ویرگول
ورودثبت نام
هانیه مهدوی
هانیه مهدویمن هانیه‌ام. مدتیه شروع کردم به تولید محتوا در قالب متن و به زبان فارسی، از روی دوره‌هایی که می‌گذرونم. اگر دوست داشتین برام قهوه بخرید: https://coffeete.ir/honio
هانیه مهدوی
هانیه مهدوی
خواندن ۲۰ دقیقه·۲ روز پیش

از داستان‌های شاهنامه - آفریدون و اَژدِهاک

منبع اصلی این پست، پلی‌لیست شاهنامه از کانال یوتیوب جناب رشید کاکاوند هست. لطفاً برای حفظ حقوق منتشر کننده اصلی، ویدیوهارو از منبع اصلی دنبال کنید. دوست داشتم که یک پست منحصر به فرد از داستان‌های شاهنامه لابه‌لای بقیه پست‌هام باشه، برای همین هم این بلاگ‌پست رو نوشتم. شاید در آینده باز هم لابه‌لای پست‌هام، گریزی به داستان‌های شاهنامه بزنم.

خِرَد بهتر از هرچه ایزد بداد / ستایش خِرَد را به از راه داد
خِرَد رهنمای و خِرَد دلگشای/ خِرَد دست گیرد به هر دو سرای
ازو شادمانی وزویَت غمی است / وزویَت فزونی وزویَت کمی است


پایان جمشید، شروع اژدهاک!

داستان ضحاک به نحوی از پایان دوره جمشید شروع میشه. جمشید پادشاه خیلی بزرگی بوده و حتی به سلیمان و نوح هم تشبیه شده! در دوران جمشید، رفاه و امنیت و شادی در جهان (ایران) رشد می‌کنه، علم پیشرفت میکنه و هر روز اتفاقات و اکتشافات تازه‌ای رخ میده! حتی اکسیر جوانی هم ساخته میشه! تمامی این اتفاقات باعث میشه که جمشید دچار تکبر و خودبزرگ‌بینی خیلی شدیدی بشه و حتی به اینجا برسه که حیات و مرگ بقیه در دستان منه! این رفتار و غرور بیش از حد، باعث آزرده شدن همه مردم و بزرگان از جمشید میشه. مهم‌تر از اون، باعث میشه که فَر ایزدی از سر جمشید کنار بره و دوره بدبختی جمشید شروع بشه! جمشید، اهورا که مظهر نور هست رو فراموش می‌کنه و خودشو جای اهورا میزنه و در نهایت روزگارش تیره و تار میشه!

موازی با داستان جمشید، در یک جای دیگه‌ای از دنیا (سرزمین عربستان) یک پادشاه دیگه‌ای به اسم مَرداس در حال حکومت بوده که به شدت عادل، درستکار و بخشنده بوده و کلاً انسان خیلی شریف و خوبی بوده. برخلافِ خودِ مرداس، پسرش، ضحاک (یا به زبان فارسی اژدهاک) اصلاً آدم نیک سرشتی نبوده. یک روزی از روزها ابلیس میره پیش ضحاک و بهش میگه که چرا نمیری جای پدرت رو بگیری و پادشاه بشی؟ چرا اصلاً کسی به غیر از تو باید پادشاه باشه؟ خلاصه با این حرف‌ها ضحاک رو به این فکر فرو می‌بره که آره! من باید بر تخت بشینم و پادشاهی کنم! در عمل چه اتفاقی می‌افته؟ یک چاه خیلی عمیق در باغ مرداس کنده میشه. یکی از شب‌ها که مرداس برای قدم زدن شبانگاهی به باغش میره، در این چاه میفته و کشته میشه. به این صورت تاج و تخت از مرداس به ضحاک میرسه.

