دلتنگم...

همیشه لحظه های بعد از نیمه شب را دوست داشتم. سکوتی بزرگ حاکم است و می توان تا انتهای آسمان شب فکر کرد. می توان نهال کوچکِ خیال را با تمام دل گرفتگی ها و دل نگرانی ها رشد داد. می توان به این فکر کرد که قلم تا چه اندازه ای قدرت دارد. همیشه لحظه های بعد از نیمه شب، دست به صفحه کلید که می شوم، تو را در  ذهنم تصور می کنم. و خاطرات تو را. یادم می آید چقدر دوست داشتی برایت بنویسم. اما حالا نمی دانم کسی برایت می نویسد یا خیر. گاهی اصلا نمی دانم برای چه کسی بنویسم. کسی که نوشتنی باشد و دوست داشتنی. هنوز پیدایش نکرده ام. همیشه لحظه های بعد از نیمه شب، دوست داشتم در یک حال و هوای دو نفری بنویسم. می خواستم عشق را با نوشتن و نوشتن را با عشق آغاز کنم و به پایان برسانم. اما حالا فقط می نویسم بی که کسی باشد. حرفی برای گفتن نیست. فقط همین که دلتنگم. مثل حالا، مثل دیروز، مثل روز های قبل، و مثل تمام این سی سالی که گذشت!