با تو می توان خورشید را در دست گرفت

باز هم همان لحظات آخر شب. با آن آرامشِ دوست داشتنی و ذهن مشغولی های دیوانه کننده اش. و حسرت ها و آه ها. باز هم بعد از یک مدت زیادی، دوباره نوشتن. دوباره نفس کشیدن، پرواز کردن. باز هم پنجره ای باز که تا همین چند ساعت پیش باران می آمد و نسیمی خوش، حال و هوایم را عوض کرد. اما حالا هوا گرم است، این پنکه ی بیچاره تمام تلاشش را می کند. فایده ای ندارد، فصل گرماست، باید بگذرد. مثل داستان غم انگیز گذشت زمان که ما را با خود می برد. و راه بازگشتی برایمان نمی گذارد. باز هم همان خاطراتِ شیرین. یادم می آید کنار ساحل می نشتم، آنقدر زمین را می کندم تا که پاهایم را تماما شن بپوشاند. آخر سر هم موجی می آمد و تمام تلاش هایم بر باد می رفت. همیشه ترجیح می دهم در دریا شنا کنم تا اینکه کنار ساحل قلعه ای شنی بسازم. می گویند دریا موج دارد. آنقدر بالا و پایینت می زند تا که خسته شوی. دوست دارم خستگی را. خستگی ای از جنس آن زیارت امام زاده صالح، همراه با کولاک و برف و باران شدیدش که تمام وجودمان را خیس کرده بود. و آن چای دارچین های مادر در آن خانه ی کوچکِ دوست داشتنی با یک کاسه ی پر، مویز. و یک خواب شیرین کنار شومینه. باز هم همان حال و هوای همیشگی. اما اینبار تنهایی دیگر معنا ندارد. با تو می توان خورشید را در دست گرفت،  سوار بر قایقی در امتداد خط افق، وقتی که آفتاب غروب می کند. با تو می توان خستگی موج ها را در کرد. با تو می توان عاشق ماند و زندگی کرد. با تو می توان جاودانه ماند تا ابد...