ابلیسِ ماجرا همچنان ول کن ضحاک نمیشه. این دفعه در قالب یک آشپز ظاهر میشه و در دربار ضحاک آشپزی می‌کنه. قراره از طریق شکم، فکر و مغز ضحاک رو به کنترل خودش در بیاره و شروع میکنه به پختن غذاهای لذیذ و خوش‌مزه! روزی از روز‌ها یک غذای خیلی لذیذ و معطر از گوشت گوساله، گلاب، زعفران و شراب درست میکنه و به خورد ضحاک میده. ضحاک به شدت از این غذا خوشش میاد و آشپز رو اظهار می‌کنه و ازش میخواد تا پاداشی از او طلب کنه. آشپز هم میگه من هیچ چیزی نمی‌خوام جز اینکه از سر عشق و علاقه‌م به شما، دو بوسه بر دو کتف شما بزنم! بوسه زدن بر کتف ضحاک همان و ناپدید شدن آشپز از زمین و زمان همان! طولی نمیکشه که از جای دو بوسه دو مار سیاه سر بیرون میارن و هرچی ضحاک تلاش میکنه که با خنجرش سر مارهارو ببره، شدنی نیست و هر دفعه که سر مارها قطع میشه سر جدیدی جایگزین سر قبلی میشه!

خلاصه، پزشکان دور هم جمع میشن تا دوایی بر درد ضحاک پیدا کنن تا اینکه دوباره ابلیس در پوشش پزشک در جمع حاضر میشه! راه حلی که پزشک ارائه میده آرام نگه داشتن مارها از طریق غذا دادن به اون‌هاست با این امید که بالاخره یک روز نابود میشن و از بین میرن! اما نه هر غذایی! فقط و فقط مغز آدمیزاد میتونه خوراک مارهای ضحاک بشه! حالا چرا مغز؟ ابلیس با این همه نقشه در نهایت دنبال چی بوده؟ آفرین! نابودی نسل بشر! مغز و فکر و اندیشه مردم هدف بوده و باید نابود میشده تا ضحاک بتونه در آسایش به حکومت خودش ادامه بده!

برگردیم به جمشید و ببینیم در ایران چه اتفاقاتی داره میفته! اوضاع ایران خیلی ناآرومه و همه از جمشید ناامید شدن و هرکسی از هر طرف ادعای پادشاهی میکنه. اوضاع واقعاً خرابه! در این حین یه عده از ایرانیان که به دنبال پادشاه بودن و از عدالت و درستکاری مَرداس شنیده بودن، به امید اینکه هنوز مَرداس در قدرته به عربستان میرن و غافل از همه جا، از ضحاک می‌خوان که پادشاه ایران زمین بشه! ضحاک هم از خدا خواسته قبول میکنه و پادشاه ایران میشه! جمشید از ترس مقابله با ضحاک فرار میکنه و تاج و تخت رو رها می‌کنه. حدود صد سال هیچ کس از جمشید هیچ خبری نداره. در نهایت بعد از این صد سال ضحاک جمشید رو پیدا می‌کنه و با اَره اون رو به دو قسمت تقسیم می‌کنه. جمشید بعد از 700 سال زندگی، در نهایت با این سرنوشت شوم به کام مرگ میره.

دوران پادشاهی ضحاک چطور می‌گذرد؟

اجازه بدین جواب این سوال رو از زبان خود فردوسی بشنویم:

چو ضحاک شد بر جهان شهریار / برو سالیان انجمن شد هزار

سراسر زمانه بدو گشت باز / برآمد برین روزگار دراز

نهان گشت کردار فرزانگان / پراگنده شد کام دیوانگان

هنر خوار شد جادویی ارجمند / نهان راستی آشکارا گزند

شده بر بدی دست دیوان دراز / به نیکی نرفتی سخن جز به راز

خلاصه که کار به دست حاکمان دیو مسلک میفته! بدی رواج پیدا می‌کنه و نیکی ممنوع میشه و این روال تا هزار سال ادامه پیدا می‌کنه.

جمشید دو دختر داشت، یکی به اسم شهرناز و دیگری ارنواز. این دو دختر پیش ضحاک آورده میشن و ضحاک با طلسم و جادو اون‌هارو به خدمت خودش در میاره و شستشوی مغزی‌شون میده و اون‌هارو دو بانوی حرمسرای خودش می‌کنه. به جز این دو دختر، کلاً هرجایی دختر زیبارویی میدید، به زور اون‌هارو به حرم‌سرای خودش میاورد و با جادو و طلسم اون‌هارو به خدمت خودش در میاورد.

