آزادی، آزادی، آزادی


تیتر نوشته شاید برایتان تداعی گر آهنگی از محسن چاوشی باشد.

شاید یاد مسیح علینژاد بیفتید.

شاید یاد دخترانی روسری به سر، البته ببخشید به دست.

شاید هم به یاد کسانی که آرمانشهرشان برای رسیدن به آزادی تکه ای از غرب زمین باشد.

واژه هایی که شاید برای هر گروه یا شخصیتی از آدم ها تعریفی متنوع داشته باشند، مثل هدف، عشق، رسالت، سعادت یا همین واژه ی پر دردسر آزادی !

و شاید همین تعاریف متفاوت از واژه ها باعث شده باشد که این کلمات مقدس از معانی اصلیشان تهی شوند.

عشق؛ واژه ای که شاید در رابطه ای تصادفی و چند دقیقه ای در یک شبکه اجتماعی به کار رود .

هدف؛ واژه ای که برای کارهای دون هم به کار می رود .

رسالت؛ واژه ای که چون برایش برنامه ای نداریم به اهداف خردمان نسبت اش می دهیم .

سعادت؛ واژه ای که رنگ و بوی ماده گرفته و از سعادت درونی به سعادت اعضا و جوارح تغییر هویت داده .

و اما

آزادی؛ واژه ای که قطعا نخستین بار یک پیامبر آسمانی آن را در دهان آدمیان انداخته ولی همین انسان آن را از معنای واقعی اش خالی کرده.

آزادی واژه ای بود الهی، از اصلی ترین موئلفه های یک انسانِ به معنای حقیقی انسان.

آزادی معنوی، آزادی سیاسی، آزادی اقصادی، آزادی فرهنگی و ... .

اما اگر همین آزادی هیچ سر و ته ای نداشته باشد ، از درون خالی است.

و دیگر آزادی نیست.

شاید بپرسید چرا ؟

من از شما میپرسم : هدف از تولد این واژه چه بود؟ مگر هدف این نبود که آزادی دست آدمی را بگیرد و به مقصد برساند؟

قضاوت با شما، انسان ها را در جوامع با نسبت های مختلف آزادی بالا و پایین کنید، آیا شما را این جایگاه آدم ها راضی می کند؟

همان کسی که واژه ای به نام آزادی را خلق کرد، پشت بندش اخلاق و عدالتی را هم آورد. اخلاق و عدالت میشوند چهارچوبی برای آزادی .

من و تو نیاز به آزادی داریم، برای رسیدن به سرحد بینهایت خود ، اما آزادی ای سازنده.

روحیه آزادی از همان جنس ویژگی هایی است که آدم هایی را در تاریخ نگه داشته. مثال هایش بسیار است. نمونه ای که اکنون به ذهنم میرسد برده ی سیاه آفریقایی است به نام کونتا کینته که حتی در بدترین شرایطی که میخواستند هویت و اصالت اش را بگیرند مقاومت کرد. زندگی اش را میتوانید در کتاب ریشه ها بخوانید.

او در تاریخ ماند، چرا که آزادی در فکر او بود.

استاد حائری شیرازی جمله ی دقیقی در این زمینه می گوید :

" استعمار نو چه استعماری است؟ استعمار یعنی تعطیل فکر. نه به آن معنا که اجازه ندهد شما فکر کنید، بلکه به آن معنا که فرصت ندهد شما فکر کنید؛ آن‌هم نه به این صورت که اگر فکر کردید شما را بزند؛ نه، بلکه اجازه ندهد نیازها، شما را به فکر وادارد. استعمار می‌خواهد اصلاً تو «نیازی» به فکر نداشته باشی...»

این از مصادیق روشن گرفتن آزادی در زمانه ماست .

اما تا به حال هیچ آزاده ای فریاد سرنداده که چرا آزادی فکر کردن و انتخاب سبک جدیدی از زندگی را از من میگیرید ؟

هیچ فعال اجتماعی ای فریاد نزده که آهای آقای رسانه چرا حق زیستن و تجربه کردن را از من میگیری و چنان چیزهایی که به نفع و دلخواه خودت است را بزرگ میکنی که کسی جرات نکند راهی جز آن انتخاب کند ؟

اما تا دلتان بخواهد داریم انسان های آزاده ای را که از تحمیل شدن فیلترینگ تا توفیق نداشتن برای تکیه زدن بر صندلی های استادیم آزادی سینه چاک می کنند!

جاداره با همان ترانه محسن چاوشی تمام کنم :

ای قاضی این مردم چی میگن ؟

آزادی آزادی آزادی

ای قاضی این مردم چی میخوان؟

آبادی آبادی آبادی