ای جماعت، من زنده ام!
تقریبا بیست دقیقه پیش یه پیش نویس نوشتم که خلاصه کلش این میشد: «من خسته هستم.» و خوشحالم که دیگه نیستم.
عجیبه، واقعا عجیبه، یهو چی شد؟ همه چیزایی که باعث میشد احساس کنم تا حد مرگ خستم هنوز هستن. ولی من دیگه خسته نیستم.
شاید با دیدن این میشه فهمید چقدر، چقدر احساساتت بی معنیه. خوردن یه خوراکی میتونه دیدت رو نسبت به زندگی عوض کنه. و این بده؟ نمیدونم.
یه مدته به این نتیجه رسیدم (یا شاید تجربش کردم) که آدما، و خودم، میتونن به هر جایی بخوان برسن. به هر کسی میخوان تبدیل بشن. بزرگترین مشکل ناتوانی ما نیست، بزرگترین مشکل اینه که نمیدونیم. فکر کنم اگه از صد نفر بپرسی دقیقا پنج سال دیگه میخوان چه آدمی باشن کمتر از ده نفر بتونن واقعا توصیفش کنن. و تمام مشکلاتمون این بوده که چرا به چیزی که میخوایم تبدیل نمیشیم.
و چیز دیگه ای که دارم بهش فکر میکنم، اینه هیچ کاری نیست که تک تک بخش هاش رو دوست داشته باشی. همه چی یه قسمت مزخرف داره. شاید اصل قضیه همونجاست. یا شایدم نه. خیلی ناامید کنندست اگه مطمئن باشی هیچ چیزی سر تا پا شادی ای وجود نداره. نیست؟
هوا کم کم داره روشن میشه و نمیدونم چرا بیدارم. فقط امیدوارم تاثیر بی معنی اون خوراکی باقی بمونه.

**حس میکنم زیادی حال شاد و شنگول گرفتم. این بده.