خلاصه، به توصیه ابلیس و دستور ضحاک قرار شده بود که هر روز دو تن کشته بشن و مغزشون خوراک مارهای ضحاک بشه. تو این بین دو نفر بودن به نا‌م‌های اَرمایل و گَرمایل که دغدغه جوان‌های ایران زمین رو داشتن. راه حلی که بهش رسیده بودن این بود که آشپزی یاد بگیرن و به آشپزخانه دربار ضحاک نفوذ کنن تا بتونن به طریقی مانع کشتن آدم‌ها بشن و بعضی جان‌هارو نجات بدن. همین کار رو هم می‌کنن و از زمانی که وارد آشپزخانه دربار میشن هر روز جان یکی از دو نفر رو نجات میدن و به جای مغز اون فردِ نجات یافته از مغز گوسفند استفاده میکنن و اینطوری میتونن از مرگ 30 نفر در ماه جلوگیری کنن. وقتی اولین نفر رو نجات میدن، بهش میگن که از شهر فرار کنه و خودش رو از دید همه مخفی نگه داره. همین منوال ادامه پیدا میکنه، تا زمانی که تعداد افراد نجات یافته به 200 نفر میرسه. وقتی 200 نفر میشن بهشون تعدادی گاو و گوسفند میدن و ازشون میخوان که برن تو صحرا و دشت و طبیعت زندگی کنن تا وقتی که زمان موعود فرا برسه. گفته میشه که این افراد به قوم کُرد ایران اشاره دارن.

وقتی که 40 سال از حکومت ضحاک باقی مونده، شبی از شب‌ها، ضحاک که کنار ارنواز خوابیده بود خواب عجیب و ترسناکی می‌بینه. توی خواب می‌بینه که سه نفر، که وسطی‌شون کوتاه‌قدتره و دستش گرزی هست به شکل کله گاو به همراه دو نفر کناریش که بلندقدترن بهش حمله می‌کنن و دور گردنش طناب میندازن و کشان کشان ضحاک رو تا دل کوه دماوند میبرن. به اینجای خواب که میرسه با وحشت از خواب میپره و نعره می‌زنه. ارنواز هم که از خواب بیدار شده ضحاک رو اول دلداری میده و بعد بهش پیشنهاد میکنه که تعدادی دانشمند و منجم و معبر رو دور هم جمع کنه و خوابش رو باهاشون در میون بذاره و ازشون بخواد که معنای خوابشو بهش بگن و راه حلی پیدا کنن! ضحاک از این پیشنهاد خوشش میاد و همین کار رو هم میکنه.

این افراد به دستور ضحاک دور هم جمع میشن و سه روز تمام فقط باهم دیگه حرف می‌زنن و کسی از بینشون جرئت نمی‌کنه در مورد تعبیر واقعی خواب با ضحاک حرف بزنه. تا اینکه بعد از سه روز بالاخره یکیشون عزمش رو جزم میکنه و میره پیش ضحاک و اینطور بحث رو شروع می‌کنه که: ای ضحاک! ای پادشاه! همه برای مردن به این دنیا میان! هم قبل از تو کلی پادشاهِ دیگه وجود داشتن که الان مردن و دیگه نیستن و هم بعدِ تو کلی پادشاهِ دیگه وجود خواهند داشت که اون‌ها هم روزی از دنیا خواهند رفت و دیگر زنده نخواهند بود! سرنوشت تو هم مثل بقیه پادشاهان خواهد بود! فریدون نامی خواهد آمد و تخت پادشاهی را از تو خواهد گرفت. اما نگران نباش، چرا که هنوز این فرد به دنیا نیامده است، هرچند در آینده‌ای نه چندان دور به دنیا خواهد آمد و با گرز سر گاوی شکلش به سر تو ضربه خواهد زد و تو را در بند و خوار خواهد کرد!

