در ستایش بالکن

برای آدمی مثل من که علاقه ی زیادی به تنهایی گذراندن داره،کتاب و لپتاپ و گوشی و دفترچه ی سبز محبوبم و صدالبته "چایی"،وسایل فستیوالم حساب میشن.بالکن خونه قبلیمون انقدر کوچیک بود که دو زانو دم درش کنار گلهام با لیوان چاییم میشستم و اوج کیف دو جهانو میبردم؛مخصوصا وقتی هیچکسِ هیچکس تو خونه نبود. با خودم با گلها با آسمون حرف میزدیم.حالا الان این خونه ی جدید بالکن نداره؛یه پنجره ست سمت کوچه!یه سری گل رو سکوی جلو پنجره و بقیه هم توی خونه.الان من و فستیوالم همه ش تو اتاقیم و گلها شدن دیوار اتاقم که زرد و سبز رنگ کردم.الان وقتی دیگه واقعا دلم هوا بخواد و آسمون،پنجره رو باز میکنم و با لیوان چاییم ازش آویزون میشم و همه جارو میبینم؛بیشتر سمت چپمو که نور از اون سمت غروب میکنه و چه رنگهایی خدا!بعضی موقع ها انقدر دلم میخواد بشینم لبه پنجره و پاهام توی هوا معلق باشه و پایین هم آسفالت کوچه؛ولی خب شهروند بودن و رعایت آدابش دست و بالمو بسته.یه موقع هایی پیش خودم میگم کاش شهرداری یه روز از کوچمون رد بشه و به خونه ی ما اشاره کنه و بگه «فوری برای این واحد از این ساختمون یه بالکن بسازید!»بعد بیان پنجره مونو بکنن و جاش اون بالکن خوشگلو بزارن.منم فرداش به پاس تشکر از شهردار،با یه گلدون شمعدونی برم دفترش.