دل شکسته ام خریدار ندارد؟

دی ماه بیچاره، تو چه تقصیری داری؟ اینکه برای دیگران سراسر شادی و خنده هستی و برای من ماتم و اندوه، از بخت سیاه من است. و قلبم. و کارنامه ننگین سی ساله ام. به تو خرده نخواهم گرفت، که تو مثل مابقی ماه ها می آیی، قدرت زمان را به رخ ما می کشی و می روی. تا وقتی که من سیاه باشم همه چیز سیاه است. دی ماه بیچاره، تو چه تقصیری داری؟ حالا هر روز باید اول صبح سرکار باشم، با دلهره ی وحشتناکی که اگر عزیزم برود چه کنم، بی که لبخند واقعی بر لبهایم باشد، بی که بتوانم با دلی خوش با همکارانم بگویم و بخندم، تا آخر وقت کار کنم. حالا باید روزهایم را با این دلهره شروع کنم، با همین دلهره هم تمام کنم. حالا باید شب ها وقتی همه خوابند، زیر پتو اشک بریزم. حالا باید هر لحظه از تمام بزرگان تاثیر گذار زندگی ام بخواهم تا مرا دلداری دهند. مگر می شود؟ بزرگان را چه به سیاه دلی مثل من؟ سید مرتضی آوینی یک بار آمد بی که سخنی بگوید، رفت که رفت... حق هم دارد. مگر می شود بر روی زمین بایری چون من بذر پاشید؟ اما من اینگونه می گویم. درست است که سیاه سیاهم. اما دلی شکسته دارم. دل شکسته خریدار ندارد؟ خورشید طوس، تو را به مادرت قسم دهم، خریدار دل شکسته ام می شوی؟ دی ماه بیچاره، تو چه تقصیری داری؟ من همه تقصیرم. من همه گناهم. من همه آلودگی شهر تهرانم...