ضحاک بعد از شنیدن این حرف‌ها به طرز احمقانه‌ای سوال می‌کنه که من چه کردم که این فرد با من دشمنی خواهد کرد؟! که در جواب بهش میگن تو پدر فریدون رو خواهی کشت و مغزش را خوراک مارهایت خواهی کرد! همچنین، فریدون دایه‌ای دارد که یک گاو است به اسم برمایه. تو حتی گاو برمایه را هم میکشی به همین دلیل هم هست که فریدون با گرزی به شکل سر گاو به سر تو ضربه خواهد زد! آیا این دلایل برای دشمنی و انتقام گرفتن از تو کافی نیست؟ ضحاک که این حرف‌هارو میشنوه از حال میره و بیهوش میشه! بعد از مدتی، به هوش میاد و دستور میده که بگردن دنبال فریدون. این بخش از داستان شباهت خیلی زیادی به داستان فرعون داره زمانی که دستور داده دنبال موسی بگردن.

و اینک آفریدون ...

چند سالی میگذره. فریدون به دنیا میاد. همزمان که فریدون به دنیا اومده و داره بزرگ میشه، یک جای دیگه‌ای از دنیا گاو برمایه هم به دنیا میاد. این گاو خیلی موجود عجیبیه. هر موی بدنش یک رنگ خاصه و تماماً رنگارنگه و از نظر رنگارنگ بودن به طاووس تشبیه شده. ضحاک همچنان داره دنبال فریدون میگرده و پدر فریدون که آبتین نام داره در طی یک حادثه با نیروهای ضحاک درگیر میشه و دستگیر میشه. ضحاک هم آبتین رو میکشه و مغزش رو خوراک مارهاش می‌کنه، بدون اینکه بدونه آبتین، پدر فریدون بوده.

گاو برمایه
گاو برمایه

مادر فریدون، فرانک، وقتی می‌بینه که چنین بلایی سر شوهرش میاد، آشفته‌حال فریدون رو در آغوش میگیره و به سمت مزرعه‌ای میره که گاو برمایه اونجا زندگی می‌کرده. فرانک، مزرعه‌دار رو ملاقات میکنه و شروع به گریه کردن می‌کنه و فریدون رو به دست مزرعه‌دار به امانت می‌سپره و ازش می‌خواد تا براش پدری کنه و از شیر گاو برمایه فریدون رو تغذیه کنه.

سه سال به همین منوال میگذره و فریدون بزرگ میشه و هر روز از شیر گاو برمایه می‌نوشه. در عین حال ضحاک هم همچنان به دنبال فریدون داره همه جا رو می‌گرده. گاو برمایه کم کم معروف میشه. در این زمان فرانک که احساس خطر کرده به مزرعه برمی‌گرده فریدون رو پس می‌گیره و قصد داره که به البزر کوه بره. فرانک و فریدون به البرز کوه می‌رسن و اونجا فردی رو ملاقات می‌کنن که کلاً در گیر و دار این دنیا نیست! فرانک رو به اون فرد میگه که من ایرانی‌ام و این پسرم فریدونه که روزی آدم مهمی میشه. ازت درخواست می‌کنم که نگهبان بچه من باشی و مثل یک پدر ازش مراقبت کنی! اون فرد درخواست فرانک رو می‌پذیره و از فریدون مراقبت می‌کنه.

بالاخره ضحاک از وجود گاو برمایه باخبر می‌شه و گاو رو می‌کشه. البته نه فقط گاو برمایه، بلکه همه حیوانات اون مزرعه رو از بین می‌بره. اما هرچی می‌گرده فریدون رو پیدا نمی‌کنه که نمی‌کنه. در نهایت هم کل مزرعه رو به آتیش میکشه و نابود می‌کنه.

