اگر قرار بود آخرین کلماتم رو بگم چی میگفتم؟
سلام.
دوستتون دارم.
همین.
توی خیابون ها راه میرفتم و فکر میکردم. چی شد؟ نمیدونم. حالا روی زمین پشت بوم نشستم و باد سرد صدام میکنه که برگردم خونه.
ساعت سه نیمه شبه. چیزهایی که حس میکنم سکوت، پتو و نور گوشی روی صورتمه. و، غم توی دلم.
فکر میکنم. به اینکه من این زمستون و بهار، بزرگ شدم. فهمیدم نه، عمیقا باور کردم که آدم زنده میمونه و زندگی میکنه.
این مدت، مدتی که ویرگول نبود، فهمیدم چقدر بهش وابسته بودم. چقدر تک تک آدم های اینجا رو دوست داشتم و دلم براشون تنگ میشد. دونه دونه یادشون میفتادم و احساس میکردم دوستام رو از دست دادم.
و؟ یه مقداری بابت چیزهایی که به ویرگول گفتم ناراحتم. بهش باور پیدا کردم. فکر میکنم که دوستش دارم و فکر میکنم تیم ویرگول اهمیت میدن. نه فقط به سایت، بلکه به همه چیز. ازت ممنونم ویرگول. از هرکسی که در ویرگول عزیزم نقش داره.
نوشتهم رو دوباره میخونم. فکر میکنم اصلا جالب نشده. نه قشنگ، نه حتی واقعی. ولی کاریش نمیتونم بکنم. حال خودم هم همینطوره. امیدوارم بهتر بشه، بهتر بشیم.
چندتایی کتاب گرفتم که دوستشون دارم. آدمهای جدید پیدا کردم و بیرون رفتم و دلتنگ شدم. اما فعلا، نمیشه دربارهش حرف زد. انگار از خیلی دور دارم بهشون نگاه میکنم. انگار اهمیتی ندارن. پس، همینجا حرفهام رو تموم میکنم. فقط میخوام بگم که چقدر اینجا، آدمهاش و کلماتش رو دوست دارم.
شب بخیر.
«که یه روز آفتاب درمیاد
شب سر میاد»
-خشکسالی، بمرانی