من می خندیدم، به فال، به قهوه...


طعم تلخی در خانه می پیچید. تو فنجان ها را پر می کردی و ما مست می کردیم با بوی قهوه. فنجان های سپیدی که سراسر سیاه می شدند. و سینی مسی زیر آن. همه را فرا می خواندی تا قهوه ای بنوشند. قهوه ای با طعم تلخ زندگی. می خواستی بفهمانی به ما که زندگی همیشه شیرین نخواهد بود. و این دور هم بودن ها تا ابد نخواهند ماند. قهوه ها را سر می کشیدیم. و من مثل همیشه تمام فنجان را یکجا می نوشیدم. حرص میخوردی و عصبانی می شدی از این کار. می خواستی فالمان را بگیری. یک فال قهوه با یک دنیا رمز و راز و هیجان. می خواستی ببینی آخر سر چه سرنوشتی نصیبمان می شود. من می خندیدم. به فال، به قهوه، به زندگانی تلخ. به تلخی های این زندگانی. تو می گفتی این اسبی که انتهای فنجان افتاده همان اسب سپید رویاها و آرزوهایت است که سوارِ سپید پوشش تو را تا ابد خوشبخت خواهد کرد. من می گفتم این اژدهاییست که آمده همه ما را یک جا ببلعد. و سوارِ آن جادوگر زشتِ سرزمین های غربی است. آنجا که در افسانه ها آمده است روزی گردبادی خواهد آمد که همه چیز را ویران خواهد کرد. و بعد از آن خشک سالی که تمام سبزی را از روی زمین خواهد چید. تو می گفتی افسانه ها، ساخته اذهان تاریک جادوگرانند. من می خندیدم. به فال، به قهوه، به افسانه ها و داستان هایی که از خودمان در می آوردیم. تو حرص می خوردی مثل همیشه. فالم را زود تمام می کردی. هم اینکه معتقد بودی باید باور داشت برای داشتن روزگار خوب. باید تلخی های زیادی چشید تا طعم شیرین زندگی را حس کنی. هم اینکه من تمام فنجان را نوشیده بودم. چیزی جز همان اسب یا اژدها نمانده بود. دوباره فنجان را پر می کردم. این بار نصف فنجان را نوشیدم. تو می گفتی کم است باید بیشتر بنوشی. فنجان را که برگردانم تمام قهوه چون سیل جاری می شود بر روی نعلبکی و سینی. مثل همیشه حرف هایت را جدی نگرفتم. فنجان را برگرداندی و سیل در تمام خیابان های شهر من جاری شد. از آن سیل های وحشی شبیه شهر کلکته که با چند روز باران های موسمی به سادگی جاری می شوند. از آن سیل هایی که درختان، ماشین ها، حیوانات و انسان ها را با خود می برد. و من دست و پا میزدم و میخندیدم. به فال، به قهوه، به باران که گاهی وقت ها می تواند بسیار نامهربان باشد. فنجان را که برگرداندم، چیزی جز گل و لای و لاشه حیوانات که معمولا سیل در هر جایی به ارمغان می آورد، انتهایش نبود. فنجان را شستم و بار دیگر خواستم که از قهوه ی تلخی که دم کردی، لبریزش کنم. اما قهوه تمام شده بود. دیگر حتی هوای خانه هم بوی قهوه نمی داد. تمام خانه پر شده بود از بوی نبودنت. من می خندیدم، به فال، به قهوه، به خانه ی بی حضور تو و به سینی که نقش روی تو هنوز که هنوز است بر روی آن مانده.