همچی درهمه. همه چیز درهمه و توی ذهنم گره میخوره. وقتی ذهنم گره میخوره، بدنم هم همینطور میشه. مردمک ها دیوانهوار دور اتاق میچرخن. عضلات تا سر حد مرگ منقبض میشن. قفسه سینم سنگینه، انگار یچیزی اون وسط گیر کرده. انگار قفل میشم، و بیشتر و بیشتر تو سیاهی چرخانی که وسطش گیر کردم فرو میرم.
+چی شد که اینجوری شد؟
صبح دیر بیدار شدم. همیشه دیر بیدار میشم. همیشه دیر بیدار میشم، دیر راه میفتم، دیر میرسم. درست اون وسط. بعد اون زنه اینجوری بهم نگاه میکنه که «اوه، اونی که هیچوقت نمیتونه به موقع بیاد.» بعد بقیه هم بهم نگاه میکنن. یه عالمه چشم، چند تا پوزخند. بعد میرم میشینم، و سعی میکنم از چیزی که میخوام بالا بیارمش فرار کنم.
امروز تو مرحله اول بیخیال شدم. مثل خیلی از روزای اخیر. یه نگاهی به ساعت انداختم و فهمیدم دوباره اون برنده شده. ولش کن.
بعد، همه چیزهایی که ازش عقب افتادم، دارم ازش عقب میفتم و ازش عقب خواهم افتاد به ذهنم هجوم آوردن. باید چیکار میکردم؟ یجورایی میدونستم، ولی دیر بود. برای من همه چیز توی اون لحظه متوقف شده بود و انگار محکوم بودم هزاران بار همون لحظه کذایی رو زندگی کنم.
فردا حتما بهتر میشه. فردا. فردا. فردا. فردا. فردا. فردا. فردا. فردا. فردا. فردا. فردا. فردا. فردا. فردا. فردا. فردا. فردا. فردا. ولی همیشه امروزه.
چند ماه اخیر، انگار ذهنم یه دوچرخهست که زنجیرش پاره شده. تو رکاب میزنی، واقعا رکاب میزنی، ولی هیچ اتفاقی نمیفته. درست توی همون لحظه که باید یچیزی حرکت کنه، همون لحظه که باید شروع بشه، پدال در میره و دور خودش میچرخه. با خودت میگی باشه، دوباره تلاش میکنم. ولی تو یه احمقی. تو فکر میکنی اگه دوباره و دوباره و دوباره، بیشتر و سخت تر و عجیب تر انجامش بدی، بالاخره راه میفته، ولی مشکل از یجای دیگست.
بهت میگن مسئولیتش رو قبول کن لعنتی، یه تکونی بخور. یه غلطی بکن. ولی نمیشه. چرخ ها نمیچرخن. درواقع، این تویی که داری همه این چیزا رو عقب میندازی، ولی انگار نیستی. کاش میشد تا ابد همه چیز رو بندازی گردن بقیه.
هوا روشن میشه. از هوای روشن متنفرم. وقتی هوا روشنه و تو خونهای یعنی یچیزی اشتباهه. احساس میکنم دوباره دارم عقب میمونم، حتی اگه واقعا اینطور نباشه. فریاد میکشه همه اون بیرون دارن عرق میریزن، توی لعنتی اینجا چیکار میکنی؟
سوال آخر؛ آیا من یه بازندم؟ جواب قطعی اینه که بله، ولی من جیغ میکشم که «نه».
پ.ن: ویرگول عزیز، «ورزشی»؟ واقعا؟! شاید منظورت یچیز دیگهست. اونو گردن میگیرم، ولی اینو نه.