
بعضی آرزوها فقط برای ماندن در دل به دنیا میآیند.
آرام، بیصدا و عمیق؛
مثل نوری کمجان در گوشهای از وجودمان که هیچوقت خاموش نمیشود،
اما هیچوقت هم آنقدر پررنگ نمیشود که راهی به واقعیت پیدا کند.
آرزوهایی هستند که سالها با ما بزرگ میشوند؛
با ما نفس میکشند،
با لبخندهایمان جان میگیرند
و با بغضهایمان آرامتر میشوند.
هر بار که به آنها فکر میکنیم،
قلبمان برای لحظهای تندتر میزند،
اما زندگی همیشه آنطور که دل میخواهد پیش نمیرود.
بعضی خواستنها،
درست در عمیقترین جای قلبمان ریشه میدوانند،
اما دستمان هیچوقت به شاخههایشان نمیرسد.
نه چون کم خواستهایم،
نه چون کم جنگیدهایم،
بلکه چون بعضی آرزوها سهم رسیدن نیستند؛
سهم حسرتاند،
سهم سکوت،
سهم شبهایی که آدم به سقف خیره میشود و
به چیزهایی فکر میکند که میتوانستند باشند، اما نشدند.