و تموم شد. آدم ها، اتفاقا، همهچی تموم میشه. هرچقدر هم ازش فرار کنی، هرچقدر هم که خودت رو براش آماده کنی، آخرش پایان مثل یه طناب دور گردنت میپیچه. نمیذاره نفس بکشی. همه جا یهو خالی میشه. یه چیز سرد و خاکستری میپیچه و میپیچه و وجودت رو پر میکنه. حالا احساس میکنی یه سنگ بزرگ قورت دادی. الآن این تویی، این تویی که باید بعد از همه سرخوشیات با زندگی واقعی رو به رو شی. لمسش کنی، طعم سرد و زهرمارش رو بچشی و هیچکاری از دستت برنیاد.
به واقعیت خوش اومدی.

*ممنون که خوندین، و ببخشید اگه محتوی غرغر بود.
**تابستون داره تموم میشه، همین.