روزگار به همین منوال میگذره تا اینکه فریدون 16 ساله میشه. روزی از روزها فریدون میره نزد فرانک و ازش می‌خواد تا بهش در مورد پدرش بگه. اینکه چه اتفاقاتی افتاده و برای فریدون سوال شده که از چه نژادیه. فرانک در جواب میگه که پدرت آبتین بود. ایرانی بود و از نسل پادشاهان بود. خردمند بود و نژادش به طهمورث (پدر جمشید) می‌رسید و شوهر خوب من بود و من فقط زمانی که پدرت زنده بود معنای خوشبختی رو تجربه کردم. ضحاک برای کشتن تو آمد اما من تو رو از ضحاک مخفی کردم تا جونت رو حفظ کنم. پدرت بخاطر تو کشته شد. رو کتف‌های ضحاک دو مار روییده و دمار از روزگار مردم ایران درآورده! سر پدرت رو از مغز خالی کردن و مغز آبتین خوراک مارهای ضحاک شد. فریدون تمام این داستان‌هارو میشنوه و پر از خشم و ناراحتی و حس انتقام میشه. تصمیم می‌گیره که به جنگ با ضحاک بره اما فرانک جلوشو می‌گیره و بهش میگه که نه! الان وقت این کار نیست! صبر کن تا زمان موعود فرا برسه.

منم کاوه دادخواه!

ضحاک همچنان روز و شب به فریدون فکر میکرد و هر روز بیشتر از دیروز احساس خطر می‌کرد. روزی از روزها دانشمندان و حکیمان رو دور هم جمع می‌کنه و ازشون می‌پرسه که با توجه به وضعیت موجود چه کنم؟ چه خاکی بر سرم بریزم؟ دشمنی پنهانی دارم که پهلوانی است بدنژاد و شجاع. نگرانم که این دشمن خُرد برام دردسر ایجاد کنه و باعث بشه که روزگار با من بد تا کنه! من نه از این دشمن، بلکه از بدِ روزگار می‌ترسم! راه چاره چیست؟

راه چاره پیشنهادی، جمع کردن استشهاد و امضا کردن اون توسط افراد زیاد و مختلف بود. حالا چه استشهادی! گواهی اینکه ضحاک پادشاه عادلی است، در این مدت هیچ ظلم نکرده، هیچ آدم نکشته، هیچ ستم نکرده و همواره عادل و درستکار و بخشنده بوده و عدالت برقرار کرده! فرض بر این بود که اگر تعداد افراد زیادی این گواهی‌نامه رو امضا کنن، ضحاک از گزند فریدون در امان خواهد موند! همه از ترس موافقت می‌کنن و امضا کردن استشهاد شروع میشه. یکی از ترس جان، یکی از ترس نان، یکی از ترس موقعیت، دیگری از ترس خانواده. دونه دونه ترس‌ها وجود آدمی رو فرا می‌گرفتن و باعث می‌شدن حتی با دیدن ظلم آشکارا، چشم بر حقیقت ببندن و امضاها یکی پس از دیگری بر پایین گواهی‌نامه نشست.

در این میان، ناگهان از دربار صدای فریاد کسی شنیده شد. در باز شد و نزد ضحاک آوردنش و ضحاک رو به او پرسید که چه خبره؟ تو چه کسی هستی؟ چه اتفاقی افتاده؟ فرد رو کرد به ضحاک و فریاد کشید: که شاها منم کاوه دادخواه! به من ظلم شده! از توی ضحاک به من ستم وارد شده! من آهنگری بیش نیستم و به هیچکس تا به حال ظلم نکردم! اما توی شاه اژدها پیکر به من ظلم کردی! حالا یک نفر قضاوت کند که چه بر سر من آمده!

کاوه چند فرزند داشت و تمامی فرزندانش کشته شده و مغزشان خوراک مارهای ضحاک شده بودند و این بار نوبت فرزند آخر بود که جانش پیشکش ضحاک شود که همین باعث لبریز شدن صبر کاوه و دادخواهی‌اش شده بود.

ضحاک که این حرف‌هارو از کاوه می‌شنوه و از طرفی در حال جمع کردن امضا برای استشهاد بوده، یکهو رنگ عوض می‌کنه! که آره، راست میگه! حق داره! بچه‌ش رو بهش برگردونید! حالا می‌بینی کاوه که من چه پادشاه عادلی هستم؟ تو هم بیا و این نامه رو امضا کن!

امضای کاوه برای ضحاک خیلی مهم بود، چون نماینده مردم عادی به حساب میومد و امضای کاوه معادل بود با مقبولیت ضحاک در میان مردم عادی جامعه.

