده می‌گویی. چون می‌فهمی زمان مناسب افسانه‌ای است که ذهن ما ساخته تا شروع نکردن را توجیه کند. زندگی همیشه ناقص، نامرتب و پیش‌بینی‌ناپذیر است؛ و دقیقا به همین دلیل باید در همین لحظه زندگی شود.

حتی رابطه‌ات با پول و دارایی‌ها هم تغییر می‌کند. عددهای داخل حساب بانکی دیگر آن هیولای بزرگی نیستند که آینده‌ات را تعریف کنند. می‌فهمی پول فقط وقتی ارزش دارد که تبدیل به تجربه، آرامش یا لبخند شود. جمع کردن بی‌پایانش بدون آنکه زندگی‌ات را واقعا لمس کنی، شبیه نگه داشتن بلیت‌های سفر در کشویی است که هیچ‌وقت باز نمی‌شود.

شاید مهم‌تر از همه، آدم‌های اطرافت غربال می‌شوند. دیگر جایی برای رابطه‌های نصفه‌نیمه، تعارف‌های خسته‌کننده و آدم‌هایی که روحت را کوچک می‌کنند باقی نمی‌ماند. دایره آدم‌هایت کوچک‌تر می‌شود، اما عمیق‌تر. فقط کسانی می‌مانند که حضورشان زندگی را واقعی‌تر و زنده‌تر می‌کند.

اما عجیب‌ترین بخش ماجرا اینجاست: برای فهمیدن همه این‌ها لازم نیست واقعا فقط یک سال زمان داشته باشی. حقیقت ساده و در عین حال تکان‌دهنده این است که هیچ‌کس تضمین نکرده حتی همین یک سال را هم داشته باشیم. ما فقط طوری زندگی می‌کنیم که انگار بی‌نهایت فرصت داریم. و شاید بزرگ‌ترین اشتباه زندگی همین باشد: به تعویق انداختن زندگی، تا زمانی که خیال می‌کنیم هنوز خیلی وقت داریم.

سالزندگی
۰
۰
حمیدروحی
حمیدروحی
کارشناسی ارشد فیزیک هسته ای-سرپرست دفترفنی در زمینه خطوط انتقال نفت و گاز و آب -علاقه‌مند به کاوش در ژرفای زندگی و معنا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید