افسانه‌ای در هنگام ماه‌گرفتگی (یهویی و بداهه)

همه در حال بگو و بخند بودند.

ساعت نیمه‌شب رو نشان میداد و کم‌کم باید به خانه‌های خود باز می‌گشتیم.

همینطور که وسایل را جمع می‌کردیم ناگهان پسری نوجوان به نام شهریار بدو بدو از خانه بیرون دوید و با دمپایی‌های لنگه به لنگه دست پاچه و فریاد زنان به سمتمان آمد.

با نفس نفس بهمون رسید و تند تند کلمه‌ها رو کنار هم چید:«اون... اون گفت... گفتش که امشب میاد... گفت اون غول زشت دوباره میاد... گفت که امشب اتفاق میوفته!»

سریع یه لیوان آب به دستش دادم و به سمت مابقی برگشتم و گفتم:«اون موجود کثیف دوباره می‌خواد بیاد به ملاقات ماه ما... دیگه امشب بهش نگاه نکنید، خطرناکه! ندیدید اون شب سر چشم‌های حاج منصور چه اتفاقی افتاد؟! اون خطرناکه... تا زمانی که از اینجا دور نشده بهش نگاهی نکنید!»

همگی زیر لب چشمی گفتند و باهمکاری هم ظروف مخصوص و قاشق‌ها رو می‌آوردند.

وقتی زنان و مردان در جایگاه خود نشستند و منتظر بودند.

تا صدای ساعت در اومد که نشان دهنده‌ی نیمه شب بود، شروع به صدا در آوردن ظروف مسی کردند و با هم همخوانی کردن:«دی زنگرو ماه ول کن *** ماه چهارده ول کن».

و تا زمانی که اون موجود از روی ماه کنار رفت و ماه درخشش خود را بدست آورد و رنگ سرخ او را از خود کنار داد به خواندن ترانه ادامه دادند.