کاوه نامه رو می‌خونه. رو به تمام درباریان و کسانی که نامه رو امضا کردن و بهشون میگه آیا شما همکار دیو شدین؟ دیگر از خداوند جهانیان نمی‌ترسید؟ همه می‌خواهید دوزخی بشید؟ من هیچ ترسی از پادشاه ندارم و این نامه رو امضا نمی‌کنم! کاوه فریاد کشان و در حالیکه از خشم می‌لرزه نامه رو پاره می‌کنه، تیکه‌هاشو زیر پاش میندازه و از روش رد میشه.

کاوه به همراه پسرش از دربار خارج میشه و همینطور که داره فریاد کشان حرکت می‌کنه راهی کوچه و بازار میشه و توجه مردم رو یکی پس از دیگری به خودش جلب می‌کنه. همه مردم دورش جمع میشن و می‌خوان بدونن که چه اتفاقی افتاده. کاوه که صبرش تموم شده همه مردم رو به داد و عدالت‌خواهی و اعتراض دعوت می‌کنه. همون جا و در همون لحظه تکه چرم پشت پاش رو باز می‌کنه، سر نیزه میزنه و هیاهویی به پا می‌کنه:

کسی کاو هوای فریدون کند / دل از بند ضحاک بیرون کند

بپویید کاین مهتر آهرمنست / جهان آفرین را به دل دشمن است

بدان بی‌بها ناسزاوار پوست / پدید آمد آوای دشمن ز دوست

همی رفت پیش اندرون مردگرد / جهانی برو انجمن شد نه خرد

به این ترتیب همه مردم رو دعوت به جنبش می‌کنه و میگه که بله! پادشاه سرزمین ما اهریمن است. بجنبید، بپاخیزید! خلاصه، تعداد خیلی خیلی زیادی از مردم دور کاوه جمع میشن و از اونجایی که کاوه خودش می‌دونست فریدون کجاست به همراه سیل جمعیت به سراغ فریدون می‌رن. فریدون که چرم سر نیزه رو می‌بینه اون رو کمی با زر و گوهر و رنگ‌های سرخ و زرد و بنفش آراسته‌تر می‌کنه و این میشه که درفش (پرچم) کاویانی که نماد ایران و ایران زمین بوده به وجود میاد.

درفش کاویانی
درفش کاویانی

فریدون وقتی این سیل جمعیت کنونی و گروه دیگه‌ای از افراد که توسط اَرمایل و گَرمایل جان‌هاشون هر روز از دست ضحاک نجات داده میشد رو می‌بینه، دیگه متوجه میشه که زمان موعود فرا رسیده و دیگه دوره ضحاک تموم شده. اولین کاری که می‌کنه اینکه میره پیش فرانک، مادرش، و ازش می‌خواد که براش دعا کنه که تو جنگ با ضحاک پیروز شه. فرانک در عین حال که داره اشک میریزه برای پیروزی فرزندش دعا می‌کنه.

بعد به همراه دو برادر بزرگ‌ترِ دیگرش، به نام‌های کیانوش و پُرمایه که از نظر جثه از فریدون درشت‌اندام‌تر و قدبلندتر بودن راهی دربار ضحاک میشن. در این راه، اول فریدون تعدادی آهنگر چیره‌دست و ماهر رو فرا می‌خونه و ازشون می‌خواد که براش یک گرز آهنین با طرحی که خودش قراره بکشه درست کنن. اون‌ها هم گرز رو که سری به شکل گاومیش داشته رو براش درست می‌کنن و فریدون وقتی گرز رو ازشون می‌گیره بهشون قول میده که اگر ضحاک رو نابود کنه بهشون جاه و مقام بده.

بِبُردند ضحاک را بسته خوار

سه برادر به همراه جمعیت به سمت دربار ضحاک راهی میشن. وقتی که به اروندرود می‌رسن، نگهبانان بهشون اجازه نمیدن که از روی پل رد بشن، برای همین عرض کل اروندرود رو شنا می‌کنن و ازش می‌گذرن. به کاخ ضحاک می‌رسن. ضحاک یک نماد اهریمنی بر سر در کاخ آویزون کرده. فریدون در قدم اول اون نماد رو به پایین می‌کشه. وقتی این کارو می‌کنه نگهبانان کاخ که یه مشت اهریمن و شیطان صفت بودن همگی به سمت فریدون حمله‌ور میشن که فریدون با گرز آهنینش همه رو تار و مار می‌کنه. بعد وارد دربار میشه و روی تخت جای ضحاک می‌شینه. ضحاک در حال حاضر تو کاخ نیست و در ادامه می‌بینیم که کجاست و چطور خبردار میشه و چه می‌کنه.

بعد، فریدون میره سراغ حرمسرای ضحاک، تمام دختران رو از جادو و طلسم ضحاک پاکیزه می‌کنه و همه رو به خانه‌هاشون بر میگردونه. دو دختر جمشید، شهرناز و ارنواز هم از طلسم ضحاک نجات پیدا می‌کنن و وقتی که متوجه میشن چه اتفاقی افتاده شروع به گریه کردن می‌کنن. فریدون هم داستان خودش رو تعریف میکنه و از دو دختر درخواست می‌کنه که جای ضحاک رو به فریدون بگن تا بتونه دستگیرش کنه. مشخص میشه که ضحاک به هند رفته.

یکی از افراد نزدیکِ ضحاک به نام کُندرو (اسمش کندرو بوده چون در مقابل ظلم هیچ کاری نمی‌کرده و آرام گام برمی‌داشته) که وظیفه حفاظت از گنج‌ها و دارایی‌های ضحاک رو داشته به کاخ میاد و می‌بینه که فریدون روی تخت نشسته، یه سمتش شهرناز حضور داره و یه سمت دیگه‌ش ارنواز و کل کاخ پر شده از سینه چاکان فریدون. با بررسی وضعیت صلاح می‌بینه که بدون اینکه سوالی بپرسه یا اعتراضی کنه به درگاه فریدون بره و جلوش تعظیم کنه و خودشو بعنوان وزیر دربار به فریدون بشناسونه. فریدون از کندرو می‌خواد تا یک جشن حسابی برای همگی و بخاطر به تخت نشستنش برپا کنه و تمام دستورات فریدون بدون هیچ کم و کاستی انجام میشه.

بعد از برگزاری جشن، کندرو بی سر و صدا از کاخ خارج میشه و خودشو به ضحاک می‌رسونه و بهش میگه که ای ضحاک کجایی که تاج و تختت رو بردند! توصیف می‌کنه که بله سه نفر هستن دو تاشون قدبلندتر و یکی قدکوتاه‌تر که گرزی به شکل صورت گاو و خیلی بزرگ همراه خودش داره. ضحاک که از روی توضیحات متوجه تعبیر شدن خوابش شده، با یک حالت بی‌اهمیتی پاسخ میده که میهمان هستن! به زودی می‌روند!

کندرو که می‌بینه حرفاش تاثیر آنچنانی نداشته، حرف از شهرناز و ارنواز به میون میاره که بله یکی از دختران سمت راست او و دیگری سمت چپش نشسته است! وقتی حرف از دختران جمشید میشه ضحاک عصبی میشه و خونش به جوش میاد. از اونجایی که نمی‌تونه هیچ کاری کنه تمام عصبانیتش رو بر سر کندرو خالی میکنه و بهش میگه که از این لحظه به بعد تو عزل شدی و هیچ گونه مقام و منصبی در دستگاه من نداری! کندرو هم با تلخی پاسخ میده که اصلاً مگه دستگاه و تخت و تاجی برات مونده که بخوای من رو ازش عزل کنی؟! اینجاست که ضحاک تصمیم می‌گیره به فریدون حمله کنه تاج و تختش رو پس بگیره. اگرچه که ضحاک ته دلش به خوبی آگاه بود که خوابش قراره به حقیقت بپیونده اما غرور و تکبر، مخصوصاً در آخرین روزهای در اوج بودن، بهش اجازه پذیرش نمیداد.

ضحاک سپاهی رو از یارانش جمع می‌کنه و به طرف کاخ فریدون میره اما نه از راه‌های اصلی، بلکه از راه‌های فرعی و مخفیانه. حتی از طریق راه‌های مخفی هم ضحاک و یارانش متوجه شدن که چطور هواداران فریدون کل کاخ رو پر کردن. در اینجا به دلایل مختلف، مثل ترس یا همرنگ جماعت شدن یا هر مورد دیگه‌ای عده‌ای از سپاهیان ضحاک ازش روی گردان میشن و به یاران فریدون می‌پیوندن و ضحاک رو تنها میذارن. در نهایت، ضحاک با یک کلاه‌خود و زره و پوشش چهره وارد کاخ میشه.

وقتی ضحاک وارد کاخ میشه، می‌بینه که شهرناز در حال گفتگو با فریدون و در حال لعن و نفرین ضحاکه. بعد از دیدن این صحنه و فهمیدن این واقعیت که طلسم از بین رفته، انقدر خشمگین میشه که خونش به جوش میاد و دیگه نمی‌تونه تحمل کنه و به قصد کشتِ شهرناز و ارنواز خنجرش رو بیرون می‌کشه. به محض اینکه ضحاک با خنجر به این دو دختر نزدیک میشه فریدون متوجه میشه و با گرز ضربه‌ای چنان به سر ضحاک وارد می‌کنه که کلاه خودش خرد میشه. در این حین فریدون تصمیم می‌گیره تا ضربه دوم رو به سر ضحاک وارد نکنه و اون رو نکشه. در یک چشم بهم زدنی دست و پای ضحاک رو می‌بنده و اون رو کشون کشون به غاری در دماوندکوه می‌بره و به بند می‌کشه. بعد از این کار فریدون رسماً اعلام می‌کنه که جنگ با ضحاک به پایان رسید و دوران آزادی فرا رسیده و دیگر نیازی به جنگیدن نیست. حالا من رسماً به تخت می‌نشینم و پادشاه ایران زمین می‌شوم.

ضحاک تا سال‌های سال در بند و در دل کوه دماوند زندانی می‌مونه، تا اینکه روزی می‌رسه که بندها از فرط پوسیدگی پاره میشن و ضحاک آزاد میشه. ضحاک که پر از حس خشم و تنفر و انتقام و کینه‌ست به جامعه انسانی وارد میشه و خون به پا می‌کنه. در این زمان کیخسرو و یارانش به نحوی وارد ماجرا میشن و ضحاک رو برای همیشه از بین می‌برند. اینجاست که داستان ضحاک به پایان می‌رسه.

بزرگی که فرجام او تیرگی‌ست / بر آن مهتری بر بباید گریست

سپهر بلندار کشد زین تو / سرانجام خشتست بالین تو


امیدوارم که از این پست لذت برده باشید! برای من، به شخصه خوندن شاهنامه و دونستن در مورد داستان‌های اسطوره‌ای و اساطیری ایرانِ کهن به شدت لذت بخشه. من دو بار این داستان رو با روایت جناب رشید کاکاوند گوش کردم و واقعاً بیانشون اون‌قدر شیوا و شیرینه که آدم با اینکه داستان رو می‌دونه، اما باز هم دلش می‌خواد دوباره و چندباره بشنوه!

لازم به ذکره محتوایی که من نوشتم صرفاً برگرفته از روایتی بوده که جناب کاکاوند از این داستان داشتن و به این معنی نیست که سخنان یا روایت ایشون رو عیناً کپی کرده باشم. سعی کردم اصل داستان رو با زبان خودم روایت کنم و این پست ابداً جایگزین ویدیوهای ایشون نمی‌تونه باشه؛ اما منبعی که استفاده کردم، ویدیوهای ایشون از پلی‌لیست شاهنامه بوده.

ضحاکفریدونکاوهشاهنامهفردوسی
۳
۰
هانیه مهدوی
هانیه مهدوی
من هانیه‌ام. مدتیه شروع کردم به تولید محتوا در قالب متن و به زبان فارسی، از روی دوره‌هایی که می‌گذرونم. اگر دوست داشتین برام قهوه بخرید: https://coffeete.ir/honio
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید